
اگر مدتی است که بهعنوان یک معاملهگر فعالیت میکنید، احتمالاً مثل من به این نتیجه رسیدهاید که موفقیت در معاملهگری، فراتر از چند استراتژی تکنیکال یا تحلیل بنیادی است. بخش بزرگی از این بازی، یک نبرد درونی و روانی است. اما واقعاً چطور میتوانیم ذهنیت یک معاملهگر حرفهای را به دست آوریم؟ چطور بهترینهای این عرصه فکر میکنند، با فشار روانی کنار میآیند و مهمتر از همه، چطور به «ثبات» میرسند؟
برای پیدا کردن پاسخ این سوالها، تصمیم گرفتم به سراغ کتاب «یک معامله خوب» (One Good Trade) اثر مایک بلافیوره بروم.
این کتاب نگاهی بیپرده به درون یکی از موفقترین شرکتهای پراپ تریدینگ (Proprietary Trading Firm) در نیویورک، یعنی SMB Capital دارد که خود بلافیوره یکی از بنیانگذاران آن است. این کتاب درباره «چطور» معامله کردن نیست، بلکه درباره «ویژگیهای شخصیتی لازم» برای معاملهگر موفق شدن است.
در این پستی که پیش رو دارید، من قصد ندارم کتاب را کلمه به کلمه برای شما ترجمه کنم. میخواهم یک «خوانش» از فصل اول این کتاب با عنوان «These Guys Are Good» داشته باشم.
در این فصل هدف این است که نکات کلیدی روانشناسی، ویژگیهای شخصیتی معاملهگران حرفهای، و درسهایی که بازار به آنها آموخته را با هم بخوانیم. میخواهیم بفهمیم چه چیزی واقعاً باعث میشود این «بچهها» تا این حد «خوب» باشند.
مایک بلافیوره در همان ابتدا تکلیف را روشن میکند. او میگوید که به «هیجانانگیزترین بخش وال استریت تعلق دارد که هیچکس به آن توجهی نمیکند». شرکتهای پراپ نه بانک هستند و نه صندوق پوشش ریسک (Hedge Fund).
کتاب به یک نکته کلیدی اشاره میکند: تفاوت اصلی در این است که شرکتهای Prop «هیچ مشتری ندارند». آنها محصولی نمیفروشند و پول دیگران را برایشان معامله نمیکنند. معاملهگران شرکت، صرفاً با سرمایه خود شرکت معامله میکنند.
این مدل کسبوکار، یک فلسفه مرکزی دارد که کتاب آن را «ما چیزی را میخوریم که شکار میکنیم» (We eat what we kill) توصیف میکند. تمام سود شرکت، فقط از شرطبندیهایی حاصل میشود که شرکت روی معاملهگران خود انجام میدهد.
بلافیوره در ترسیم این دنیا هیچ تعارفی ندارد. کتاب در جایی میگوید که این شغل، آن ثبات و امنیت شغلی را که در بانکداری سنتی وجود دارد، ندارد. هیچ «قرارداد تضمینشدهای با چکهای دو هفته یکبار که اعداد یکسانی روی آنها نوشته شده باشد» در کار نیست.
کتاب به صراحت بیان میکند که «ماههایی وجود دارد که یک معاملهگر پراپ ۵۰ ساعت در هفته کار میکند و هیچ پولی به خانه نمیبرد». حتی بدتر از آن، «ماههایی هست که سختتر کار میکند و پول هم از دست میدهد». نویسنده خود اعتراف میکند که «من سال ۲۰۰۲ حتی یک پنی هم نتوانستم به دست بیاورم».
اما در طرف مقابل، پاداشهای این دنیا نیز نامحدود است. کتاب در مثالی تکاندهنده میگوید: «روزهایی بودهاند که یک معاملهگر تا ساعت ۹:۳۵ صبح بیش از ۱۰ هزار دلار سود کرده است».
این شفافیت، هسته اصلی روانشناسی این شغل است. کتاب توضیح میدهد که برخلاف بسیاری از مشاغل، «هیچ سرپرست یا شریکی وجود ندارد که هر تصمیم را قبل از اجرا بررسی کند». موفقیت، چه خوب و چه بد، «کاملاً به خود فرد بستگی دارد». این یعنی آزادی کامل و در عین حال، مسئولیتپذیری مطلق.
کتاب به این نکته اشاره میکند که نتایج معاملات «روی یک تابلوی امتیازات بزرگ... چسبانده میشوند». عملکرد معاملهگران به طرز عجیبی شفاف است. در این دنیا جایی برای پنهان شدن پشت سیاستهای اداری یا بهانهها وجود ندارد و هر کس مسئول عملکرد خود است، چه خوب یا چه بد.
قلب فصل اول، معرفی چند تن از معاملهگران حرفهای مشغول در SMB Capital است که با نام مستعار در این فصل آنها را معرفی کرده و ویژگیهای شخصیتی هر کدام را تعریف میکند. نویسنده معتقد است که داراییهای یک شرکت پراپ تریدینگ، ساختمان و تجهیزات آن نیست؛ «داراییهای یک شرکت پراپ هر شب از در شرکت خارج میشوند».
کتاب میگوید که هدفش از معرفی این افراد، نشان دادن «ویژگیهای شخصیتی است که بازار به من آموخته است برای تبدیل شدن به یک معاملهگر دائماً سودده، مهمترین هستند». بیایید با این «بچههای خوب» آشنا شویم.
اولین معاملهگری که ملاقات میکنیم «Franchise» است. او یک ورزشکار سابق دسته اول (Division 1) و یک «معاملهگر نخبه» (elite performer) بالفطره است.
کتاب در جایی میگوید که در تمام شرکت «حتی یک معاملهگر... وجود ندارد که به اندازه Franchise رقابتجو باشد». اما نکته روانشناسی مهم اینجاست: رقابت او با دیگران نبود. کتاب به این نکته اشاره میکند که «او با بازار رقابت میکرد. هدف او رام کردن این هیولای قدرتمند بود».
برای درک عمق این ویژگی، کتاب یک خاطره جالب از این شخصیت را نقل میکند: Franchise در دورهای که روزهای خوبی داشت و روزانه ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ دلار سود میکرد، به دفتر بلافیوره میرود؛ اما نه برای جشن گرفتن. کتاب میگوید: «چهره او درد فیزیکی را نشان میداد. زبان بدن او انزجار از عملکرد ضعیفِ درکشدهاش را مخابره میکرد». او احساس میکرد در یک «دور باطل ۱۵۰۰-۲ هزاری» گیر کرده و نمیداند چطور باید از آن عبور کند.
این «عطش برای برتری» همان انرژیای بود که او برای پیشرفت نیاز داشت. او بلافاصله شروع به کار روی نقاط ضعف خود کرد. «او یادداشتهای دقیقی در ژورنال معاملاتی خود نگه میداشت» و «در مسیر خانه با لپتاپش، ویدیوی معاملات خود را که در طول روز ضبط کرده بود، تماشا میکرد». فرنچایز تیک به تیک معاملات خودش را ضبط میکرد تا بتواند در پایان روز آنها را دوباره بررسی کند. درس مهم این کار در این بود که از اشتباهات خود درس بگیرد و در روز بعد آنها را تکرار نکند.
معاملهگر بعدی «MoneyMaker» نام دارد. کتاب از او نقل میکند که در مصاحبه شغلیاش گفته بود: «شکست برای من یک گزینه نیست». نویسنده ابتدا فکر میکرد این یک شعار است که برای تحت تأثیر قرار دادن مصاحبهکنندهها گفته است، اما بعداً فهمید که عطش او برای موفقیت، واقعی بود.
MoneyMaker یک گلفباز حرفهای سابق بود. کتاب این مقایسه درخشان را از زبان او نقل میکند: «من عادت دارم ساعتها در هوای صد درجه (فارنهایت) به توپها ضربه بزنم، بنابراین نشستن در تهویه مطبوع جلوی کامپیوترم برای یک روز، برایم دشوار نیست».
کتاب میگوید او میتوانست «تمام روز روی صندلی خود بنشیند و منتظر وقوع ستاپها باشد و خسته نشود». در یک روز آرام آگوست که بسیاری از معاملهگران بازار را رها کرده بودند، او به صندلیاش چسبیده بود و در ۱۵ دقیقه، ۵ هزار دلار سود کسب کرد.
وقتی نویسنده توانایی تمرکز او را تحسین میکند، MoneyMaker پاسخی کلیدی میدهد: «بلا، این خارقالعاده نیست. من فقط عاشق معاملهگری هستم. برای من سخت نیست که به مانیتورهایم زل بزنم چون عاشق معاملهگریام».
«دکتر مومنتوم» شخصیتی جذاب و به قول نویسنده، «باهوشترین فردی است که تا به حال آموزش دادهام». او توانایی خارقالعادهای در یادگیری دارد.
کتاب از زبان خود دکتر مومنتوم نقل میکند: «من فقط کافی است چیزی را یک بار بشنوم و آن را میفهمم... وقتی کتاب درسی را میخواندم... فقط آن را میخواندم و تمام میشد. در مغز من قرار میگرفت». نویسنده او را «یک اسفنج» مینامد که هر مطلبی را به راحتی جذب خود میکند.
اما هوش به تنهایی کافی نیست. کتاب به این نکته مهم اشاره میکند که یک معاملهگر خوب، ترکیبی از «وجدان کاری (conscientiousness) و ریسکپذیری (risk taker)» است. دکتر مومنتوم این ترکیب را داشت. او به همان اندازه که در یادگیری وظیفهشناس بود، در پذیرش ریسکهای جدید نیز شجاع بود. کتاب در جایی نقل میکند: در معاملهگری دو شرط لازم است؛ شرط اول این است که توانایی این را داشته باشی که بتوانی ستاپهای مناسب را شناسایی کنی، و شرط دوم این است که مایل باشی که ریسکپذیر باشی و وارد معامله بشوی.
شاید دراماتیکترین داستان فصل متعلق به GMan باشد. او یک فارغالتحصیل مهندسی از دانشگاه کلمبیا بود.
کتاب اعتراف میکند که GMan در شش ماه اول «حتی یک پنی هم به دست نیاورد» و «به طور عجیبی برآیند معاملاتش منفی بود». کار به جایی رسید که GMan «به دفتر ما آمد تا استعفا دهد».
اما شرکای شرکت (نویسنده و استیو اسپنسر) استعفای او را رد کردند. آنها به او گفتند که باید روی دو چیز کار کند: «خواندن نوار (tape reading) و کنترل احساساتش».
اینجا نقطه عطف GMan بود. کتاب میگوید او به جای تسلیم شدن، «شروع به تجزیه و تحلیل آماری معاملات خود کرد». او با استفاده از این دادهها، «شروع به حذف معاملات اسکالپهایی کرد که واقعاً احتمال موفقیت پایینی داشتند» و روی ستاپهایی با احتمال بالا «تمرکز بیشتری صرف کرد». GMan از یک معاملهگر در آستانه استعفا، به «معاملهگر ارشد» و در نهایت «شریک» (Partner) شرکت تبدیل شد.
Z$ نماد «ثبات» است. کتاب او را «جو دیماجیوی معاملهگری» مینامد (اشاره به بازیکن بیسبال افسانهای).
ویژگی شگفتانگیز او این بود: «او به مدت دو سال متوالی مثبت بود». بله، «۵۰۰ روز معاملاتی متوالی یا بیشتر» بدون یک روز منفی.
او لزوماً سودآورترین نبود، اما «باثباتترین» بود. چطور؟ کتاب توضیح میدهد: «Z$ ستاپهای خودش را دارد و به آنها میچسبد». او آنقدر در یک ستاپ خاص استاد شده بود که آن ستاپ در شرکت به نام او نامگذاری شد («Mush Trade»).
نکته کلیدی دیگر در مورد او: «بعد از بسته شدن بازار در هر روز معاملاتی، میتوانید Z$ را پشت میزش بیابید که در حال تماشای معاملات ضبطشده خود است». قدرت او «انضباط» بود.
Yipster نماد فلسفه «هر روز کمی بهتر شدن»mاست. او جایزه «بیشترین پیشرفت معاملهگر» را در شرکت برده بود.
کتاب این نقل قول طلایی را از او میآورد: «فکر نمیکنم کسی بتواند واقعاً، واقعاً بر بازارها مسلط شود. این فقط چیزی است که میتوانید در آن بهتر شوید، اما فکر نمیکنم چیزی باشد که بتوانید در آن استاد شوید. منظورم این است که من روی آن کار خواهم کرد. فکر میکنم تمام دوران حرفهایام، تمام زندگیام».
او چگونه این کار را کرد؟ کتاب میگوید: «ژورنال معاملاتی دقیق از تمام معاملاتش نگه میدارد. هر سفارش، هر معامله، از روز اول ثبت شده است». فلسفه او ساده بود: «من فقط فکر میکنم هیچ میانبری وجود ندارد».
آخرین نفر JToma است؛ معاملهگری که کتاب او را «به طرز شگفتآوری مثبت و پیگیر» توصیف میکند.
داستان او، داستان بازگشت از فاجعه است. کتاب میگوید که JToma در سه ماه اول معاملهگری با پول خودش، «تقریباً تمام پولش، بیش از ۲۰۰ هزار دلار را از دست داد». او به ۵۰ هزار دلار آخرش رسیده بود.
در این حالت، یک معاملهگر متوسط نابود میشود. اما JToma چه کرد؟ کتاب میگوید «او آن را نادیده گرفت». او به دنبال یک روانشناس برجسته گشت و روی بهبود برخی موانع روانی که مانع معاملهگری او بودند، کار کرد.
او یاد گرفت که چگونه ژورنال روزانه بنویسد، برای هر معامله برنامه داشته باشد و اهدافش را تعیین کند. کتاب به این نکته عمیق اشاره میکند: «آن سهماهه وحشتناک در ابتدای کارش، فرصتی برای یادگیری و بهتر شدن بود. آن ۲۰۰ هزار دلار ضرر، به میلیونها دلار در آینده تبدیل شد».
بلافیوره در این بخش از کتاب به یک نکته کلیدی اشاره میکند. به معاملهگران توصیه میکند که معاملات خود را براساس نتیجه قضاوت نکنند، بلکه فقط از این جهت معاملات را بررسی کنند که آیا «یک معامله خوب» انجام دادند یا خیر.
اما «معامله خوب» چه معاملهای است؟ معاملهای است که براساس پلن و استراتژی باشد.
در ادامه، بلافیوره دو تله ذهنی رایج را که معاملهگران در آن میافتند، برجسته میکند:
این یکی از کشندهترین تلههای روانشناسی در معاملهگری است. کتاب به صراحت میگوید: «معاملهگری درباره حق با شما بودن نیست. معاملهگری یک بازی ریاضی و احتمالاتی است».
نویسنده این نیاز به اثبات خود را یک «میل خودشیفتهوار برای درست بودن» مینامد. کتاب به این نکته اشاره میکند که «معاملهگران دائماً سودده، فقط معاملات خوب انجام میده دهند. آنها میپذیرند که نمیتوانند نتایج را کنترل کنند». فقط این برای آنها اهمیت دارد: یک معامله خوب، پشت سر یک معامله خوب.
بسیاری از معاملهگران تازهکار فکر میکنند برای درآوردن پول زیاد، باید ریسکهای بزرگ کنند. کتاب این طرز فکر را به شدت رد میکند: «اغلب معاملهگران جدید فکر میکنند توانایی آنها در از دست دادن پول زیاد، نماد پتانسیل آنها برای به دست آوردن پول بسیار بیشتر است. نه، اینطور نیست».
کتاب این جمله کلیدی را میگوید: «شما نباید سعی کنید با از دست دادن ۵ هزار دلار، ۵ هزار دلار در روز به دست آورید. از دست دادن ۵ هزار دلار به این معنی نیست که میتوانید ۵ هزار دلار به دست آورید؛ به این معنی است که اکنون میتوانید ۵ هزار دلار از دست بدهید».
راه حل چیست؟ «از پایه و اساس مثبت، خود را بسازید». کتاب توصیه میکند که باید به صورت پلکانی پیش رفت: «شما باید ابتدا نشان دهید که میتوانید ۵۰۰ دلار به طور مداوم (با ریسک ۲۵۰ دلار) به دست آورید... سپس ۷۵۰ دلار... سپس ۱۰۰۰ دلار...».
فصل اول کتاب «یک معامله خوب» به ما نشان میدهد که موفقیت در معاملهگری یک ویژگی واحد نیست؛ این یک ترکیب قدرتمند روانشناختی است:
* رقابتجویی درونی Franchise
* تمرکز و صبر MoneyMaker
* ظرفیت یادگیری بالای Dr. Momentum
*پشتکار و بررسی دادهمحور معاملات GMan
*انضباط تزلزلناپذیر Z$
*تعهد به بهبود هرروزه The Yipster
*و انعطافپذیری و خوشبینی تزلزلناپذیر JToma
این فصل به ما یادآوری میکند که قبل از تسلط بر بازار، باید بر روانشناسی، عادات و فرآیندهای خود مسلط شویم. این «بچهها» خوب هستند، نه لزوماً به این دلیل که باهوشترین هستند، بلکه به این دلیل که هر روز سختترین کار دنیا را انجام میدهند: آنها روی خودشان کار میکنند.