
تمام بچه های محل، ماشین ما را دوست داشتند. به آن احترام می گذاشتند. مثلاً اگر قرار بود مسابقه فوتبالی برگزار شود، حتماً حواسشان را جمع می کردند تا تیرک های دروازه را با فاصله ی زیادی نسبت به رنوی 5 سبز رنگ بچینند تا مبادا توپی به آن برخورد کند. این احترام زیاد و رفتار خاص برای این نبود که تنها خانواده ی صاحب ماشین آن محل ما بودیم؛ نه، بودند خانواده هایی که ماشین داشتند و حتی مدلش از ماشین ما خیلی بالاتر بود.
اما تنها دلیلی که آقای سبز را خاص می کرد، این بود که به تمام بچه ها، گفته بودم این ماشین با من حرف می زند. برای اثبات حرفم، نیاز نبود دست به شعبده بازی یا هر کار عجیب و غریبی بزنم، همین که سنم از آنها بیشتر بود، هر حرفی در مورد آقای سبز میزدم قبول می کردند.
برای آنهایی هم که مرا قبول نداشتند یا حرفم را کمتر باور می کردند، نقشه ی دیگری می کشیدم. همیشه وقتی تابستان شروع می شد، این سرگرمی را با کمک برادرم شروع می کردیم.
قبل از اینکه بچه های محل به کوچه بیایند و کوچه شلوغ شود، دزدکی از جیب کت بابا سوئیچ ماشین را بر می داشتم و بعد برادر کوچکترم، مجتبی را مجبور میکردم در صندلی عقب آقای سبز مخفی شود. تنها کاری که لازم بود انجام دهم، این بود که به مجتبی قول یک بستنی بدهم تا تنها به سوالاتی که از قبل با هم هماهنگ کرده بودیم جواب دهد. آن وقت آن دسته از بچه محل هایی که نمی توانستند جلوی کنجکاویشان را بگیرند را به صف می کردم و نمایش من و مجتبی و آقای سبز شروع می شد.
آخرین تابستانی که درگیر این شیطنت ها بودم را به خوبی به یاد می آورم. آن روزها از شهرتی که در محله ی خودمان و دیگر محله ها بدست آورده بودم بیش از پیش خرسند بودم و مغرور.
سعید، یکی از همسایه هایمان که کم و بیش همه چیز را در مورد آقای سبز میدانست و دستم برایش رو بود، یک پیشنهاد وسوسه انگیز داد.
آقای سبز را روی دنده خلاص بگذاریم و آن را به دو سه کوچه بالاتر ببریم و نمایش را برای بچه های کنجکاو و زودباور آن محل اجرا کنیم و پول تو جیبی هایشان را به جیب خودمان بزنیم.
بدون ذره ای فکر کردن، این پیشنهاد را قبول کردم، و حتی همان موقع دست به کار شدم. یواشکی به سراغ جیب کت بابا رفتم. سوئیچ ماشین را برداشتم. و مجتبی را با دوز و کلک همراه خود کردم و پیش سعید رفتیم.
ابتدا مجتبی را بین صندلی ها قایم کردیم و بعد من و سعید بحثمان بالا گرفت که کدام پشت فرمان بشینیم. وقتی دید به هیچ وجه زیر بار نمی روم، راضی شد که من راننده باشم و او کسی باشد که ماشین را هل می دهد. نصف مسیر را که طی کردیم، ماشین در سرازیری افتاد.
حالا که به این خاطره فکر می کنم، خنده ام میگیرد که چرا به جای ترمز گرفتن، گردنم را بالا می کشیدم و از آینه عقب سعید را دید میزدم. جوری از آینه عقب به او نگاه می کردم که انگار می تواند مرا نجات دهد و یا زمان را به عقب برگرداند.
مجتبی هم که بو برده بود یک جای کار می لنگد، بنا را گذاشت بر جیغ و داد کردن. هرچه بیشتر جیغ و داد می کرد، سرعت آقای سبز بیشتر می شد و من بیشتر سردرگم می شدم. نمیدانستم چه کنم. باید راهی پیدا می کردم تا من، مجتبی و آقای سبز، قبل از اینکه به خیابان اصلی وارد شویم، توقف کنیم.
تنها راهی که به ذهنم رسید، پیچاندن فرمان ماشین به سمت راست بود. و شد آنچه نباید میشد. تصادف. آقای سبز تصادف کرد. در واقع ما تصادف کردیم.
خوشبختانه نه من و نه مجتبی چیزیمان نشد. اما صدمه ی زیادی، هم به ماشین ما و هم به ماشینی که پارک شده بود وارد آمد.
وقتی مجتبی تصمیم گرفت دیگر داد و بیداد نکند به خودم آمدم. هر دو از ماشین پیاده شدیم. بخت با ما یار بود که متوجه شدیم پدرمان از دور به سرعت نور به ما نزدیک میشود. این صحنه دویدن پدرمان را که دیدیم، هر دو تصمیم گرفتیم با سرعتی بیشتر از سرعت نور به سمت خانه مامان بزرگ بدویم و تا قیام قیامت پناه بگیریم.
یک هفته تمام، مادرمان به دنبال ما آمد. هرچه می گفت پدرتان عصبانی نیست و یا میگفت اصلاً قرار نیست شما را تنبیه کند باورمان نمی شد. مجتبی هم مدام از مادر سراغ سعید را میگرفت و می پرسید حتماً پدر او را به جای ما کتک زده یا تنبیه کرده؟ و مادر تنها به این پرسش کودکانه میخندید.
آخر مادربزرگ قول داد تا با ما بیاید و ما هم راضی شدیم. وقتی به محل رسیدیم، آقای سبز را ندیدیم. داخل خانه که شدیم، پدر هم نبود. نزدیک به وقت شام پدر برگشت. نه خوشحالی در چهره اش بود نه ناراحتی و نه هیچ حس دیگری.
بعد از آن شب، دیگر هیچ وقت آقای سبز را ندیدیم. هیچ کدام از بچه محل ها هم سراغش را از ما نمی گرفتند. ما هم جرأت نمی کردیم از پدرمان بپرسیم که بابا، چه خبر از آقای سبز؟ به تو نگفته کجا میرود؟