جدایی از نوع زنانه

سومین روز از دومین ماه پاییز بود. خیابان ولیعصر، دستم را گرفت و با من خداحافظی کرد. وقتی سوار بر ماشین دوستش داشت دور می شد فشاری را روی قفسه ی سینه ام احساس کردم، قلبم داشت فشرده می شد. جداشدن هرگز برای من عادی نشده است، دردناکترین احساسی که تا حالا تجربه کرده ام "گناه" و پس از آن "جدایی" بوده است.

می دانم که باید می رفت، می دانم  که بر خواهد گشت، ولی دانستن هیچکدام اینها کمکم نمی کرد که بتوانم از آن احساس فشار رها شوم.

اول تصمیم گرفتم سری به مانتوفروشی های اطراف بزنم. آن قسمت از خیابان ولیعصر پر از مانتوفروشی هست. چند تا از مغازه ها را گشتم. حس کردم کم کم خشم و درماندگی هم به احساس هایم اضافه شده است. جایی توی پیاده رو یک نیمکت سنگی بود، روی آن نشستم و گذاشتم هر احساسی که دارم به بدنم راه پیدا کند.

تسلیم آن جریانی شدم که در درونم جاری شده بود. احساس فشردگی قفسه سینه و چند قطره اشک...این "غم" بود. پدرم را بخاطر آوردم که به ماموریت رفت و نزدیک به یکسال نیامد. یک سال برای من که فقط پنج سالم بود خیلی طولانی بود. دیگر از او قطع امید کرده بودم. فکر می کردم و بلکه مطمئن بودم پدرم مرده است.

وقتی برگشت هم دیگر پدر من نبود، رابطه ی من با او تمام شده بود.

حالا می فهمم چرا من دیر از آدمها قطع امید می کنم...