یاسمین کدخدایی- ورودی ۹۸
منهتن؟ قشنگه، خب؛ ولی تهران من نمیشه.
این نوشته، روایتیست شخصی از زیست من در شهری که از همان اول در دل شلوغیهایش جا شدم. من در تهران قد کشیدم؛ در کوچهها، خیابانها، اتوبوسها، آرایشگاههای شلوغ، مغازهها، پارکها، خانهها و حتی زیر پلها. تهران برای من فقط یک شهر نیست؛ خانهی من است. همیشه هم خواهد بود.
هر روز، بعد از مهدکودک و بعدتر مدرسه، بعد از یک ناهار سریع، دست در دست مادرم به بهانهای در شهر راه میافتادیم. مادرم، بیآنکه بداند، تهران را برایم به مدرسهای از زندگی تبدیل کرده بود. هر صندلی تاکسی، هر نیمکت پارک، هر سکوی کنار خیابان برای من یک نیمکت کلاس بود. از محلهی ۱۷ شهریور تا خیابان گوته، از میدان شکوفه تا پارک ملت، از دروس تا ونک، از غرب تا شرقیترین نقطههای شهر. شهر را از دل تیتر روزنامهها، از ویترین مغازهها، از دیالوگ رانندههای تاکسی یاد گرفتم.
سالها بعد، در یک گروه کتابخوانی، وقتی مشغول خواندن "درباره نگریستن جان برجر" بودیم، با هنرمندی به نام "رالف فازانلا" آشنا شدم. او در نیویورک بزرگ شده بود و بیشتر آثارش نمایش مواجههی یک پسربچه با شهر بود: دیوارهای بلند، نورهای نئونی، شلوغی، رنگ و جنبوجوش و هرجومرج. و من، بیدرنگ، به یاد تهران افتادم. اگر قرار بود من هم فازانلای قصه خودم باشم، حتماً نقاش دیوارهای سیمانی با شیشهخوردههای رنگی میشدم؛ نقاش ساختمانی سبز در میدان بهارستان، صف بلیت جلوی سینماها، زنهایی با سبدهای پر از سبزی و ساقههای کرفس که از سبد بیرون زده، بچههایی که در کوچهها دوچرخهسواری یاد میگیرند، چلچراغهایی که برای اموات جلوی مسجدها روشن میشوند، رد پای گربهها و آدمها بر سیمانها، آگهیها و برچسبهای قدیمی روی دیوارها. اینها فقط جزئیات شهری نیستند؛ اینها روایتهای زیستناند، ردپای آدمهایی که شهر را با بودنشان زنده نگه میدارند.
شاید تمرکز بر جزئیات است که باعث میشود پرسهزدن در شهر، برای من شبیه آشنا شدن با یک انسان جدید باشد. در آغاز، فقط ظاهر طرف مقابل توجهت را جلب میکند: از خیابانهای اصلی رد میشوی، سرت را بالا میگیری و به ساختمانها و درختها خیره میشوی. کمکم وارد دنیای درونیاش میشوی: از نانوایی تا تعمیرگاه محله، از کوچه پسکوچههای خلوت، تا بوی کتلتی که از پنجرهی نیمهباز خانهای بیرون میآید. بعد، جزئیات خاصتری به چشمت میآید: فرم پنجرهها، گرافیتیهای تکرارشونده، برچسبهای نصفهکندهشدهی روی در و دیوار، فرم ناودان خانهها. مثل زمانی که پس از چند دیدار، دربارهی خاطراتش میپرسی، دوستهایش را میشناسی، و تازه میفهمی چرا آن آهنگ برایش خاطره انگیز است یا از فلان محله خوشش نمیآید. در پرسههای بعدی، به صمیمیتی بیواسطه میرسی؛ لحظاتی که از پشت پنجرهی خانهای صدای تمرین موسیقی جوانی را میشنوی، یا صدای خندهی مهمانیای در طبقهی بالا تو را یاد خودت و دوستهایت میاندازد. مثل همان لحظهای که آدمی را بیآرایش، با لباس خانه، خوابآلود و در حال شستن ظرفها میبینی و باز هم برایت خواستنی است. شهر هم همینطور است؛ اول غریبه است، بعد آشنا، و یکروز میفهمی که عزیز شده. آنقدر که در هر گوشهاش، تکهای از خودت را میبینی.
ممکن است به همین خاطر باشد که حتی شلوغترین، پرهیاهوترین لحظههایش هم برایت رنگی از صمیمیت دارد. انگار در هر صدایی، در هر تابش نوری، در هر بو و رنگ و حرکتی، ردّی از زندگی جاریست. تهران پر از جزئیات است؛ مثل یک مهمانی بزرگ، پر از صدا، داستان، موسیقی و لحظات بینظیر. اگر بخواهی، میتوانی دل به دلش بدهی. آنوقت است که در دل همین شلوغیها آرامش پیدا میکنی؛ حتی میان دود و صدای بوق و دویدنها. یادت میآید که دلخوشیها هنوز هم کم نیست. مثلاً همین خورشید.