یادآر، ز شمع مرده یادآر...

سران سه کشور فاتح در تهران
سران سه کشور فاتح در تهران

روزگار ما، روزگارانمان....

چگونه می شود در روزگاری آشفته حال، یک متن منسجم نوشت؟ به این میماند که وسط آواری که از هر مکان در هر لحظه برسر آدمی خراب می شود، گوشه ای نشسته مداد خود را بتراشیم و با آسودگی به صدای مهیب خرابی ها گوش فرا دهیم. ممکن نیست.

1- برای خیلی از ایرانیان، وضعیت ایران هزار و پانصد سال و قبل از آن آرزوست. داستانهای غلط و درست آن زمان را باور میکنیم، در حسرت آن امپراطوری عظیم از دست رفته هستیم و با یادآوری اش به خود می بالیم. کاش ابر خیال پر بکشد و سری در عالم واقع به گذشته بزند. به یک امپراطوری پوسیده در حال زوال که نه به تندبادی که به وزش باد کم زوری شکست. پس این بنا، از قبل شکسته بود، خرد شده بود، تکه تکه شده بود و تنها پوسته ظاهری ای از آن مانده بود. شاهانی دیکتاتور، زورگو و ستمگر، مغ ها و صاحب دینانی فاسد که از چند سده قبل دین زرتشتی را به بهدینی تبدیل کرده و عملاً خشکانده بودند، پوسته ظاهری آن بودند. دیگر از آن دین نجیب و سپید که با احترام به آفریننده و آفریده راهش را می گشود خبری نبود. کاست های طبقاتی بیرحمانه جلوی انسان را می گرفتند و قوانین دینی آن زمان جهت جلوگیری از آلودگی آب، به آدمها دستور می داد تا صورتشان را با ادرار گاو بشویند و پوزه بند بزنند تا هوا را هم آلوده نکنند. چنین دینی تا کی دوام خواهد داشت؟

2- خدا که بوده و کیست؟ پرواضح است که خدا، برگرفته شده از تخیل انسان، جهت توجیه تمام آن چیزهایی بوده که برای انسان قابل فهم نبوده است. خدا اعتقادی نبوده که وجود یا عدم وجود آن در زندگی شما تغییر ایجاد نکند. خدا سرسلسله یک سری مراتب حکومتی بوده ومناسک خاصی از قبیل قربانی ها و مالیات ها را رهبری می کرده است. گاه شکل انسانی به خود گرفته و گاه به صورت بتهایی با صورتک های متنوع تصویر شده است. با پیشرفت علم این تصویر به آرامی کمرنگ شد تا جایی که دیگر تنها در جوامع رشد نیافته می شود اثری از آن دید، آن هم جهت مطالعات جامعه شناسی تاریخی. اما هم اکنون چه؟ ما چون علم داریم خدا نخواهیم داشت؟ آیا وجود علم، وجود خدا را انکار می کند؟ روشن است که جواب آن خیر است. علم در مورد وجود یا عدم وجود خدا موضع نمیدانم را دارد چرا که مفهوم خدا، در شکل کنونی آن، نوعی از عرفان است. شناختی که خدا را فرای زمان و مکان میداند. چنین تعریفی در قالب علم تجربی گنجانده نمی شود.

3- بعضی اوقات لازم است آن چه که میدانیم را به صورت یک حقیقت واحد کنار هم بچینیم تا بتوانیم به درک منسجمی برسیم. میدانیم که طبیعت زنده امروز زمین، هزاره هاست که زنده است. میدانیم که چند هزار سال است که بشر هم روی زمین پدیدار شده است. میدانیم که طبیعت در اجزای ریز خود زنده است و در مقابل کنش، واکنش به خرج میدهد. آیا نمیتوان تصور کرد که طبیعتی که در خردترین اجزایش هوشمند است به صورت کل نیز هدفدار و هوشمند عمل می کند؟ آیا طبیعت اجازه خواهد داد که بشر با دستکاری جهت آسایش بیشترش به زعم خود، تمام قوانین حاکم بر آن را بشکند و طبیعت نیز مثل موجودی کور و کر به آن واکنش ندهد؟ تنها اسباب بازی ای باشد در دست کودکی احمق و شیطان صفت که هر از چندی از گوشه ای شکسته و خرد شود؟ چنین برداشتی از طبیعت، حتی با همان علم تجربی، به نظر احمقانه می آید. اگر وجود خدا را بپذیریم، او به عنوان قادر مطلق، جهان را به هدفی و با قوانینی از پیش تعیین شده آفریده است. خدا در تمامی علم جاری و ساری است. خدا یک شکل واحد نیست، حقیقتی واحد است. خدا را می توان دریافت در زیر لام میکروسکوپ، در بررسی ساختار شناسی جنگل ها، در دیدن رشد و تکامل غریزی حیوانات. برای این مسلم، مثال های بیشماری از قرآن، کتاب مسلمانان، هست.

4- حال با پذیرفتن این امر مسلم از دیدگاه یک خداباور باید گفت کفر نسبت به خدا چیست؟ کفر آن است که خلقتش را نادیده می گیریم، با بی اعتنایی مطلق هر کاری می کنیم و طبیعت را، این آفریده دست آفریننده را به خاک و خون می کشانیم. به ما گفته اند کفر یعنی این که به دین رسمی باور نداشته باشیم، مناسکی را برجای نیاوریم، قوانینی را رعایت نکنیم که عموماً هم این قوانین در حوزه فردی هستند. قوانینی که بین تمامی ادیان رسمی مشترک اند، خواندن نماز، دعا، وردها و ادعیه ها. پوشش های خاص و محترم داشتن روزهای خاص. اما فرض کنیم فردی همه اینها را برجای آورد اما به هیچ کدام از قوانین خلقت پایبند نبود آیا وی فردی کافر است یا دین دار؟ در واقع، هیچ حس احترامی در ما نیست. هیچ خداباوری در ما نیست. باور نداریم که خواهیم مرد، باور نداریم که در مقابل آفریننده ای مسئول هستیم. هیچ باوری در ما نیست. حتی حداقل شعوری به عنوان یک خداناباور هم در ما نیست. انسان بخشی از طبیعت است، در دل طبیعت است، از آن جدا نیست. طبیعت مادر انسان، هستی بخش انسان و منبع انرژی انسان است. کدام بی عقل و دیوانه زنجیر گسیخته ای چنین بی مهار و افسار تیشه بر ریشه خود می زند؟ حتی در مقام قیاس به نفس، آیا ما طبیعت بشری خود را می شناسیم و در نگهداشت و بهبود آن کوشا هستیم؟ آیا در کل، در بهبود وضعیت بشر، به عنوان بخشی از طبیعت کوشا هستیم؟ واقعاً خدای ما کیست؟ اگر قرار به برخی اعتقادات باشد، که مشترک بین بسیاری از ادیان رسمی است، خدا واقعیت ندارد چون ما میتوانیم با وردی، رفتن به جایی، نذری و پولی و یا برخی کارهای دیگر که در روایات گفته شده تمام قوانین خلقت را دور بزنیم و یک شبه ره صد ساله برویم و آن انسانی که عمری در راه شناخت خدا و آفریده های خدا گذرانده و به بهبود آفریدگان و خویش کوشیده را به سخره بگیریم. همینقدر احمقانه. اما خدا، یا روح حاکم بر طبیعت، هر کدام را که قبول داشته باشیم بی کار و مسکوت نخواهد ماند. به باور واقعی یک خداباور، تمام داستانهای اساطیری در مورد منقرض شدن ها به کفر به خدا برمیگردد، کفری واقعی نه آن چه که سعی کرده اند جهت تحمیل زور وعقیده حاکم کنند. که تمامی آن بایدها و نبایدها، که اگر به ریشه آن برگردیم بسیار اندک است، در جهت بهبودی خود انسان است. الکل که از زمان موسی حرام اعلام شده، برای سلامتی مضر است و حتی سم محسوب می شود. اما خوردن آن باعث صاعقه زدگی نخواهد شد. کبد از کار می افتد و سپس شما می مانید و یک سلامتی از دست رفته. به همین راحتی و سرراستی.

5- احساسات در انسان بسیار قوی اند. احساسات حتی توان آن را دارند که مهار آدم را در دست بگیرند و وی را نسبت به عقل و درایت نابینا کنند. از طرفی دیگر، احساسات منبع بسیار بزرگ بشری اند، گرچه در خیلی اوقات به عنوان نقطه ضعف قلمداد شده اند، اشتباهی که از بی عرضگی بشر در کنترل و پذیرش احساساتش ناشی می شود. ما مردمی ستمدیده ایم، در طول قرون و اعصار اخیر روزهای خوش کمتر داشته ایم، جلسات روضه خوانی و گریه بخشی از تسلی تاریخی دل داغدیده ماست. اما ستم کردن یک ستمدیده و یک ستمگر ظالم تفاوتی با هم ندارد. با هر گذشته ای در مقابل اعمال خود مسئولید و برخلاف تصور، خواست و آرزوی برخی ها، خدا یا قوانین طبیعت، برای کسی پارتی بازی و استثنا ندارد، همانگونه که قوانین علمی استثنابردار نیستند و درآویختن با آنها و توقع چشم پوشی داشتن تنها نشانه ای از یک حماقت ریشه دار است. اما حتی چسبیدن به این حماقت و یا همه گیر شدن آن باعث حذف نتایج نمی شود. سیل و بلایای طبیعی که در تاریخ ادیان به عنوان خشم خدا تلقی شده اند، از یک بعد، یک حادثه طبیعی اند و از بعدی دیگر، که آسیب دیدگی آسیب دیدگان است، نشانه ای از بی خردی و اسراف بیش از حد از منابع طبیعی و بی اعتنایی به قوانین خلقت و علم است. این که ما چقدر بدبختیم و بداقبال، از یک طرف نشان دهنده آن است که در ظلم ستمگری شریکیم، در آن ظلم که در مقابلش سکوت کردیم و بهای انسان بودنمان را نپرداختیم. از طرف دیگر نشان میدهد که برای بهبود وضعیتمان و داشتن یک زندگی آزاده و رها، رها از تمامی ستمها و ظلم ها تلاشی نکردیم و تنها به غر زدن، نالیدن و گریستن بسنده کردیم وگرنه تاالان حداقل قدمی به جلو برداشته بودیم. زمان به عقب برنمی گردد و روندی رو به جلو دارد. در این زمانه گذران، جهت ما رو به بهتر شدن نبوده است.

6- احساسات را باید از جنبه دیگری هم نگریست. گاهی زندگی آدمی و آدمهایی مورد تهدید قرار می گیرد و دشمن امری موجود می شود. گاه تهدید همه جانبه می شود و در این زمان است که حس کینه و دشمنی ای که تا دیروز برای مقابله نیاز بود به انسان مسلط می شود. این تسلط به جایی می رسد که جای همه تعلق خاطرها، که بخشی از انسان بودن انسان اند، را میگیرد. این حس کینه، دشمنی و مبارزه جای تعلق به خانواده، خاک و میهن و هم میهن را می گیرد. تمام تعلقاتی که بخشی از فرهنگ انسانی است در زیر چکمه ها لگد مال می شود و مبهوت می مانیم که چطور به هیچ میرسد یک انسان، یک گروه و حتی یک عقیده. داشتن نوعی خط فکری به انسان هویت میدهد، حتی عشیره ها و قبیله ها در نوعی خط فکری هویت خود را حفظ می کنند اما چه می شود اگر این خط فکری به انسانیت انسان غلبه کند و ابزاری برای سرکوب هم نوع شود؟ و یا حتی بدتر از آن ستم به دیگری؟ گرفتن حقش، خانمان و کاشانه اش؟ تصور کنید عشیره ای که تفنگ دارد چراگاه عشیره همسایه را بگیرد به زور و فشار، چرا که در گذشته به او ستم شده یا هم اکنون مورد تهدید عشیره ای بزرگتر است. همین را در ذهنتان مدرن کنید و از مرزها بگذرید، از جنگهایی برای گرفتن خاک همسایه بگذرید و فراتر از آن فکر کنید.

7- یک ویدیو از شادی و سرخوشی جوانان و نوجوانان ایرانی در اینترنت پخش شد که بر این امر تاکید داشت که علیرغم همه چیز زندگی ادامه دارد، شادی بخشی از زندگی است و زندگی به یک سره سیاه نیست. بازخورد های منفی فراوانی در جای جای فضای اینترنت نوشته شد که حتماً بازخورد های مثبت هم بسیار بوده است. در یک نگاه بسیار کوتاه به متون حکیمانه کهن، که در قالب شعر و یا متن بیان شده اند، در می یابیم که تلاش بر آن بوده که شادی انسان، احساس انسان بودن، سربلند و آزاده بودن در چهارچوب مادیات نگنجد. حال این مادیات می خواهد خانه ای مجلل باشد یا لباسی فاخر. بزرگان ادب و هنر سعی کرده اند که از هر چه رنگ تعلق دارد بگریزند و آزاد باشند، به کسب آزادی درون بکوشند و حس لذت از زندگی را در خودشان و در ارتباط با پیرامونشان جستجو کنند و حتی بیش از آن، سعی کنند بیافرینند، در دامان هنر ببالند و به عنوان انسانی ارزشمند زندگی کنند، ارزشی که تا کنون بی هیچ غبارگرفتگی ای باقی مانده است. چه چیزی مثل یک سد فولادی، جلوی بعضی آدمها را گرفته است که به درون خویش برنگردند و غلام حلقه به گوش دوران باشند؟ آن هم دورانی چنین حقیر و ابتر که فقط تکنولوژی ای را به دنیا آورده که نابود کننده جهان است؟ تکنولوژی ای برای درست کردن نیاز در انسان و به بردگی کشیدنش، و نه برطرف کردن نیازهای موجودش و بهبود زندگی انسانی اش.

8- کلام را پایان ببریم با ذکر یک خاطره تاریخی، تاریخ اشغال ایران زمین پس از جنگ جهانی دوم. زخمی خون چکان که هنوز تازه است. پایان ببریم با شعری از علی اکبر دهخدا در سوگ جهانگیرخان صوراسرافیل...

ای مرغِ سحر! چو این شبِ تار

بگذاشت ز سر، سیاه‌کاری،

وز نفحه‌ی روح‌بخشِ اسحار

رفت از سرِ خفتگان، خماری،

بگشود گره ز زلفِ زرتار

محبوبه‌ی نیلگونْ عماری،

یزدان به‌ کمال شد پدیدار

و اهریمنِ زشت‌خو حصاری،

یادآر ز شمعِ مرده! یادآر!

...........................................

یزدان به‌ کمال شد پدیدار

و اهریمنِ زشت‌خو حصاری،

یادآر ز شمعِ مرده! یادآر!

...................................................

یزدان به‌ کمال شد پدیدار

و اهریمنِ زشت‌خو حصاری،

یادآر ز شمعِ مرده! یادآر!......