تازه به خودم آمدهام.
تازه فهمیدهام تمام فرصتهایی را که داشتم، از دست دادهام... نه فقط چند ماه؛ بلکه چندین سال.
میتوانستم آنقدر درس بخوانم که قبولی در کنکور، برایم فقط یکی از خانهای زندگی باشد، نه تمام آن.
اما حالا اینجا ایستادهام...
نه رخش دارم، نه شمشیر، نه سپر.
فقط خودم هستم و یک آرزو:
پزشکی.
و با این حال...
شروع کردن، هرچند دیر و هرچند ناقص، بهتر از تسلیم شدن است.
رستم برای نجات شاه جنگید؛ من برای نجات آرزویم.