آینده هیچگاه جایی نبود که چشم به آن میدوختی. نه در کنار موفقیتها، نه در امتداد نقشهها، نه حتی در لبخند کسی که فکر میکردی میماند. آینده همیشه عقبتر ایستاده بود، پشت تصویرها، لای مه، جایی که نه امید هست، نه قطعیت؛ فقط تودهای غلیظ از احتمالات بیچهره که در سرت میلولند و خوابت را به خاکستریترین تباهیها آغشته میکنند.
مدتها تلاش کردم به آن فکر کنم. نه برای ساختنش؛ که سالهاست فهمیدهام ساختن، افسانهایست برای کودکانی که هنوز صدای خالی شدن درونشان را نشنیدهاند. بلکه فقط برای درکش. برای اینکه خودم را در هیئتی دور، در آن بیابم.
اما هر بار چیزی کم بود. من بودم، ولی نه من. چهرهای ناآشنا، در قامتی آشنا، میان جمعی که نمیدانستم از کجا آمدهاند. کسی که میخندد، راه میرود، چیزی یا شخصی را دوست دارد، موفق است، گاه شکست میخورد، اما در چشمهایش چیزی نیست. هیچ انعکاسی از من اکنون. نه حزن آشنایم، نه لرزش دستم هنگام نوشتن، نه عادت کندم به بیدار شدن. هیچ چیز.
میدانی چه دردناک است؟ نه اینکه در آیندهات جایی نداشته باشی؛ که آنجا کسی دیگر زندگی میکند. کسی که جای تو را گرفته، اما تو نیستی و هیچکس نمیفهمد، حتی خودت، کی و کجا از تن خودت بیرون افتادی.
نه فریادی در کار است، نه زخم مشهودی. فقط ته مانده چیزی که هنوز نام دارد، هنوز «تو» صدایش میزنند، صرفا از روی عادت. مدتهاست از خودت جدا شدهای، مثل پوستهای که با باد رفته و هیچکس ندید.
آینده، مراسم تدفین آرامیست، بدون تابوت، بدون اشک، بدون کسی که بپرسد چرا؛ و تو، تنها ایستادهای، در لباسی که به اندازهات دوخته نشده، بغض سالها از تو عبور کرده و گریه، دیگر کاری با چشمانت ندارد.
فقط ایستادهای، در هوایی که سالهاست بوی تو را فراموش کرده. در دوردست ذهن، چیزی هست؛ نه تصویر، نه صدا. فقط سایهای که وقتی نگاهش میکنی، خودت را کمتر میشناسی.