جوانان در راه، خبر از این توشه پوشالی میگیرند؛ هر یک سنگی بر دوش، هر یک راهی دراز در پیش.
او، میان خطوط نامرئی این قافله فرسوده، نه گمشده است، نه پیدا؛ چیزی شبیه فاصله بین دو ثانیه سکوت، که حتی زمان هم نمیداند با آن چه کند.
نه چشمانداز دارد، نه پشتسر. انگار میان دو پلک بسته گیر کرده باشد؛ نه خواب، نه بیداری.
بدنش را میکشاند، نه چون زنده است، که چون هنوز ندانسته چگونه از حرکت بازایستد.
گویی رفتن، تبدیل شده به تیک عصبی یک جسم ناآگاه، که نه امیدی به مقصد دارد، نه شجاعتی برای ایستادن.
نفس نمیکشد، بلکه هوا از سر عادت وارد تنش میشود، بیدعوت، بیدلیل.
دهانش مدتهاست کلمهای نزاییده. زبانش را مثل طلا در خاک پنهان کرده، چون فهمیده هیچ دستی برای یافتنش نخواهد آمد.
کفشهایش پر از خاک روزهاییست که اتفاق نیفتادند.
دستانش، تنها جاییست که هنوز باور دارد میتواند چیزی را بگیرد. نه برای نگه داشتن، که برای اطمینان از اینکه هنوز جسمی هست.
گام برمیداشت. نه روی زمین، بلکه روی فراموشی. هر قدمش، پارهای از حافظه را جا میگذاشت؛ فرسوده، پنهان، بیمرز. انگار پاهایش را با هر قدم، از لابهلای استخوانهایی بیرون میکشید که هیچگاه دفن نشدند، چون هیچکس باور نکرد مردهاند.
او نمیرفت؛ حذف میشد، ذرهذره، بیآنکه جای خالیاش کفاف یک افسوس را بدهد. فراموشی، نه به عنوان نتیجه، بلکه به عنوان راه؛ راهی که با هر گام، خودش را بیشتر میبلعد.