دل!..


تیله شب رنگ چشمانت برایم آسمان کویر شده بود و لذت دیدن آن را مانند خوابی بی موقع از من دریغ  کردی!...

از دل به صاحب دل که "تو" باشی شکایت بردم اما دریغ از ذره ای عدالت در این محکمه پر ادعا!...

قول و قرارمان هم شکسته شد، تقصیری نداری ها ؛ من طناب را ول کردم و دوباره به قعر این چاه پر خیال و دردسر سقوط کردم!...

اما برگشتم تا بمانم ،برگشتم تا قدرت را بدانم ، نگه داشتنم را پذیرایی!؟...

سرگیجه افکارم آن ها را از بیان شدن مغلوب کرده بود ،آخر توان ایستادن در ذهنم را نداشتند ، تا به "ت" رسیدم !

شهد شیرینی را در کامم ریختی و من را بلند کردی!...

بحث لیلی و مجنونی نیست فقط با عشق تو خیالی را دوست دارم !

بی پایان ترین پایان ،لمس حضورت را می طلبم!..

نرگس شیخی

دلنوشته

4/6/1401