روزمرگی‌های یک مشاورِ کسب‌وکار آینده - تعادل احساس و منطق

توی زندگی همه ما لحظه‌های احساسی وجود داره که برامون ارزشمنده، آدم‌هایی وجود دارند که ارزشمندند. گاهی اتفاقاتی پیش میاد که این ارزشمند‌ها رو از ما دور می‌کنه، گاهی افرادی پیدا می‌شن که باعث دور شدن ما از دوست‌داشتنی‌های زندگی‌مون می‌شن. دلمون می‌شکنه. گریه می‌کنیم. کام زندگی‌مون تلخ می‌شه. اما همیشه باید بدونیم که این آخر دنیا نیست.

مگه نه اینکه آدم‌ها برای رفتن اومدن؟ مگه نه اینکه اگه قرار بود موندگار باشن کسی نمی‌مرد؟ پس این روزای تلخ هم می‌گذره. اگه ما خودمون، تنهایی‌مون و احساسمون رو دوست داشته باشیم رفتن و اومدن آدم‌ها نباید خیلی توی زندگیمون تفاوت ایجاد کنه.

الان که دارم این‌ها رو می‌گم خودم دارم تلاش می‌کنم که این تعادل رو نگه دارم. نمیشه گفت که آدم می‌تونه جلوی احساساتش رو بگیره و با منطق کامل پیش بره، اصلا نمی‌شه. یک آدم حرفه‌ای باید بتونه این‌ها رو توی تعادل نگه داره. و من هنوز اون آدم کاملا متعادل نیستم.

توی بحث مارکتینگ می‌خونیم که باید همه قسمت‌های یک کسب‌وکار به هم بیاد. یعنی یک قسمت خوب کار نکنه و یک قسمت بد. اگر تیم فنی خوبی داریم که اپلیکیشن حرفه‌ای می‌نویسه باید تیم محتوای خوب هم داشته باشیم که محتوای ارزشمند برای اپلیکیشن‌مون بنویسه و تیم خدمات خوبی داشته باشیم که خدماتمون رو به موقع به دست مشتری برسونه و تیم پشتیبانی خوبی هم داشته باشیم که بتونه خدمات پس از فروش رو خوب پیش ببره. اینطوری سازمان‌مون در تعادله. اگه اینطوری نباشه به نتیجه دلخواه‌مون نمی‌رسیم.

زندگی هم همینه، باید بین کار و احساس تعادل برقرار کرد. منطق کنار احساس خوبه. ممکنه ۷۰٪ منطقی باشیم و ۳۰٪ احساسی ولی توی تعادل باشیم. برای حرفه‌ای شدن باید همونطور که توی کار حرفه‌ای هستیم توی زندگی شخصی‌مون هم حرفه‌ای باشیم. چون زندگی شخصی و احوالات درونیمون قطعا روی کارمون تاثیر می‌ذاره. اگر بگیم نمی‌ذاره و می‌تونیم کنترلش کنیم دروغ گفتیم.

من الان توی تعادل نیستم. اونقدر به قسمت احساس توجه نکردم که الان مثل آدمی شدم که یکی از دست‌هاش رشد نکرده و نمی‌تونه دو دستی چیزی رو نگه داره.

نمی‌دونم شما تجربه‌ای توی این زمینه داشتید یا نه. اگه برای به تعادل رسیدن کار خاصی می‌کنید بهم بگید، قطعا کمکم می‌کنه.