آفتاب

صبح
صبح

به تمام لحظه هایی که خورشید،برای تابیدن به زمین خودش رو آماده میکنه،وایمیسه جلوی آینه،موهاشو شونه میکنه،روی لبش قرمز میکشه و چشاشو سیاه میکنه حسودیم میشه،آخه کدوم دختری میتونه انقدر زیبا و جذاب باشه!

حالا خوش بخت تر از همه چیز و همه کَسِ این دنُیا،زَمینه!آفتاب همچین بَغلش میگیره و سفت تا غروب نگهش میداره که همتون به زمینم حسودی میکنین.حالا میفهمم چرا زمین غروب که میشه و ماه میاد به جای خورشید،خودش میره ماه رو بغل میگیره،(به ماه هم حسودیم میشه یه وقتا،ولی تو جایی نگو)انگاری دلش میسوزه برای ماه!شبا زمین میره آسمون،روز که آفتاب میزنه،خورشید میاد پایین پیش زمین!

عجب چیزیه این زمین،تنها نیست هیچ وقت

ولی این همه آدم تنها توی دلشه!این همه...

حالا بیا این جا بشین ببینم چی شد؟زمین خوشبخته یا داره الکی اَدای خوشبخت هارو در میاره؟

بعضی وقتا که دل تنگ میشم،حالا تنگ چی،کی،اصلا کجاشو خودمم نمیدونم ولی خب این یک حسه عجیبه که سراغ همه میاد،بعدش آدم گیج میشه،حتی نمیشنوه،فقط دلش میخاد کز کنه یک گوشه زل بزنه به خودش بگه اِی بابا چته تو !

آره وقتی نمیفهمی چته ،نمیگم حتما حتما ولی شاید یکمی

بیا شک کنیم به خورشید!

به ماه که نمیشه شک کرد،اصلا به شب نمیشه شک کرد.

شب فقط تویی،از دِل زمین بلند میشی،وقتی همه خوابن،به هزار هزار ستاره ی توی آسمون نیگاه میکنی.

حالا جای ستاره ها تو چشمک میزنی بهشون.میخندی تازه داغی روزای تابستون از سرت میپره،با خودت میگی عجب پاییزه خنکیه...!

به زمین شک نکن،آخه زمین تمام تلاششو میکنه که آسمون رو بغل بگیره،چه شب باشه چه صبح..

تقصیر زمین نیست که آسمون شب‌ و روزش با هم فرق داره!

ما زمینیم همین قدر مهربون.