ویرگول
ورودثبت نام
نسرین دهقانپور
نسرین دهقانپور
نسرین دهقانپور
نسرین دهقانپور
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

بعضی سفرها برای رسیدن نیستن، برای فهمیدنن

دنده عقب با اتو ابزار
دنده عقب با اتو ابزار

«راهی که مرا تغییر داد»
باران بی‌وقفه می‌بارید. جاده خیس و لغزنده بود، و نسرین دهقانپور با چشمانی خسته اما مصمم، فرمان را در دست داشت. سفر کاری‌اش قرار بود چند ساعت بیشتر طول نکشد، اما طوفان آن شب مسیر را به یک امتحان واقعی تبدیل کرده بود. در دل مه و صدای رعد، ماشینش ناگهان لرزید، چراغ‌ها خاموش شدند و موتور از کار افتاد. سکوتی سنگین در میان طوفان نشست.
نسرین اول عصبانی شد، بعد مضطرب. موبایل آنتن نمی‌داد، جاده خالی بود و باران بی‌رحمانه می‌کوبید. چند لحظه بعد اما نفس عمیقی کشید و گفت: «من از پسش برمیام… همیشه اومدم.» چراغ قوه را برداشت، کاپوت را بالا زد و با دستان یخ‌زده شروع به بررسی کرد.
بخار موتور با بوی فلز داغ در هم پیچیده بود. همان‌جا یاد حرف پدرش افتاد:
«ماشین مثل زندگیه، دخترم. اگه بهش بی‌توجهی کنی، یه روز درست وسط راه ازت قهر می‌کنه.»
با لبخندی خسته گفت: «درست گفتی بابا، امروز همون روزه.»
بعد از چند دقیقه فهمید مشکل از سیم باتری است. درستش کرد، موتور روشن شد، و در صدای دوباره‌ی ماشین، صدایی از درون خودش هم بیدار شد — صدای زنی که فهمید گاهی زندگی برای توقف کردن است، نه فقط رسیدن.
در ادامه‌ی مسیر، باران کمی آرام‌تر شد. نسرین احساس کرد سبک‌تر شده است. اما چند کیلومتر جلوتر، چراغ‌های یک ماشین خاموش را کنار جاده دید. بدون تردید ترمز گرفت و ایستاد. مردی جوان کنار ماشین ایستاده بود و با تلفن همراهش کلنجار می‌رفت. گفت:
«آنتن نمی‌ده… فکر کنم باتری تموم کرده.»
نسرین خندید و گفت:
«منم همین بلا سرم اومد! فقط نیم ساعت پیش.»
مرد متعجب گفت: «جدی؟ پس شما قهرمان امشبین!»
او با لبخند پاسخ داد: «نه، فقط فهمیدم باید خودمو تعمیر کنم تا ماشینم راه بیفته.»
نسرین کاپوت ماشین مرد را باز کرد و کمکش کرد تا دوباره روشن شود. در آن لحظه، دو غریبه‌ی خسته، در دل شب و میان مه، با یک گفت‌وگوی ساده به هم آرامش بخشیدند.
مرد خودش را معرفی کرد: «آرمانم، معلم ادبیات. برای یه همایش می‌رفتم که بارون غافلگیرم کرد.»
نسرین لبخند زد: «منم نسرین دهقانپورم. سفر کاری بود، ولی حالا حس می‌کنم درس زندگی گرفتم، نه فقط تجربه‌ی رانندگی.»
آرمان گفت:
«می‌دونی نسرین، شاید جاده خودش مقصد باشه. این طوفان باعث شد من امشب شما رو ببینم، و این، خودش یه اتفاق قشنگه.»
آن دو تصمیم گرفتند تا مقصد پشت سر هم برانند. صدای آن‌ها از طریق بلوتوث در میان صدای نم‌نم باران پر می‌شد. از امید گفتند، از ترس، از تجربه‌ی شکست و دوباره برخاستن. جاده، که چند ساعت پیش برای نسرین نماد تنهایی بود، حالا تبدیل به گفت‌وگویی زنده شده بود.
صبح نزدیک می‌شد. باران بند آمده بود و آسمان رنگ نقره‌ای ملایمی گرفته بود. آن‌ها در کنار پمپ بنزینی توقف کردند، چای داغ نوشیدند و خستگی شب را با لبخند از تن بیرون کردند. بخار چای در هوای سرد بالا می‌رفت و نسرین زیر لب گفت:
«فکر می‌کردم این سفر فقط یه مأموریت کاری باشه، ولی الان می‌فهمم یه تکه از خودم توی این جاده رشد کرد.»
آرمان گفت:
«بعضی سفرها برای رسیدن نیستن، برای فهمیدنن.»
وقتی از هم جدا شدند، آفتاب تازه از پشت ابرها سر زد. نسرین در آینه‌ی ماشین به جاده نگاه کرد — جاده‌ای که دیشب با طوفان و خاموشی شروع شد و حالا با آرامش و روشنایی پایان می‌یافت.
او به خودش گفت:
«گاهی خدا ماشینت رو خراب می‌کنه تا خودت رو پیدا کنی… و گاهی هم کسی رو سر راهت می‌ذاره تا یادت بیاره هنوز انسانیت و امید زنده‌ست.»
با لبخند راه افتاد. صدای لاستیک روی زمین خیس، شبیه موسیقی زندگی بود — ریتمی از پایداری، ایمان و فهم.
💭 نتیجه‌ی سفر:
نسرین فهمید که در جاده‌ی زندگی، توقف‌ها گاهی لازم‌اند. طوفان برای تنبیه نمی‌آید، برای بیداری می‌آید. و در میان تمام تاریکی‌ها، همیشه نوری هست — گاهی از چراغ ماشین روبه‌رو، و گاهی از قلب خودت.
#خاطرات من:نسرین دهقانپور
nasrindehghanpour63@gmail.com

سفر کاریدنده عقب با اتو ابزار
۱۷
۰
نسرین دهقانپور
نسرین دهقانپور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید