ویرگول
ورودثبت نام
مجلۀ نهان
مجلۀ نهان
مجلۀ نهان
مجلۀ نهان
خواندن ۲۴ دقیقه·۱۵ روز پیش

مرا به دورها و دورها ببر؛ نقش و جایگاه سفر در آثار شاعران و نویسندگان

اپیزود دهم از پادکست مجله نهان: مرا به دورها و دورها ببر...
اپیزود دهم از پادکست مجله نهان: مرا به دورها و دورها ببر...

یادداشتی که در ادامه می‌خوانید، متن کامل اپیزود دهم از پادکست مجلۀ نهان است که با عنوان «مرا به دورها و دورها ببر» منتشر شده است. لحن و کلمات در این یادداشت مشابه همان چیزی است که در پادکست مجلۀ نهان گفته شده است.


خوابت نمی‌بره. بالشت رو می‌چرخونی سمت خنک‌ترش. خوابت نمی‌بره. چشمات رو می‌بندی و به تصویرهای مختلف مجال جولان می‌دی. خوابت نمی‌بره. بلند می‌شی و دوباره وسایلت رو چک می‌کنی:
«لباس‌توخونه، جوراب، دمپایی واسه وقتی از ماشین پیاده شدم، کلاه اگه آفتاب بود، مایو برای دریا و یه لباس گرمم واسه احتیاط، شاید شب سرد شد.»
از حالا دعا می‌کنی که خداکنه بارونی نباشه و بتونی بری دریا؛ بتونی توی جنگل آتیش روشن کنی. دوباره به تختت برمی‌گردی. هنوز هوا گرگ‌ومیشه که مامانت قبل از اینکه صدات کنه، از تخت می‌پری بیرون.
وسایل رو تو صندوق‌عقب می‌چینید. بابا غر می‌زنه: «چه‌خبره همه‌ش سه روز قراره بریم سفر!» سوار ماشین می‌شید. بابا می‌پرسه: «کولر رو خاموش کردید؟ گاز رو بستید؟ پنجره‌‍ای که باز نمونده؟» و تو دل‌تو‌دلت نیست. می‌خوای داد بزنی: «آره. فقط بریم.» مامانت آروم زیر لب دعا می‌خونه. و بعد...
(صدای استارت ماشین)

سلام. من فواد افراسیابی‌ام و شما دهمین اپیزود از پادکست مجله نهان رو می‌شنوید. توی این پادکست تلاش می‌کنیم جهان رو از پنجرۀ شعر و ادبیات ببینیم. موضوع این قسمت از پادکست، سفره؛ اما نه هر سفری. شمس لنگرودی می‌گه:

بازگشته‌ام از سفر

سفر از من بازنمی‌گردد.

«شمس لنگرودی»

توی این قسمت، از سفرهایی می‌گیم که هیچ‌وقت از ما بازنگشتند؛ از سفرهای خوش کودکی تا «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود». پس لطفاً گوش‌هاتون رو بسپرید به اپیزود دهم از مجلۀ نهان: مرا به دورها و دورها ببر...
(صدای جاده)

کم‌کم ساختمون‌ها دور و دورتر می‌شن. دم عوارضی تهران، باقی همسفرها هم اضافه می‌شن. صدای بزرگ‌ترها رو می‌شنوی که با هم قرار می‌ذارن اول عباس‌آباد واسه صبحونه واستن. حالا آسمون آبیه و چند تیکه ابر پشت پنجره به چشمت میاد. بابا مشغول رانندگیه و مامان میوه پوست می‌کنه. توی صندلیت فرو می‌ری و سعی می‌کنی در برابر خواب مقاوت کنی. شیشه رو میدی پایین. باد خنک به صورتت می‌زنه. یه نفس عمیــــق. بوی سفر میاد...

قصۀ عشقت باز تو صدامه
یه شب مستی باز سر رامه
یه نفس بیشتر فاصله‌مون نیست
چه تب‌و‌تابی باز تو شبامه
تو که مهتابی تو شب من
تو که آوازی رو لب من
اومدی موندی شکل دعا
توی هر یا رب، یا رب من
شب به اون چشمات خواب نرسه
به تو می‌خوام مهتاب نرسه
بریم اونجا اونجا که دیگه
به تو دست آفتاب نرسه

بخشی از آهنگ «قصۀ عشق» با صدای ابی

و ترانه‌ای از «لیلا کسری»

سفر همیشه با یه حسی همراهه؛ دلشوره. این دلشوره از کجا میاد؟ ما همیشه یه تصویری از سفر توی ذهنمون می‌سازیم. از اتفاقاتی که قراره بیفته، جاهایی که قراره بریم و چیزهای دیگه؛ اما خودمون هم می‌دونیم که توی سفر، همیشه همه‌چیز طبق برنامه ما پیش نمی‌ره. گاهی سفر، ما رو به سمتی می‌بره که اصلاً انتظارش رو نداشتیم. شاید شما تجربه کرده باشید: ماشینی که وسط راه خراب می‌شه، پروازی که لغو می‌شه، سرما‌خوردگی‌ای که یهو سروکله‌ش پیدا می‌شه.

مسئله اینجاست که واقعیت سفر، اون چیزی نیست که ما برنامه‌ریزی می‌کنیم. رمانی هست از هویسمانس که سال 1884 چاپ شده. قهرمان این رمان مرد میان‌سال و مردم‌گریز به اسم دوک دز اسنته که ما دوک صداش می‌کنیم:

دوک تک‌وتنها توی ویلایی حومۀ پاریس زندگی می‌کرد. از مردم دوروبرش نفرت داشت؛ واسه همین روزهاش رو توی رخت‌خواب یا اتاق کارش می‌گذروند. آقای دوک یک روز صبح کتابی از دیکنز می‌خوند. دیکنز توی رمانش از لندن و زندگی مردم انگلستان می‌گفت. دوک همین‌طور که مشغول خوندن بود، در کمال تعجب یه میل شدیدی به سراغش اومد؛ میل برای سفر به لندن. این شد که کت‌وشلوار پشمی خاکستریش رو تن کرد، نیم‌چکۀ بندیش رو پا کرد و با اولین قطار راهی پاریس شد تا از اونجا به لندن بره. تا حرکت قطار لندن یکی‌دو ساعتی زمان داشت؛ واسه همین رفت به یک کتاب‌فروشی و راهنمای سفر به لندن رو گرفت.  تمام جاهای دیدنی لندن رو توی اون کتاب دید و درباره‌شون خوند. بعد رفت به یه میکده. حال‌وهوای میکده مثل داستان دیکنز بود. انگار تموم شخصیت‌های رمان دیکنز اونجا جمع شده بودند و به‌سلامتی هم لیواناشون رو به هم می‌زدند. بعد از اینکه حسابی شگنول شد، سفارش یه غذای حسابی داد: سوپ دنبالچۀ گاو، ماهی دودی، گوشت گوسالۀ سرخ‌شده همراه با سیب‌زمینی، چند لیوان آبجو و برشی پنیر. شکمش که سیر شد به ساعتش نگاه کرد. وقت حرکت بود؛ اما از جاش تکون نخورد!

با خودش فکر کرد: رفتن به لندن چقدر می‌تونه خسته‌کننده باشه... باید تا ایستگاه قطار بدوه، دنبال باربر بگرده، سوار قطار شه، توی تخت‌خوابی ناآشنا بخوابه، تو صف وایسه، سردش بشه، مریض شه و کلی سرخوردگی دیگه. حرکت‌کردن چه لطفی داشت وقتی می‌تونست روی صندلی راحتش کنارش شومیه بشینه، کتاب راهنمای سفر به لندنش رو بخونه و غذای انگلیسی بخوره؟

تصمیمش رو گرفت. صورت‌حساب رو پرداخت کرد و با اولین قطار به خونه‌ش برگشت.

قصۀ دوک همین‌جا تموم می‌شه. اون دیگه هیچ‌وقت هوس سفر به سرش نمی‌زنه و برای همیشه توی خونه‌ش می‌مونه. دوک حق داشت. واقعاً ممکن بود تمام اون ناکامی‌ها و سرخوردگی‌هایی پیش بیاد که بهشون فکر کرده بود. شاید اصلاً واسه همین باشه که بودلر می‌گه: خواب‌وخیال‌های سفر، نشانۀ روح‌های کاوشگر نجیب است. به اعتقاد بودلر این روح‌های کاوشگر، «شاعران» هستند.

باد می‌بره من رو یه جای دور، یه جای دنج سوت‌وکور

یه جایی سمت بره‌ها، تو شیب تند دره‌ها

باد می‌بره من رو یه جای پرت، یه جا با گاو و چندتا کرت

تا رقص گندم و علف، با خوشه‌های صف‌به‌صف

تو باد باش و من رو ببر، یه جا از اینجا تازه‌تر

چه خوبه پابه‌پای هم، باشیم همیشه تو سفر

از آهنگ باد با صدای «هانی نیرو»

تی.اس.الیوت، شاعر بزرگ بریتانیایی توی یه جستار دربارۀ بودلر می‌نویسه: او نخستین هنرمند قرن نوزدهمی است که به زیبایی سفر به مکان‌ها و ماشین‌های امروزی مفهوم بخشید. بودلر، غم غربتی جدید و احساساتی جدید خلق کرد؛ شعر جدایی، شعر سالن‌های انتظار حتی می‌تونیم به این فهرست اضافه کنیم: شهر توقفگاه‌های میان راه و شعر فرودگاه‌ها رو.

بودلر لحظه‌هایی رو دید که از چشم‌ها پنهون مونده بود. اون آدم‌هایی رو دید که افق وطنشون سیرابشون نمی‌کنه؛ اگرچه مثل دوک قصه ما، محدودیت‌ها و سختی‌های سفر به سرزمین‌های دیگه رو درک می‌کنند؛ اما تشنۀ تجربۀ حس‌وحالی هستند که توی هیچ سفرنامه‌ای درباره‌شون نوشته نشده. حس‌وحالی که اصلاً با کلمه و واژه در قالب جمله قابل بیان نیست؛ کدوم کلمه می‌تونی توصیف‌کننده احساس لحظه‌ای باشه که مقابل عظمت آبشار وایسادی و قطره‌های خنک آب به تن و صورتت می‌پاشه؟ لحظه‌ای که جورابت رو در میاری تا پاهات با سنگ‌های کف رودخونه آشنا شن و سرمای آب بپیچه تو تنت؟

آندره ژید توی کتاب مائده‌های زمینی می‌نویسه:

برای من «خواندن» اینکه شن‌های ساحل نرم است، بس نیست؛ می‌خواهم که پاهای برهنه‌ام آن را حس کنند. به چشم من، هر شناختی که مبتنی بر احساس نباشد، بیهوده است. هرگز هیچ زیبایی لطیفی را در این جهان ندیده‌ام که بی درنگ نخواسته باشم، تمامی مهرم را نثارش کنم.


بخشی از کتاب «مائده‌های زمینی» نوشتۀ «آندره ژید»

یا نیما یوشیج توی کتاب حرف‌های همسایه وقتی دربارۀ ویژگی‌های شاعر حرف می‌زنه، به این نکته اشاره می‌کنه که:

(دانستنی سنگی یک سنگ کافی نیست) باید بتوانی به جای سنگی نشسته، ادوار گذشته را که توفان زمین با تو گذرانیده، به تن حس کنی.

بخشی از کتاب «حرف‌های همسایه» نوشتۀ «نیما یوشیج»

و این همون کاریه که سفر با روح‌های کاوشگر می‌کنه. باعث می‌شه از واقعیت جهان پاشون رو فراتر بذارن و به حقیقت جهان برسن. تی‌.اس‌.الیوت جایی در تعریف شعر می‌گه: شعر هجومی‌ست به سمت بیان امرغیرقابل‌بیان؛ مثل همون احساس مواجهه با آبشار عظیم یا سنگ‌های یخ کف رودخونه. پس با اجازۀ آقای الیوت، بیاید بگیم: سفر هم هجومی‌ست به سمت تجربۀ امر غیرقابل بیان.
(صدای فرودگاه)

اگر می‌شد در امتداد یکی از این راهروها می‌رفتیم تا سوار هواپیمایی بشویم که چند ساعت بعد ما را در سرزمینی پیاده می‌کرد که هیچ خاطره‌ای از آن نداشتیم و کسی نام ما را نمی‌شناخت، چه آسان زندگی‌های سنگربندی‌شدۀ ما قابل دگرگونی بود. چه لذت‌بخش است وقتی از لابه‌لای زیروبم‌های حال‌وروزمان، در ساعت سه بعدازظهر روزی که رخوت و فلاکت تهدیدمان می‌کند.، دریابیم که همیشه هواپیمایی وجود دارد که به مقصد مکانی اوج می‌گیرد و عازم «هر جا»ست. هر جا: زوریخ، پاریس، لندن.

بخشی از کتاب «هنر سیر و سفر» نوشتۀ «آلن دوباتن»

ارابه مرا با خود ببر، مرا از این مکان بربا!
مرا به دورها و دورها ببر. اینجا گل زمین از اشک ماست.


شعری از «شارل بودلر»


شعر «با نام تو» از حافظ موسوی با صدای شاعر:

فصلی را با نام ستاره شروع می‌کنم

با نام گل‌هایی که هنوز

دنیا را لایق روییدن می‌دانند

 

فصلی را با نام تو

که کلمات و خیال‌های مرا

همراه خرت‌وپرت‌های دیگرت، توی کیف می‌گذاری

و با خودت به آن سر دنیا می‌بری

 

فصلی را با نام ستاره شروع می‌کنم

و نام تو

که اکنون در هواپیما نشسته‌ای

کیفت را باز کرده‌ای

تا کلمات و خاطره‌ها و خیال‌های مرا

به آسمانی که همیشه از آن حرف می‌زنم

نشان بدهی

 

فصلی را با نام ستاره شروع می‌کنم

با نام تو

و چشم‌هایی که هنوز سوسو می‌زنند

دل‌هایی که بزرگند

و شاعرانی که پشت دروازۀ دنیا ایستاده‌اند

تا با قطاری که سیاستمداران را می‌برد

برگردند

 

فصلی را با نام ستاره شروع می‌کنم

با نام تو.

شعر «با نام تو» از «حافظ موسوی»

گفتیم وقتی ما دلشوره رو شکست می‌دیم و دل به جاده می‌زنیم لحظه‌هایی رو تجربه می‌کنیم که توی هیچ سفرنامه‌ای نیست، اصلاً کلمه‌ای برای توصیفشون نیست. علاوه‌بر این تجربۀ ارزشمند، طبیعت، سخاوتمندانه یه درس مهم به ما می‌ده که اگه همین درس رو بخوایم از زندگی بگیریم، تلخ و طاقت‌فرسات.

آلن دوباتن توی کتاب «هنر سیر و سفر» دو موقعیت مختلف رو توصیف می‌کنه. دو موقعیت که انگار یه‌جورایی ما رو با قلدری به مبارزه طلبیدند. توی موقعیت اول می‌گه فرض کن نگهبان چهارشانه و بدقلق درِ هتل تو رو آزار می‌ده. حتی با لحنش تو رو دعوت به مبارزه می‌کنه. از اوناست که سرش درد می‌کنه واسه دردسر. یادتون نره که انقدر هیکلیه که مطمئنا حریفش نمی‌شید و اگه باهاش گلاویز شید احتمالا بیشتر سوژۀ خنده و تمسخر عابرهای پیاده می‌شید. موقعیت رو تصور کردید؟ احساساتون نسبت به اون نگهبان چی بود؟

اگه به این دو تا سوال جواب دادید بریم سراغ موقعیت دوم. می‌گه تصور کن بعد از یه راه پرپیچ‌وخم به یه کوه بلند می‌رسی. انقدر بلند که در مقابلش ذره‌ای بیشتر نیستی. سرت و وقتی بلند می‌کنی که قلۀ مه گرفته‌ش رو ببینی، کلاه از سرت می‌افته. اینجا، توی این موقعیت، احساست چیه؟

 آلن دوباتن می‌گه: اولین حسی که در ما پدید میاد، توی هر دو موقعیت یکسانه: ضعف؛ چه در برابر نگهبان قلچماق هتل و چه مقابل عظمت کوه سربه‌فلک‌کشیده؛ اما حسی که از پس این ضعف به ما دست می‌ده، متفاوته. دوباتن می‌گه وقتی چیزی قدرتمند اما پَسته (مثل نگهبان هتل) بعد از حس ضعف باعث حس حقارت در ما می‌شه؛ ولی چیزی که قدرتمند و باشکوهه (مثل کوه) حس احترام در ما ایجاد می‌کنه. طبیعت، به‌ویژه در سطح متعالیش مهم‌ترین درس جهان رو به ما می‌ده: اینکه جهان از ما قدرتمندتره، اینکه ما شکننده و موقتی هستیم و چاره‌ای نداریم جز اینکه محدودیت خواسته‌هایمان رو بپذیریم؛ و اینکه باید در مقابل ضروریاتی که از ما بزرگ‌تر هستند سر فرود بیاوریم.

به‌نظرم زندگی به قبل و بعد از این درس تقسیم می‌شه: «اینکه باید در مقابل ضروریاتی که از خودمان بزرگ‌تر هستند، سر فرود بیاوریم.» این همون درسیه که بر صخره‌ها، بر کوه، بر موج‌های دریا، بر یخ‌های بزرگ قطب نوشته شده. واقعیتی که انقدر عمیقه که وقتی از چنین جاهایی برمی‌گردیم، نه‌تنها شکست‌خورده و حقارت‌زده نیستیم، بلکه سر شوق اومدید. بلکه احساس احتراممون در برابر چیزی که فراتر از ماست برانگیخته شده.

اجازه بدید این درس گرانبها رو سفر به طبیعت بهتون بده، قبل از اینکه زندگی شما رو به زانو دربیاره. وقتی به این بخش از کتاب آلن دوباتن رسیدم یاد یکی از یادداشت‌های کوتاهم افتادم. این یادداشت رو حدود دو سال پیش، دقیقاً زمانی نوشتم که فهمیدم باید در مقابل ضروریاتی که از خودمون بزرگترند سر فرود بیارم. در ادامه این یادداشت کوتاه رو براتون می‌خونم:

یادم نیست کجا و از زبون کی این حرف رو شنیدم، اما یادمه که خیلی به دلم نشست و خیلی ذهنم رو درگیر خودش کرد.
این‌که زندگی یه بازیه! ما تو این بازی همه تلاشمون رو می‌کنیم، همه زورمون رو می‌زنیم تا برنده باشیم اما تهش هر اتفاقی که بیفته، می‌دونیم که این فقط یه بازی بوده. برای من که همیشه عاشق بازی بودم و هستم این جمله خیلی طلایی بود. چرا می‌گم بود؟ چون یه درس جدید یاد گرفتم...
زندگی یه بازیه اما یه مشکل خیلی بزرگ داره. این‌که طراح این بازی رقیب توئه. بنابراین مهم نیست چقدر خوب بازی کنی، چقدر تلاش کنی، چقدر موفقیت به دست بیاری... زمانی‌که دیگه فکر می‌کنی بردی، دیگه فکر می‌کنی از خط پایان گذشتی... یه جوری غافلگیرت می‌کنه که حتی فکرشم نمی‌کردی.
بهترین دفاع رو هم داشته باشی، مشت سنگینش رو از یه جایی به صورتت می‌کوبونه که حتی اگه داور تا هزارم بشماره نمی‌تونی از جات بلند شی. بعد، وقتی افتادی رو زمین و به این فکر می‌کنی که کجای راه رو اشتباه رفتی، فاتحانه خم می‌شه روت، توی چشمات که حالا دارن تار می‌بینن نگاه می‌کنه و می‌گه: حالا فهمیدی اینجا رئیس کیه؟!

 زندگی یه بازیه اما تو این بازی ما فقط درختیم توی سرزمینی که باد بهش حکومت می‌کنه:
ما درختانیم
و این
سلطنتِ باد است…

«نازنین نظام شهیدی»

 از همون پایان دوران کودکی، معنی «سفر» کم‌کم عوض می‌شه. دیگه سفر فقط اون شوق و بی‌خوابی و ماجراجویی نیست. وقتی یکی از نزدیکانمون فوت می‌کنه، در جواب اینکه چی شده؟ الان کجاست؟ بزرگ‌ترها می‌گن رفته سفر. سفر پیش خدا. وقتی ازشون می‌پرسی کی برمی‌گرده می‌گن هیچ‌وقت. بعدا می‌بینی سفرهای دیگه‌ای هم هستند که پایان ندارند. سفرهای بی‌بازگشت. دیگرانی که یه روزی راهی می‌شن و دیگه هیچ‌وقت نمیان. روزهایی می‌رسه که با چشم خودت می‌بینی عزیزترین آدم‌های زندگیت سفر می‌کنن و تو فقط می‌تونی بدرقه‌شون کنی. شاید همینه که اخوان سفر رو نفرین می‌کنه:

ما چون دو دریچه روبه‌روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه‌ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

شعر «دریچه‌ها» از «مهدی اخوان ثالث»

گاهی سفر آدم‌های عزیز زندگیمون رو از ما می‌گیره. حتی ممکنه کسی رو از ما بگیره که فکر نمی‌کنیم، یه روزی قراره ازش جدا شیم. طول می‌کشه تا بپذیریم، برای نگه‌داشتن اون آدم، زورمون به سفر نرسیده. سفری که وعده روزهای زیبا رو داده، زیباتر از بودن کنار ما. اون موقع تازه می‌فهمی هرگز برنگشتن یعنی چی. می‌فهمی «هرگز» چقدر کلمه ترسناکیه.

 آری آن روز چو می‌رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی‌دانستم معنی هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر؟

برشی از شعر «هوشنگ ابتهاج»

 

گاهی هم سفر یه نماده. نماد عبور از یه مرحله به یه مرحله دیگه. اینجا سفر شاید مترادفیه برای تغییر؛ اما نه یه تغییر ساده و مختصر نه، یه تغییر بزرگ. یه تغییری که بخش زیادیش از درون رخ داده. یه پلی که ما رو از یه وضعیت به یه وضعیت دیگه می‌رسونه. حالا این تغییر می‌تونه ابعاد سیاسی/اجتماعی پیدا کنه. ما رو از یه وضعیت سیاه به یه آرمان‌شهر برسونه. نمونه‌ش شعر چاووشی اخوانه:

‌بسانِ رهنوردانی كه در افسانه‌ها گويند،
گرفته كولبارِ زادِ ره بر دوش،
فشرده چوبدستِ خيزران در مشت،
گهي پرگوی و گه خاموش،
در آن مهگون فضایِ خلوتِ افسانگيشان راه مي‌پويند،

                                       [ما هم راه خود را مي‌كنيم آغاز.

تا اینجا، فضا رو برای ما روشن کرد. یک سری رهنورد که بار سفر برداشتند و مسیری رو طی می‌کنن و حالا ما هم قراره بهشون بپیوندیم. شاعر داره با من و شما حرف می‌زنه و مخاطب قرارمون می‌ده. حالا این چه جور سفریه؟ مسیرش پر پیچ‌وخمه یا ساده و سرراسته؟ خطرناکه یا امنه؟ مسیر این سفر چیه و مقصدش کجاست؟

سه ره پيداست.

نوشته بر سر هريك به سنگ اندر،

حديثی كه‌ش نمی‌خوانی بر آن ديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادی.
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.
دو ديگر: راهِ نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر بر كنی غوغا، وگر دم دركشی آرام.
سه ديگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام.

 

بنابراین سه راه در پیشه: راه نوش و راحت و شادی، راه نام‌‌وننگ و راه بی‌برگشت. راوی شاعر خسته است و از ما دعوت می‌کنه قدم در راه سوم یعنی راه بی‌برگشت، راه بی‌فرجام بذاریم:

 من اينجا بس دلم تنگ است.

و هر سازی كه می‌بينم بدآهنگ است.

بيا ره توشه برداريم،

قدم در راهِ بی‌برگشت بگذاريم؛

ببينيم آسمانِ «هر كجا» آيا همين رنگ است؟

 

این خستگی، این غم، انگیزه شاعره که قدم در این راه بذاره؟ اما به چه امید؟ شاعر در انتهای این مسیر بی‌بازگشت دنبالش چیه؟ همون آرمان‌شهری که گفتیم. انگار برای رسیدن به اون سرزمین موعود لازمه قدم بذاریم توی مسیری که راه برگشت نداره. باید از خودمون بگذریم، باید از دو راه دیگه یعنی از نوش و خوشی حتی از ننگ و نام چشم بپوشیم تا شاید، شاید قدم روی اون زمین زیبا بذاریم:

 بيا تا راه بسپاريم.
به‌سوی سبزه‌زارانی كه نه كس كِشته، نِدْروده
به‌سوی سرزمين‌هايی كه در آن هرچه بينی بكر و دوشيزه‌ست
و نقشِ رنگ و رويش هم بدين‌سان از ازل بوده،
كه چونين پاك و پاكيزه‌ست.

به سوی آفتاب شادِ صحرايی،
كه نگذارد تهی از خون گرم خويشتن جايی.
و ما بر بيكران سبز و مخمل‌گونۀ دريا،
می‌اندازيم زورق‌های خود را چون كُلِ بادام.
و مرغانِ سپيدِ بادبان‌ها را می‌آموزيم،
كه بادِ شرطه را آغوش بگشايند،
و می‌رانيم گاهی تند، گاه آرام.

بيا اي خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دلكنده و غمگين!
من اينجا بس دلم تنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بی‌فرجام بگذاريم...

برشی از شعر «چاووشی» سرودۀ «مهدی اخوان ثالث»

 

شاعر هیچ‌وقت نمی‌گه قراره به اونجا برسیم. هیچ اطمینانی نمی‌ده. فقط دعوت می‌کنه به سفر. به قدم‌درراه‌گذاشتن. به امید رسیدن به جایی که مطلوبه.

(صدای جاده و ماشین)

بخشی از داستان «در جاده» نوشته «جک کرواک»:

 چه حسی دارد وقتی از کسانی دور می‌شوی و آن‌ها سرجای‌شان می‌مانند تا به شکل نقطه‌ای محو شوند؟ این جهان به‌غایت عظیم است که ما را به پیش می‌راند، و خداحافظی است. ولی ما زیر آسمان‌ها به پیش می‌رانیم به سوی ماجرای دیوانه‌وار بعدی.

سفر می‌تونه اون پلی باشه که ما رو به خودمون نزدیک‌تر می‌کنه؛ پر از کشف‌های درونی. بخش‌های از وجود ما رو از روح ما رو روشن می‌کنه که تا قبل از این توی تاریکی پنهان بودن. نمونه‌های این جنس از سفر توی آثار زیادی هست، یکی از معروف‌ترین‌هاش «شازده کوچولو»ئه. شازده کوچولو هم گل زیباش رو تنها می‌ذاره و از سیارۀ خودش سفر می‌‌کنه و توی این مسیر، توی عبور از سیاره‌های مختلف، هم‌کلام‌شدن با موجودات مختلف، به بلوغ می‌رسه. شاید همینه که سعدی می‌گه: بسیار سفر باید تا پخته شود خامی. سعدی داره به همین «بلوغ» اشاره می‌کنه که تنها از مسیر سفر به دست میاد.

 جالبه بدونید نزار قبانی همین وجه از سفر رو اصلا تعریف شعر می‌دونه و می‌گه: «شعر سفری‌ست در درون خود.»

باری، شازده کوچولو وقتی به زمین رسید از اینکه کسی را ندید متعجب شد. می‌ترسید نکند سیاره را عوضی گرفته باشد که ناگاه چنبری به رنگ ماه در لای شن‌ها تكان خورد.

شازده کوچولو بی‌هوا گفت: شب به‌خیر!

مار گفت: شب به‌خیر!

شازده کوچولو پرسید: من بر کدام سیاره افتاده‌ام؟

مار گفت: بر زمین، در خاک آفریقا.

- آه... پس کسی در زمین نیست؟

مار گفت: اینجا بیابان است و کسی در بیابان پیدا نمی‌شود، زمین بزرگ است.

شازده کوچولو بر سر سنگی نشست، سر به آسمان برداشت و گفت:

- من فکر می‌کنم نکند روشنی ستارگان برای این است که هرکس بتواند روزی ستاره خود را پیدا کند. تو به سیاره من نگاه کن، درست بالای سر ما است... ولی چقدر دور است...!

مار گفت: چقدر هم زیباست! تو اینجا آمده‌ای چه بکنی؟

شازده کوچولو گفت: با گلی حرفم شده است.

مار گفت: آه!

و هر دو خاموش ماندند.


آخر شازده کوچولو پرسید:

- پس آدم‌ها کجا هستند؟ آدم در بیابان احساس تنهایی می‌کند...

مار گفت: با آدم‌ها نیز آدم احساس تنهایی می‌کند.


برشی از داستان «شازده کوچولو» نوشتۀ «آنتوان دو سَنت‌اگزوپری»

توی متن‌های عرفانی ما هم سفر جایگاه مهمی داره. یکی از مهم‌ترین و پر‌رنگ‌ترین‌هاش «سیمرغ» عطاره. توی این اثر، گروهی از مرغان برای جستن و یافتن سیمرغ، سفری رو آغاز می‌کنن. توی بخش‌های مختلف این سفر، گروهی از مرغ‌ها خسته می‌شن و از ادامه مسیر باز می‌مونن با به بهانه‌های مختلف پا پس می‌کشن؛ تا اینکه پس از عبور از هفت مرحله یا هفت وادی، از اون گروه اولیه، تنها «سی مرغ» باقی می‌مونند و اون موقع است که می‌فهمن سیمرغ در وجود خودشون بوده. در واقع «سفر» همون چیزی بوده که این مرغ‌ها رو از خامی به پختگی رسونده.

این خلاصه‌ای بود از داستان سیمرغ عطار؛ اما این هفت مرحله، این هفت وادی چی‌ها بود که این گروه از مرغ‌ها رو به خودشناسی رسوند؟

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی، درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد بازکس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای نا صبور

چون شدند آنجایگه گم سر به سر

کی خبر بازت دهد از بی‌خبر

هست وادی طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس، بی‌کنار

پس سیم وادیست آن معرفت

پس چهارم وادی استغنی صفت

هست پنجم وادی توحید پاک

پس ششم وادی حیرت صعب ناک

هفتمین وادی فقرست و فنا

بعد ازین روی روش نبود ترا

 عطار می‌گه هفت وادی هست که این هفت وادی دروازه رسیدن به «سیمرغ» شدنه. وادی اول طلبه. طلب یعنی جست‌وجوکردن مراد و مطلوب. در وادی طلب باید با مصائب و بلایای دنیا روبه‌رو شی و با صبر و تلاش ازشون عبور کنی.

 چون فرو آیی به وادی طلب

پیشت آید هر زمانی صدتعب

صد بلا در هر نفس اینجا بود

طوطی گردون، مگس اینجا بود

 وادی دوم عشقه. و همسایۀ این عشق هجرانه. عطار می‌گه باید عشق رو تماما با تمام دردها و زخم‌هاش پذیرا باشی:

تو جهان داری دلی افروخته

عشق را باید چو من دل سوخته

ساز وصل است اینچ تو داری و بس

صبر کن در درد هجران یک نفس

وصل را چندین چه سازی کار و بار

هجر را گر مرد عشقی پای دار

 اگر از این وادی هم گذشتی و در هجر سوختی و روحت زلال شد، به وادی سوم می‌رسی: وادی معرفت. اصل و اساس وادی معرفت در نگاه عطار، شناخت خداونده:

هر یکی بینا شود بر قدر خویش

باز یابد در حقیقت صدر خویش

سر ذراتش همه روشن شود

گلخن دنیا برو گلشن شود

مغز بیند از درون نه پوست او

خود نبیند ذره‌ای جز دوست او

 بعد از اینکه به ذره‌بودن خودش آگاه شد و کمی چشمانش به حقیقت باز شد، قدم در وادی چهارم می‌ذاره. وادی استغنا. توی این وادیه که برای سالک دیگه هیچ‌چیز این جهان قدر و بهایی نداره. عطار می‌گه توی این وادی:

هفت دریا یک شمر اینجا بود

هفت اخگر یک شرر اینجا بود

هشت جنت نیز اینجا مرده‌ایست

هفت دوزخ همچو یخ افسرده ایست

 شمر یعنی یه حوض خیلی کوچیک. بعد از استغنا، سالکی که هنوز در راهه و طی طریق می‌کنه به وادی پنجم می‌رسه. وادی توحید:

نیست آن یک کان احد آید ترا

زان یکی کان در عدد آید ترا

چون برونست از احد وین از عدد

از ازل قطع نظر کن وز ابد

چون ازل گم شد، ابد هم جاودان

هر دو را کی هیچ ماند در میان

 وادی بعدی، وادی حیرته.

بعد ازین وادی حیرت آیدت

کار دایم درد و حسرت آیدت

هر نفس اینجا چو تیغی باشدت

هر دمی اینجا دریغی باشدت

آه باشد، درد باشد، سوز هم

روز و شب باشد، نه شب نه روز هم

و در نهایت، اگه از تمام این شش وادی به‌سلامت عبور کردی. به منزل آخر می‌رسی. به همون‌جایی که سی مرغ فهمیدند سیمرغ افسانه‌ای خود اون‌ها بودند. وادی هفتم، وادی فناست. عطار می‌گه: سختن گفتن از این وادی روا نیست، زیرا این وادی عین فراموشیه. توی این وادی حس از کار می‌افته و بی‌هوشی سالک رو در برمی‌گیره. سایه‌ها گم می‌شن و خورشید حقیقت در دل سالک طلوع می‌کنه.

عد ازین وادی فقرست و فنا

کی بود اینجا سخن گفتن روا

عین وادی فراموشی بود

لنگی و کری و بیهوشی بود

صد هزاران سایهٔ جاوید تو

گم شده بینی ز یک خورشید تو

(صدای قطار)

بخشی از کتاب «هنر سیر و سفر» اثر آلن دوباتن:

 

از میان تمام وسایل نقلیۀ مسافرتی، قطار احتمالا بهترین مددکار اندیشیدن است: مناظر بیرون به‌هیچ‌وجه یکنواختی بالقوۀ مناظر بیرون کشتی یا هواپیما را ندارد، سرعتش به حدی است که مجال درگیرشدن به آدم نمی‌دهد در عین حال چنان کند است که چیزها را تشخیص می‌دهی. لحظه‌های کوتاه و برانگیزاننده‌ای از خلوت افراد را به ما می‌نمایاند، می‌گذارد دقیقا لحظه‌ای که زنی فنجانی را از قفسۀ آشپزخانه برمی‌دارد ببینیم، بلافاصله ما را از جلوی حیاطی عبور می‌دهد که مردی روی صندلی خوابش برده و بعد از مقابل پارکی می‌گذرد که کودکی توپی را که کسی برایش انداخته (و ما نمی‌بینمش) می‌گیرد.

جوزف کمبل، اسطوره‌شناس آمریکایی یه نظریه خیلی مهم و معروف داره. معتقده توی اغلب اسطوره‌های جهان و ملت‌ها مختلف، یه الگوی تکرارشونده وجود داره. اسم این الگو رو گذاشته «سفر قهرمان». این الگو، بی‌مناسبت نیست با موضوع این اپیزود پادکست؛ اما راستش دلم نمیاد توی چهارپنج دقیقه خلاصه‌ش کنم. این نظریه رو من خودم خیلی دوست دارم و دلم می‌خواد بیشتر درباره‌ش بخونم و تحقیق کنم و بعد یه اپیزود کامل رو بهش اختصاص بدم؛ مراحلش رو بگم و توی آثار مختلف داستانی و حتی شعرهای روایی بررسیش کنم. برای همین این «سفر قهرمان» رو اجازه بدید بعداً سر فرصت بریم سراغش. شاید حتی اپیزود بعدی پادکست بشه! 

این اپیزود با سفر شروع شد. تجربۀ سفر توی کودکی. همون سفری که شب قبلش از شوق خوابمون نمی‌برد. درباره دلشوره سفر صحبت کردیم، درباره مهم‌ترین درسی که سفر بهمون می‌ده. بعد دیدیم وقتی بزرگ شدیم فهمیدیم سفر یه روی دیگه‌ای هم داره: سفر دوستانمون، عزیزانمون. سفرهایی که ما رو تنهاتر می‌کنند. ما رو از دلبستگی‌هامون جدا می‌کنند و گاهی تنها چیزی که برامون باقی می‌ذارن یه کاسه آبه تو دستمون واسه بدرقۀ مهم‌ترین آدم‌های زندگیمون. بعد تعدادی از سفرهای مختلف توی شعرها و داستان‌ها رو مرور کردیم؛ از شازده کوچولو گرفته تا سیمرغ عطار. تمام این‌ها بخشی از همون جنس سفرهایی بود که شمس لنگرودی گفته بود: هیچ‌وقت از ما بازنمی‌گردند.  

واقعیت اینه که توی این جهان، بیش از اونکه ما بتونیم ببینیم، دیدنی وجود داره. به‌قول فرهاد که توی اپیزود قبل راجع بهش حرف زدیم (فرهاد مهراد از تولد تا مرگ: به‌روایتِ شش شعر معاصر)، دیدنی‌ها کم نیست، من و تو کم دیدیم. برای اینکه سهم بیشتری حظ بیشتری از این دیدنی‌ها ببریم لازمه آروم‌تر قدم برداریم. به چشم یه نقاش به جهان نگاه کنیم نه یه عابر. هنر ما توی رفتن نیست، توی بودنه. حضور داشتنه. سفر، یکی از معدود زمان‌هاییه که به ما این فرصت ارزشمند رو می‌ده. باعث گفت‌وگوی درونی بین مناظری که می‌بینیم و ذهنمون می‌شه. نمونۀ ملموس این گفت‌وگوها، همون دلشورۀ سفر بود یا همون درس‌هایی که طبیعت بهمون می‌ده. آلن دوباتن توی کتابش می‌گه:
گاهی افکار بزرگ به مناظر عظیم نیاز دارند و افکار جدید به مکان‌های جدید.

هنوز در سفرم...

خیال میکنم در آبهای جهان قایقیست

 

و من مسافر  قایق هزارها سال است

سرود زنده ی دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه های فصول میخوانم و پیش میرانم

مرا سفر به کجا میبرد؟

کجانشان قدم ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراقت گشوده خواهد شد؟


برشی از شعر «مسافر» سرودۀ «سهراب سپهری»

یادداشتی رو که اواسط این اپیزود خوندم یادتونه؟ همون‌جایی که گفتم: زندگی یه بازیه اما تو این بازی ما فقط درختیم توی سرزمینی که باد بهش حکومت می‌کنه. چهار ماه بعد از اون یادداشت، یادداشت دیگه‌ای نوشتم. ایسا یه هایکو معروف داره:
یك دنیا غم و درد:
گل‌ها می‌شكفند،
حتّا در آن هنگام…

 وقتی توی سفری، تازه می‌فهمی که همه‌چیز در جریانه. همه‌چیز در گذره. یه زمانی فکر می‌کردم هنر انسان در اینه که زجر نکشه یا غمگین نشه؛ اما الان فکر می‌کنم شاید هنر ما این باشه که در عین غمگین‌بودن، در عین زخمی‌بودن، ادامه بدیم. این یادداشت رو که چهار ماه بعد از اون یادداشت نوشتم براتون می‌خونم و این اپیزود رو تموم می‌کنم. امیدوارم مثل سهراب، شما هم همیشه در «سفر» باشید و یک روز، یک جایی که اصلا انتظارش رو ندارید، دست‌های امنی در برمون بگیره و ما رو ببره به دورها و دورها.

یکی از شخصیت‌های محوری انیمۀ «اتک‌آن‌تایتان» یعنی «میکاسا» در کودکی خانواده‌‌ش رو از دست داده و حالا دوباره عزیزترین آدم زندگیش رو از دست می‌ده. با خودش می‌گه:
دوباره...
دوباره این احساس رو تجربه کردم
دوباره عزیزترین آدم زندگیم رو از دست دادم
یعنی باید دوباره از اول شروع کنم؟!

بار اولی که ما از دست دادن رو عمیقاً تجربه می‌کنیم، شاید بعد از مدتی بلند شیم و با انگیزۀ بیشتر، شروع به دوباره ساختن کنیم. شاید انقدر خوش‌شانس باشیم که دوباره همون احساس قشنگ رو بسازیم یا حتی زیباترش رو تجربه کنیم؛ اما اگه از بخت بد، دوباره اون چیزی رو که با جون‌ودل ساختیم از دست بدیم، دیگه بلند شدن خیلی سخته. مخصوصاً اگه این از دست دادن با این احساس ترکیب بشه که خودمون مقصر خراب شدنش بودیم. یه فرق بزرگ بین اولین و دومین از دست دادن وجود داره و همونم هست که بلند شدنمون رو به‌مراتب سخت‌تر می‌کنه. این سوال:
یعنی باید دوباره از اول شروع کنم؟!

وقتی تمام راهی رو که رفتیم به یاد می‌آریم، وقتی تمام مشکلات این مسیر، پیش چشممون زنده می‌شه. اون‌وقته که این سوال پُررنگ می‌شه: این‌همه راه رو باید دوباره از اول برم؟ و ترسناک‌تر از اون، چه تضمینی هست دوباره خراب نشه؟!

الان حدود یک ساله که من کارهای روزانه‌م رو می‌نویسم و اندازۀ سه‌چهار کلمه، اتفاق برجستۀ اون روز رو هم یادداشت می‌کنم. معمولاً تمام خونه‌های این دفتر پر می‌شه؛ اما این هفته که عکسش رو براتون گذاشتم کاملاً خالیه! هفتۀ بعدش هم خالیه. و حتی هفتۀ بعدش. و تا دو هفتۀ بعدش فقط خط تیره گذاشتم. اون موقع منم مثل «میکاسا» مدام به خودم می‌گفتم:
دوباره این احساس رو تجربه کردم
یعنی باید دوباره از اول شروع کنم؟!

این یادداشت رو با صحنۀ دیگه‌ای از انیمۀ «حمله به تایتان» تموم می‌کنم. وقتی «هانجی‌سان» به «میکاسا» می‌گه:

ما تو زندگی شاید یک‌بار و شاید بارها آدم‌های عزیز زندگیمون رو از دست بدیم،
سخته...
خیلی سخته؛
اما ما چاره‌ای نداریم
جز اینکه ادامه بدیم.


ما چاره‌ای نداریم جز اینکه ادامه بدیم. هرچقدرم که اتفاقات به‌نظرمون ظالمانه باشند؛ چون زندگی همینه، هنر دشـــوار ادامه دادن!


 

سفرپادکستپادکست فارسیسفرنامه
۰
۰
مجلۀ نهان
مجلۀ نهان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید