زمان های زیادی هست که انسان با ماهیتش بیگانه میشود . یادش میرود کیست و چه باید بکند .در موارد نادری این اتفاق برای ”من”ِ فیزیکی افراد میوفتد . مانند داستان واقعی جالبی از نورولوژیست بنام ، آلیور ساکس که داستان بیماری بانویی بود که حس عمقی بدنش را از دست داده بود. او دیگر بدنش را حس نمیکرد، حس میکرد بدن ندارد، فقط وقتی که به پاهایش نگاه میکرد میتوانست آن هارا حرکت بدهد و موقعیت فضاییشان را درک کند و راه برود. در غیر این صورت کنترلی بر بدنش نداشت .در واقع بدنش برایش تبدیل به یک جسم خارجی شده بود. یک بیگانه. او باید حرکاتی که در گذشته ناخوداگاه انجام میداد را به صورت تصنعی و ساختگی انجام میداد. برای همین حرکات بدنش که فقط با کمک حس دیداری خود انجام میداد بسیار خشک و تصنعی به نظر میرسیدند و ظرافت خاص خود را نداشتند. زیرا که جسمش بیگانه ای بود که او سعی در کنترلش داشت.
زیاد اتفاق میوفتد که ما همین بیگانگی را با خود درونمان ، با موجودی که هستیم پیدا میکنیم. حس هایمان فلج میشوند و درست کار نمیکنند. درونمان با ما بیگانه هست .و ما به حرکات تصنعی با درکی محدود از واقعیت خود انسانیمان روی میاریم.
بچه ها در سال اولیه زندگی خود ، ابتدا متوجه حضور و وجود دیگران میشوند . بعد میفهمند دیگران به چیزی واکنش میدهند که انگار خودشان هستند وکم کم خود را و فردیت و وجودیت خود را حس میکنند و مفهوم “من” در ذهنشان شکل میگیرد.
بعد از آن در طی رشد و بالغ شدن و بزرگسالی ، زمان هایی ، این من و وجودیت را، (برای درک بیشتر به اصطلاح کلمه “روح” را میتوان به کار برد ) فراموش میکنیم . و پیوسته در تعامل با دیگران و از طریق واکنش های آن ها و یا از طریق اتفاقاتی در جهان خارج ، دنبال منی هستیم که برایمان بیگانه شده است. و به شکل مصنوعی از طریق برچسب هایی که بهمان میزنند یا خودمان میزنیم ، میخواهیم باز هم خودرا و من را به شکل مصنوعی و نه به شکل واقعیت آن احساس کنیم .
بیگانگی خانوم بی بدن با بدنش ، با خود درونمون و من ایجاد میشود. گاهی ما هم باید از ورای زندگی و شخصیتمان ، به من بیگانه شدهامان نگاه کنیم. در واقع خودمان آن دیگران و جهان خارجی ای شویم که در به در دنبال واکنش آن ها برای احساس کردن دوباره ی منی بودیم که با ما بیگانه شده بود.
از شگفتی های انسان توانایی تصور خود از بیرون و به عنوان یک موجود خارجی میباشد . فکر نمیکنم موجودات دیگر از این نعمت برخوردار باشند.( اطلاعاتی در این مورد ندارم )
در واقع از خودبیرون بیاییم و به خود بیگانه شده نگاه کنیم .بیرون میاییم و به شکل یک رمان بلند ، با زبان اول شخص کتاب زندگی روزمره خودمان را بخوانیم. و راوی و شخصیت اصلی داستانمان را همراهی کنیم . وقتی این کتابِ جذابِ اول شخص را میخوانیم ، دوست داریم راوی و شخصیت اول ، داستانی پر از رشادت و درستی و جذابیت و انسانیت روایت کند یا داستان یک موجود ربات گونه ومنفعت طلب به دنبال ارضای نیاز های جسمی و عاطفیِ تصنعی و سطحی و موفقیت های ظاهری ؟
اگه الان شما خواننده ی داستان اول شخص خودتون باشید، آیا اسطوره و قهرمان داستانتون میشدید یا نه ؟ایا برای اون شخصیت ارزش و احترام قائل بودید؟
ایا اون شخصیت اصلی کتاب چیزی هست که بهش افتخار کنید و بگید : ایول این یه آدم درست حسابیه؟ و من تحسینش میکنم؟