ویرگول
ورودثبت نام
نسیم مقدس
نسیم مقدساولین روز از بقیه زندگی من...
نسیم مقدس
نسیم مقدس
خواندن ۸ دقیقه·۲ ماه پیش

آن یار دیرین!

دانه های عرق از سر و رویم چکه می‌کنند. نبض پایم آن قدر تند می‌زند که از روی شلوار لی تنگم هم دیده می‌شود. افسر آزمون نگاهی عاقل اندر سفیه به من می‌اندازد و می‌گوید:" چه خبره؟ حالا مثلا قبول نشی، مگه چی میشه؟ پس فردا پشت قبالت می نویسند که آزمون چندم قبول شدی؟" دهانم خشک شده است. نگاهش که می‌کنم می‌پرسد:" دانشجویی؟" با سر تایید می‌کنم. می‌گوید:" جایت را با نفر پشتی عوض کن." می‌روم روی صندلی عقب و پسر جوانی جایم را می‌گیرد. شروع به حرکت که می‌کند با اولین نیش ترمز ماشین خاموش می‌شود.

افسر، بی‌حوصله نگاهش می‌کند و می‌گوید:" برایت سه جلسه می‌نویسم. یک بار خاموش کردی، آینه جلو و بغل هم تنظیم نکرده بودی!" پرونده‌اش را می‌دهد دستش و روانه‌اش می‌کند.

بعد برمی‌‌گردد سمتم و با لحنی آرام و جدی می‌‌پرسد:" قول می‌دهی اگر گواهینامه گرفتی رانندگی نکنی؟ ان‌شاالله دَرسِت که تمام شد رفتی سرکار، روزی که ماشین خریدی بر می‌گردی آموزشگاه و دوباره آموزش می‌بینی، بعد می‌شوی راننده!"

نطقم باز می شود:" حتما، به خدا من اصلا ماشین ندارم! پدرم هم اجازه نمی‌دهدکسی سوار ماشینش شود." پرونده را می‌دهد دستم و با لحنی که مهربان شده است می‌گوید: "به سلامت. ولی یادت باشه که به من قول دادی ها!"

-         بابا! باید بیایی دفتر خانه، گواهی امضا بدهی و بعد با هم برویم نمایندگی، آنجا هم چک ها را امضاء کنی.

یکهو چین های پیشانی پدرم چند برابر می‌شوند ، دود سیگار را از پشت روزنامه بیرون می‌دهد و می‌گوید:" چک ها را می نویسم بردار ببر. من نمی‌ایم. مگر من بیکارم که تا ظهر علاف بشوم. "

-         "گفته اند باید این کار را بکنیم مگر نه نمی‌شود."

-         " خب، نشود! مگر من می‌خواهم ماشین بخرم؟"

 خون خونم را می‌خورد. اشک‌هایم گلوله می‌شوند وسُر می‌خورند روی بقیه صفحه‌های روزنامه روی میز. اصلا به روی خودش نمی‌آورد. می‌روم داخل بالکن و زنگ می‌زنم به عمویم. جریان را که می‌شنود می‌گوید:" حالا مگه چقدر هست این وام به درد نخور سایپا! من این پول بهت قرض میدم کارت راه بیفته." توضیح می‌دهم که سه ماه پیش در این طرح ثبت نام کرده‌ام و باید چکها را بدهم. عمو می‌گوید:" برو انصراف بده هر چی کم داری بهت می‌دهم ، از بازار بخر. من نمی توانم بیایم تا آن سر شهر! اصلا ماشین می‌خواهی چی کار؟"

مامان به خاله‌ام زنگ می‌زند: "حاضر نیست به خاطر این بچه تا سر خیابان بیاید. دیگه نمی‌دونم باهاش چی کار کنم؟!"

فردا صبح، اول وقت اداری خاله و شوهرخاله دم در محضر هستند و گواهی امضا می‌دهند بعد هم می‌رویم نمایندگی و چند روز بعد پراید نقره‌ای را تحویل می‌گیرم!

از آن روز مواجهه با آن خانم افسر مهربان هفت سالی گذشته است. نه از رانندگی خوشم می‌اید و نه آدم ماشین بازی هستم. ولی می‌دانم که باید رانندگی کنم. دوباره می‌روم همان آموزشگاه و تعریف می‌کنم که قول داده‌ام از نو شروع کنم. البته حتی نمی توانم ماشین را روشن نگه دارم. این دفعه پول شهریه ها را خودم می‌دهم و لازم نیست به پدرم رو بیندازم.

پدرم می‌پرسد:" این ماشین چرا دارد خاک می‌خورد؟ باطریش مشکل پیدا می‌کند، دکوری است؟ چرا بیرون نمی‌برد؟"

مادرم جواب می‌دهد:" آخه پول نداره بیمه بدنه کنه. می‌ترسه بیرون ببره!"

پدرم در التفاتی بی‌سابقه ماشین را بیمه می‌کند. آخر ماه که حقوق می‌گیرم آن را روکش و برایش دزدگیر هم نصب می‌کنم. دوست و فامیل و همکار دست به دست هم می‌دهند تا من را راه بیندازند و روزی که پست کارت ماشین را می‌اورد دم در، می‌توانم خودم تا پمپ بنزین بروم.

پراید نقره‌ای نه تنها زندگی من که زندگی کل خانواده را هم متحول می‌کند. مامان را می‌برم خرید و دیگر لازم نیست کیسه های خرید را با دست جا به جا کنیم. در یک لحظه و چشم بر هم زدن هر جا که اراده کنم می‌روم و دیگر زورم نمی‌آید پول آژانس بدهم و از بیرون رفتن صرفنظر کنم. کم‌کم می‌توانم نیم کلاژ بگیرم و سربالایی‌های تند و تیز را هم در روزهای برفی با موفقیت طی کنم و مثل معلولی که شفا گرفته و از روی ویلچر بلند شده باشد یکهو جان می‌گیرم. مامان و خواهر و برادرم را بر می‌دارم و می‌زنیم به دل جاده و تمام سفرهای جاده‌ای که آرزو داشتم پدرم این قدر برایشان طاقچه بالا نگذارد را چهارتایی می‌رویم. هر جا دوست داشتیم می‌ایستیم و از هر که خواستیم آدرس می‌پرسیم. صدای ضبط را تا اخر بلند می‌کنیم و بلند بلند با آن می‌خوانیم بدون اینکه اَخم و تَخم های بابا را تحمل کنیم!

کم‌کم به پراید عادت می‌کنم و برایم چیزی فراتر از یک وسیله حمل و نقل می‌شود. شاید چیزی شبیه کفشهایم! ولی بسیار عزیزتر از کفشهایم. بخشی از وجودم می‌شود. پراید سرپناهم می‌شود. به من ماوا می‌دهد. عاشق فضای خلوت و دنجش هستم. می‌شود رفیق شفیق آهنی‌ام! سنگ صبور خوشی‌ها و ناخوشی‌ها! باهاش حرف می‌زنم، درد و دل می‌کنم یا حتی بارها پیش آمده که بگومگو هم کرده باشیم. اولین دارایی بزرگی است که با سختی و کلی دردسر به دستش آورده‌ام. حالا آقای پراید یکی از قدیمی‌ترین و صمیمی‌ترین دوستانم است!

ازدواج که می‌کنم پراید تبعید می‌شود به داخل کوچه و می‌شود همنشین حوادث خیابانی! اوایل از اینکه گربه‌ها از سر و کولش بالا می‌رفتند و پرنده‌ها رویش کثافتکاری می‌کردند حسابی پَکر می‌شدم. هر وقت که صدای دزدگیرش بلند می‌شد و همسرم زیرلبی بد و بیراهی نثارش می‌کرد حسابی حرص می‌خوردم، اما پراید به سادگی خودش را با محیط وفق می‌دهد و به قول همسرم حسابی لات می‌شود و کلی خط و خش هم رویش می‌افتد! علاقه‌ام روز به روز به آن بیشتر می‌شود. خیلی از روزها برایش تعریف می‌کنم که چه اتفاقاتی افتاده است و گاهی اوقات صندلیش را می‌خوابانم و چشمانم را که می‌بندم دنیایم خلاصه می‌شود در آن مکان و آن زمان!

موهایم که کم‌کم سفید می‌شوند، نفس‌های پراید هم به شماره می‌افتند. زود به زود باطری تمام می‌کند. حسابی از ریخت و قیافه افتاده و هزار درد و مرض دیگر هم پیدا می‌کند. همسرم پیشنهاد فروشش را می‌دهد و می‌گوید:" ماشین من را سوار می‌شوی و یک ماشین جدید هم می‌خریم!" از دست دادن یار قدیمی برایم غیرممکن است. نمی‌توانم فضای دنج و امنش را با هیچ کجای جهان عوض کنم. حسابی به هم می‌ریزم ولی پیشنهاد همسرم چیزی بیشتر از یک پیشنهاد است و رگه هایی از اجبار در آن بالا زده‌اند. دوست و آشنا بابت اصرارم بر نگهداری از پراید حسابی دستم می‌اندازند و می‌شنوم که می‌گویند:" لابد با پراید رابطه عاطفی دارد!" همه عادت کرده‌اند که بعد از احوال پرسی از خودم حال پراید را هم بپرسند و به ایشان هم سلام مخصوص برسانند!

تعمیرکار در کاپوت را که بالا می‌زند سرش را مثل بادبزن تکان می‌دهد:" خانم چی بگم؟ اصلا دست به کجاش بزنم؟ شما خانم هستید. شب، نصف شب وسط خیابون می‌ذارتتون. راضی هستید؟ چرا عوضش نمی‌کنید؟ عمرش را کرده! چه طور همسرتون راضی میشه سوارش شوید؟ اصلا در شان شما نیست. به نظرم کلا ماشین نداشته باشید بهتر است. برایش خریدار خوب هم سراغ دارم!" مقنعه کج وکوله‌ام را صاف می‌کنم و می‌پرسم:" شما از کجا می‌دانید شان ما چیه؟" در کاپوت را می‌بندد ومی‌گوید"به هر جهت از ما گفتن بود، خودتان لابد بهتر می‌دانید!"

یکراست می‌روم خانه‌ پدری و با حرص اعلام می‌کنم که زمین و زمان هم دست به دست هم بدهند من پراید را نمی‌فروشم. بابا می‌گوید:" من ازت می‌خرم، می‌ذاریم داخل پارکینگ، مال خودت. هر وقت خواستی بیا هرکاری می‌خواهی باهاش بکن!"

بیست سالی از آن زمستان کذایی که در اوج استیصال خاله‌ام دستم را گرفت و برد نمایندگی می‌گذرد. پراید پیر و فرسوده شده است. چندبار با اکراه در قرعه کشی های طرح خودرو فرسوده شرکت کرده و کلی دعادعا کرده‌ام که اسمم در نیاید!پراید ساکت و صبورم با اینکه کنج عزلت گرفته هنوز سایه‌اش بالای سرم است. از زمین و زمان که دلم می‌گیرد می‌روم تهه پارکینگ، می‌نشینم داخلش، بعد از اینکه حسابی مغزش را خوردم سرم را می‌گذارم روی فرمانش. پراید من را در آغوش می‌گیرد. هر دو جوان می‌شویم و می‌زنیم به دل جاده! دلم برای آن نسخه جوان‌ترم تنگ می‌شود، همانکه جسور بود و هزار امید و ارزو داشت! دوباره یادم می‌آید که چه جوری از رو نرفتم و اولین مکان امنی در دنیا که فقط مال خودم بوده است را با چنگ و دندان به دست آورده‌ام و موجی از هیجان و آرامش می‌خزد درونم!

پدرم روزنامه‌اش را لوله کرده و زده است زیر بغلش. کفشهایش را هم پایش کرده و وسط راهرو ایستاده است. نصف لباس‌هایش با تفنگ آب پاش خیس شده‌اند. پسرک می‌گوید:" بابایی یادت باشه توی راه سیگار نکشی ها!"

از آن همه اَخم و تَخم و جلال و جبروتش چیزی باقی نمانده است. زمان و تنها نوه موجود کار خودشان را کرده‌اند و به قول مامان انتقام هر سه تایمان را از پدرم گرفته‌اند. بابایی فرار می‌کند داخل آسانسور و می‌گوید:" من رفتم.راستی، تکلیف این پراید زودتر روشن کن. بالاخره که آخرش چی؟ صبح دیدم که همسایه ها دارند بدجور چپ چپ نگاهش می‌کنند!" تصویر چنگک‌های بزرگی که پراید را در برگرفته‌اند و می‌خواهند تکه پاره‌اش کنند می‌آید جلوی چشمانم. دلم ضعف می‌رود و می‌گویم:" وقت بسیاره! مگه جای کسی را تنگ کرده؟ فعلا شما ها به روی خودتان نیاورید، تا ببینیم که یار که را خواهد و میلش به که باشد!"

#دنده عقب به گذشته با اتوابزار

 

 

دنده عقب با اتو ابزارجستارگواهینامه رانندگیروایت
۱۲
۴
نسیم مقدس
نسیم مقدس
اولین روز از بقیه زندگی من...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید