از تهران تا ... - قسمت بیست و پنجم

این ضرب‌المثل رو زیاد شنیدیم که میگه «از هر دست بدی از همون دست می‌گیری» یا این شعر که میگه «تو نیکی می کن و در دجله انداز / که ایزد در بیابانت دهد باز»، توی فاز منفی هم از این دست استعاره‌ها زیاد داریم، مثل «زمین گرده»، «پاش رو می‌خوری»، «دنیا دار مکافاته» و چیزهایی مثل این. همه این‌ها به ما میگه که هرکاری بکنی انگار برای خودت انجام دادی. حتی یک شعر داریم در این مورد که میگه «هرچه کنی به خود کنی / گر همه نیک و بد کنی». اما نکته اینجاست که ما فقط این‌ها رو شنیدیم ولی عمل نکردیم. ما که میگم یعنی اکثر جامعه. یک کم اطراف‌تون رو نگاه کنید متوجه می‌شید منظورم چیه. طرف برای اینکه زودتر از ماشین بغلی بپیچه توی دور برگردون یک کاری می‌کنه که احتمال تصادف رو به نزدیک ۱۰۰٪ می‌رسونه. برای اینکه زودتر نوبتش بشه که فلان چیز رو بخره به قول خودش زرنگی می‌کنه و خودش رو جا می‌زنه توی صف و میره جلو. راننده تاکسی پول پاره رو لای پول نو پس میده به مسافر و میگه انداختم بهش و نفهمید. دیدین که خیلی هم نتونستیم عمل کنیم به همین حرف ساده. حالا اصلا داستانِ واقعیِ این ضرب‌المثل‌ها چی هست و از کجا میاد رو فعلا می‌ذارم کنار؛ می‌خوام بهتون بگم که این حرف‌ها خیلی خیلی درست هست و اصلا خوب نیست که بهش توجه نمی‌کنیم. خودتون رو تصور کنید که توی یک دایره هستید و هر رنگی روی خط این دایره اضافه کنید میره می‌چرخه و از پشت سرتون می‌رسه به نقطه‌ای که روش ایستادید. فکر کنم اگر دوتا اتفاق واقعی که برای خود افتاد رو براتون بگم بهتر متوجه می‌شید. این اتفاق‌ها توی همین ده روز گذشته افتادند.

اتفاق اول:

یک شب تصمیم گرفتم قبل از خواب به دوست‌های خیلی نزدیکم مسیج بدم و بگم که چقدر دوست‌شون دارم و خیلی خوبه که هستن. حضورشون، حتی با این همه فاصله، بهم دلگرمی میده و ارزشمند‌ترین چیزهایی هستند که توی زندگی دارم. نزدیک ساعت ۳ مسیج رو فرستادم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم همه جواب داده بودن و چیزی که جالب بود این بود که خیلی‌هاشون گفتن که نیاز داشتند دوست داشته بشن، نیاز داشتند که یک جمله‌ی خوب و عاطفی بشنون و اینکه صبح بعد از بیدار شدن اولین چیزی که دیدن این مسیج بوده خیلی خوشحال‌شون کرده. وقتی جواب‌هاشون رو می‌خوندم خیلی احساساتی شده بودم و همینطور قلمبه قلمبه اشک می‌ریختم. اون روز خیلی حس خوبی داشتم، با اینکه شب دیر خوابیده بودم و از صبح کله‌ی سحر گربه‌هام بیدارم کرده بودند و سردرد گرفته بودم ولی حالم از این بده بستون احساساتی خوب بود. یه قهوه درست کردم و خوردم و آماده شدم برای کلاس. بعد از کلاس یکی از دوستای توییتریم که جدیدا به هم نزدیک شدیم مسیج داد و گفت کار خاصی ندارم فقط دلم خواست حالت رو بپرسم! این مسیج واقعا برام غافلگیرانه بود و انتظارش رو نداشتم. همون لحظه انگار یک چراغ توی ذهنم روشن شد، دیشب یک احساس خوب و واقعی رو منتشر کرده بودم و حالا به خودم برگشته بود!!!


اتفاق دوم:

این روزا همه جای ایران روغن نایاب شده و تقریبا هیچ جایی نیست. پنجشنبه رفته بودم خرید هفتگی انجام بدم و از هر مغازه‌ای که توی بازار و مسیرش پرسیدم روغن نداشتند. دیگه با خودم گفتم میام از این سوپرمارکتی توی محل که لبنیاتی هم توش داره کره محلی می‌خرم. هم خوشمزه‌تره هم به جای روغن میشه استفاده کرد. وقتی رفتم توی مغازه اول پرسیدم روغن دارین؟ یک لحظه مکث کرد و بعد گفت نمیشه به شما بگم نداریم. شما فرق داری. یک کم وایسا مشتری‌ها رو راه بندازم برم برات از پشت مغازه بیارم. چند دقیقه صبر کردم و منتظر بودم یک دونه روغن کوچیک برام بیاره. وقتی با یک روغن ۳ لیتری برگشت چشمام از تعجب داشت می‌افتاد بیرون😂 گفتم این خیلی زیاده. گفت این الان مثل طلا هست. با مصرفی که شما داری این تا آخر سال برات بسه. ببر خیالت راحت باشه دیگه. ازش گرفتم و تشکر کردم و اومدم خونه. فکر کردم که چقدر این اتفاق جالب بود. خیلی از مغازه‌هایی که ازشون خرید می‌کنم وقتی پلاستیک ازشون نمی‌گیرم بهم تخفیف میدن یا مثلا یکی دوتا میوه‌ی اضافی برام می‌ذارن. همه هم میگن که ما این پلاستیکا رو کیلویی ۳۰هزار تومن می‌خریم. تو الان حداقل اندازه ۳ تا پلاستیک به ما کمک کردی. این کار براشون ارزش داشت و اصلا سر همین باهاشون دوست شده بودم. همین کار به علاوه‌ی مشتری ثابت بودن بهشون حس خوبی میده و یه جایی یه جوری این حس رو برمی‌گردونن. این ماجرای روغن هم همین بود. من همیشه برای خرید ماست و آرد و پنیر با خودم ظرف می‌برم، از این آقای لبنیاتی اصلا پلاستیک نمی‌گیرم و جای دیگه‌ای برای خرید این چیزا نمی‌رم. اینا باعث ایجاد یک رابطه‌ای شد که معمولا با بومی‌ها پیش میاد و این شد نتیجه‌ش. پس اگه کمک کنم کمکم می‌کنن.


فکر کنم الان دیگه کامل متوجه صحبتم شدید. حالا بیاید از همین زاویه‌ی قشنگی که داریم به به این اتفاقات نگاه می‌کنیم به بقیه‌ی چیزها هم نگاه کنیم،‌ به همه‌ی اتفاقات زندگی خودمون. مثلا وقتی قراره بپیچید توی خروجیِ اتوبان راه بدید به بقیه، توی صف صندوقِ میوه فروشی هوای پیرها رو داشته باشید و اجازه بدید جلوتر از شما حساب کنن. سوار تاکسی که می‌شید سلامِ گرم بدید و موقع پیاده شدن برای راننده یک آرزوی خوب کنید، مثلا شب خوبی داشته باشید. اگر از یک فروشنده‌ی مسن خرید می‌کنید آخرش بهش بگید ‌خدا بهتون برکت بده‌، علاوه بر اینکه خیلی خوشش میاد اون حس خوبی که ازش می‌گیره رو به شما هم منتقل می‌کنه. اصلا فکر کنید تمام آدم‌های بیرون اعضای خانواده‌تون هستند، همونطوری باهاشون رفتار کنید. ممکنه بگید من اگه اینطوری رفتار کنم بقیه سواستفاده می‌کنن. آره پیش میاد، قطعا خیلی‌ها دفعه‌های اول ممکنه سواستفاده کنن ولی یک کم که بگذره متوجه می‌شن چه کار جذاب و خوبیه. شما با ادامه‌ی این کار بهشون یاد میدید که بهتر باشن. باز براتون یک داستانی تعریف کنم از خودم:

سر کوچه‌ی خونه‌ی قبلیِ من یک گل فروشی بود که دوتا برادر می‌چرخوندنش. برادر جوونه شیطون بود و هر بار که من از اونجا رد می‌شدم یه چیزی می‌گفت. چندماه گذشت و این ماجرا ادامه داشت و من عکس‌العملی نشون نمی‌دادم. یک روز رفتم ازشون گلدون خریدم و با برادر بزرگه صحبت می‌کردم. اصلا از این ماجرا چیزی نگفتم و با دوتایی‌شون خیلی گرم خداحافظی کردم. این کار رو چند بار دیگه هم تکرار کردم و همین باعث شد که اون برادر جوون‌تره نه تنها دیگه به من چیزی نگه، که کلا این عادت رو گذاشت کنار و امنیت برقرار شد.

این آدم یاد گرفت که رفتار بهتر کدومه. شاید هم به خاطر چیزی که از من روی دایره‌ی این ارتباط منتشر می‌شد این آدم تغییر کرد. هر چیزی که بود باعث بهتر شدنِ‌ اون شخص شد. البته پیش میاد که افرادی هیچ وقت تغییر نمی‌کنند، نباید هم بکنند. دلیل‌های زیادی این وسط هست که الان از این بحث خارجه اما همه نمی‌تونند مثل هم باشند و همیشه استثنا هم هست.

حالا بریم سرِ دلیل این ضرب‌المثل‌ها و ریشه‌ی شکل گرفتن‌شون. این شعر از سعدی رو بخونید:

بنی آدم اعضای یک پیکرند ///// که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار ///// دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی ///// نشاید که نامت نهند آدمی

این رو زیاد شنیدیم مخصوصا توی تبلیغات و محتواهای مربوط به کارهای خیریه. هر شعر یک معنای لغوی داره، یک معنای سطحی و اولیه، یک معنای عمیق و عرفانی که رازِ کلام توی همین معنای عمیق هست. وقتی این معنای عمیق رو کشف می‌کنیم مثل کشف راز و رمز هستی می‌مونه، مثل اینه یک پرده از هزاران پرده‌ای که جلوی چشم‌مون هست کنار رفته و ما علت آفرینش و دلیل وجودیمون رو فهمیدیم. توی بخش اول میگه که ما اعضای یک بدن هستیم و گوهر وجودیمون یکیه. یعنی چی؟ یعنی ما یک بدن هستیم؛ یعنی همون نظریه‌ی تنِ واحده. توی این نظریه ما همه مثل سلول‌های یک بدن دیده می‌شیم. همه‌ی ما شخصیت و وظیفه‌ی مستقلی داریم. عمر خاص خودمون رو داریم و برای هدف خاصی به وجود اومدیم. آرزوها و هدف‌های مختلف داریم اما در نهایت همه یک هدف واحد داریم که هدفِ‌ همون تنِ واحد هست. مثلا من سلول کبد هستم و یکی دیگه سلول استخون ساق پا. هر کدوم کار خاص و مشخصات متفاوتی دارن اما همه باعث زنده موندن و رشد اون بدن می‌شن. ما و تمام آدم‌ها و تمام چیزهایی که توی هستی وجود داره با هم همچین نسبتی داریم. پس اگر داریم با یکی دعوا می‌کنیم انگار با خودمون دعوا می‌کنیم. اگر به کسی محبت می‌کنیم هم همینه. بازتابِ چیزی که منتشر می‌کنیم به خودمون برمی‌گرده؛ روی اون پیکر اصلی و کل تاثیر می‌ذاره و به خوودمون برمی‌گرده. همین دلیل اینه که اگر یک روز بداخلاق و بی‌حوصله بیدار می‌شیم تا شب برامون اتفاقات بد می‌افته و وسایل‌مون خراب میشه. برعکس وقتی سرحالیم هی خبرهای خوب می‌شنویم و خوشحال‌تر می‌شیم.

این بار که رفتین بیرون به این موضوع فکر کنید و بر اساس این نظریه با دیگران، اصلا با درخت و پرنده و گربه، با همه چیز رفتار کنید. می‌بینید که آخرِ روز هم حال خودتون بهتره هم توی روز حال خیلی‌ها رو خوب کردید.


پ.ن: روزی که نوشتن رو شروع کردم و تیتر زدم ‌از تهران تا ... - قسمت اول تصور می‌کردم که قراره ماجرای جابجایی و مهاجرت معکوسم رو بنویسم. تصور می‌کردم کارهام سریع جور میشه و از ایران می‌رم. یا اینجا یک‌سری کارهای خارق‌العاده می‌کنم و ازش می‌نویسم. به خاطر همین مقصد رو توی تیتر ننوشتم. اما هرچی بیشتر پیش میرم می‌فهمم این سفر داره به یک شکل دیگه پیش میره. سفر با مهاجرت معکوس از تهران شروع شد و داره به سمت درونم پیش میره. سفر جذابیه و واقعا درام ازش لذت می‌برم😍