کاوشی در اخلاق آموزش
این جستار را به دوست عزیزم پدرام پربها تقدیم میکنم که شیفتهی تدریس اخلاقی و سخاوتمندانه است.
همهی ما سر کلاسهای مختلف تجربهی به خواب رفتن یا تجربیات نزدیک به خواب را داشتهایم. علاوه بر این، گاهی دلمان خواسته است با همکلاسی مان در گوشی در مورد چیزی صحبت کنیم یا شاید کمی خندیده باشیم. همهی ما معلمان/ استادانی داشتهایم که در همین لحظه ناگهان از جملههای تکراری مانند "شما که آخر کلاس نشستی! بگو چی گفتم؟!" یا "گوش کن شاید سوال تو هم باشه" یا "اگر چیز خندهداری هست بگید ما هم بخندیم!" را شنیدهایم. نیازی به یادآوری نیست که این جملهها و پیشفرضهایی که پشت آنها نهفته است تا چه اندازه رنجاننده هستند. علاوه بر این، حتی ممکن است با شنیدن این جملات برای استاد احساس ترحم کنید یا حتی دچار شرم نیابتی شوید.
تردیدی نیست که آموزش نیازمند یک مجموعه از اخلاقیات منسجم و خودسازگار است که با خرد جمعی ما از اخلاق عمومی نیز انطباق داشته باشد. با این وجود موقعیتها یا وضعیتهایی هستند که گاه از ملاحظات اخلاق عمومی به دور میمانند، مثلا زندان و بازجویی، اردوگاه و اسارت، جنگ و دفاع از خویشتن و موقعیتهایی از این قبیل را دشوار میتوان با معیارهای عمومی اخلاق و بدون هیچ تامل نظری در ماهیت آنها با اخلاق عمومی انطباق داد. به نظر میرسد کلاس درس و آموزش نیز اگرچه به مراتب کم خطرتر از وضعیتهای مذکور است، در نظر بسیاری از استادان همچون وضعیت استثنائی نگریسته میشود. گویی کلاس درس محلی است که قواعد عمومی اخلاق تا حدی معلق میشوند و سنتها جانشین میشوند.

در این جستار میکوشم ابتدا یک مقدمه نظری از نوع رابطهی قدرتی که میان دانشجو-استاد برقرار است و روانشناسی آن ارائه دهم. در ادامه، با رویکردی انتقادی، برخی رفتارهای رایج استادان و معلمان را به چالش بکشم و پیشنهادهایی جایگزین ارائه دهم. برای نگارش این جستار، نه تنها در تجربیات خودم بعنوان دانشآموز و دانشجو تامل کردهام، بلکه همچنین با تجربهی چند ترم تدریس در دانشگاه علوم پزشکی تهران، یک پدیدارشناسی از موقعیت استاد/ مدرس را به این تاملات ضمیمه کردهام. مقصود من از نگارش این جستار، ارائه یک چارچوب نهایی اخلاقی برای تدریس و آموزش نیست، در عوض، من تنها چند نمونه از عادتهای رایج نیازمند بازنگری را مرور میکنم. رهیافت من، فرض میگیرد که قواعدی در اخلاق لیبرال مانند احترام به خودمختاری، حق انتخاب و حریم خصوصی افراد مورد احترام اکثر افراد و از جمله استادان است. با این فرض، من نشان خواهم داد که برخی رفتارهای رایج در کلاس و در حین آموزش، انحراف از این قداعد اخلاقی است و برای داشتن یک نظام اخلاقی منسجم باید در این رفتارهای تجدید نظر کرد.
فروید: کودکی را میزنند!
زیگموند فروید در این زمینه بر روی موضوعی تکان دهنده دست گذاشته است. او میگوید ریشههای اولیهی سادومازوخیسم زمانی شکل میگیرد که کودک در مرحلهای از زندگی که او تمایل دارد مرحله مقعدی بنامد در مدرسه صحنههایی از تنبیه شدن دوستان و همتایانش میبیند. رابطه معلم-شاگرد آن طور که فروید معتقد است رابطهای جنسی است اما رابطه جنسی در اینجا خودش را نه به صورت سکس بلکه به صورت تنبیه کردن/ تنبیه شدن و فراتر از آن در اعمال قدرت کردن نشان میدهد. در یک خوانش وسیع از فروید البته مراد از تنبیه شدن تنها کتک خوردن نیست، من و نسلهای جدیدتر از من به ندرت در مدرسه شلنگ و ترکه و چوب و فلک و این قبیل ابزارهای خشن را دیدهایم. کتک زدن مدتهاست جای خودش را به ابزارهای کنترلی از جنس دیسیپلین داده است. دیسیپلین (که به نظر فوکو جای تنبیه بدنی را میگیرد) از منظر فرویدی همان کارکرد تنبیه خشن بدنی را دارد: از آموزگار الگویی میسازد که در فرادست رابطه قدرت است.

این الگوی نهادینه، احتمالا تا حدی منشا بسیاری از انحرافات در اخلاق آموزش است. استاد معمولا در لذتی عمیق از قدرت به سر میبرد. اشتباه نشود! من نمیخواهم ادعا کنم همه استادها درجاتی از سادومازوخیسم دارند. سادومازوخیسم به معنای جنسی آن را نباید به این حیطه تعمیم داد. اما از جهت لذتی که همنشین قدرت است، یعنی از نظر کارکرد، این فرایندها شباهتی به سادومازوخیسم دارند. استاد اخلاقی همواره بر لبهی پرتگاه شهوت قدرت است و باید بکوشد بر این میل به قدرت غلبه کند.
فوکو: رابطهی قدرت معکوس میشود!
میشل فوکو در کتاب تولد زیست-سیاست، که متن مکتوب درس گفتارهای او در کلژ دو فرانس است، به حاضران در کلاسش یادآوری میکند که میان استاد/ دانشجو، رابطهای از جنس رابطه قدرت حاکم است. تدریس قدرت هم میآورد. شما بعنوان استاد، تعیین میکنید که این جلسه چه مبحثی مهم است. از میان تمام موضوعات جهان یکی را برگزیدهاید. در کلاس، شما معیار همه چیز هستید. شما در مقابل جمع و احتمالا پشت میز کنفرانس یا بر سکویی ایستادهاید که موقعیت برتر شما را به کلاس دیکته میکند. اما فوکو معتقد است چنین رابطهی قدرتی به راحتی میتواند معکوس شود.
بله! دانشجوها با گوش دادن یا ندادن، رد یا تایید استاد میتوانند او را کاملا در موضع ضعف قرار دهند. حتما در دوران مدرسه یا دانشگاه بالاخره یک تجربه از این داشتید که دانشجویان بدون این که واقعا از قبل هماهنگ کرده باشند استاد را چنان در موضع ضعف قرار داده اند که یا قهر کرده یا دعوا راه انداخته است. اما معکوس شدن رابطه قدرت نه فقط در این شرایط بحرانی، بلکه تقریبا در تمام شرایط حاکم است. استاد همواره باید توجه کند که درس را به گونهای ارائه دهد که دانشجویان خسته نشوند و درس را به خوبی بفهمند. از این رو، استاد اختیار مطلق برای تعیین نوع بیان خود ندارد بلکه میزان فهم، همراهی و مشارکت دانشجویان محدودهی این اختیار را مشخص میکند.
دانشجویان و اساتید هر کدام ابزارهای قدرتی در مواجهه با یکدیگر دارند. دانشجویان توانایی این را دارند که به راحتی در کلاس حضور پیدا نکنند. برگزار شدن کلاس نه وابسته به حضور استاد، بلکه وابسته به حضور دانشجویان است. استاد همواره یک ابزار انضباطی تحت عنوان حضور و غیاب در دست دارد که میتواند با آن دانشجویان خاطی که از حضور در کلاس سر باز میزنند را تنبیه کند. با این وجود، همچون یک حکومت، ابزارهای انضباطی استاد تنها تا آنجا ابزارهای کارآمدی هستند که اکثریت دانشجویان تخلف نکنند. در صورتی که اکثریت دانشجویان/ شهروندان عامدانه از یک قانون تخطی کنند، مشروعیت استاد/ حکومت و امکانات آن برای برخورد انضباطی از آن سلب میشود. برای درک این جمله کافی است یک بار به خاطر بیاورید که تمام دانشجویان در یک کلاس غیبت کرده باشند. در این حالت، استاد ناچار است کلاس را لغو کند. حتی بانفوذترین اساتید هم واقعا نمیتوانند برای تمام کلاس غیبت رد کنند و پس از چهار جلسه تمام کلاس را حذف کنند! علاوه بر این، مدیریت کلاسی که در آن دانشجویان تنها از ترس حضور و غیاب در کلاس حاضر شدهاند معمولا بسیار دشوارتر از حالتی خواهد بود که اساسا حضور و غیاب اجباری وجود نداشته باشد. اما حضور و غیاب در کلاس تنها یک جنبه از ابزارهای اعمل قدرت طرفین است.

تسری دیسیپلین به خارج از کلاس
حتی دولتهای بسیار مقتدر و دیکتاتور هم معمولا تنها تا درب خانه شما را تعقیب میکنند و تحت نظر دارند. اما استادها گرایش عجیبی دارند عرصه قدرت خود را تا محیط خصوصی و اتاق خواب شما گسترش دهند. مشق شب/ تکلیف احتمالا مهمترین مصداق از گسترش دیسیپلین به محیط خصوصی است. استاد نه تنها برای من تصمیم میگیرد که سر کلاس چه مبحثی مهم است بلکه همچنین تصمیم میگیرد که چه مقدار از وقت آزاد من هم صرف نوشتن تکالیف شود. آموزش اخلاقی خود را نسبت به وقت آزاد دانشجویان مسئول میداند. وقت آزاد دانشجو حریم خصوصی او است. به نظر میرسد اگر استاد به نوعی از اخلاق لیبرال قائل باشد که صیانت از حریم خصوصی افراد و پرهیز از کنترلگری آنها در حریم خصوصی خود یک اصل باشد، باید نسبت به حجم و میزان تکالیف مسئولانه عمل کند.
برای نسل ما که در دوران مدرسه، جمعهها را با مشقهای سنگین و تعطیلات نوروز را با پیک نوروزی میگذراندیم و دست آخر تمام آنچه نوشته بودیم را معلم به سرعت میدید و خطی روی آنها میکشید ممکن است این اشتباه به وجود آمده باشد که لذت بردن از اوقات فراغت، معادل با بطالت است. دوستان زیادی دارم که وقتی هیچ کاری نمیکنند و تنها از روزهای تعطیل خود لذت میبرند هنوز هم حدی از اضطراب دارند. اضطرابی که میراث دوران کودکی و مدرسه است. استادانی که خود در چنین محیطی رشد کردهاند معمولا نه تنها برای حریم خصوصی دانشجو احترامی قائل نیستند، بلکه معمولا وقتی به آنها اعتراض میشود با تعجب و لحنی طلبکارانه میپرسند: مگر دانشجو جز درس خواندن چه کاری دارد؟ به نظر میرسد بالاخره یک جایی باید چرخهی تعرض به وقت آزاد به مثابه حریم خصوصی را قطع کرد.
استاد عزیز درس آبیاری گلهای قالی! درس شما آن قدرها هم مهم نیست.
استادان چرا آموزش میدهند؟ پاسخ معمولا این است که آنها این کار را دوست دارند، گروهی خواهند گفت آموزش دادن به دانش خود استاد میافزاید و گروه دیگری یادآوری میکنند که زکات دانش نشر آن است. اما دلیل جدیتر این است: چون شغل آنها این است! یعنی به خاطر تدریس پول میگیرند. استاد پول میگیرد و دانشجو پول پرداخت کرده است (یا دولت از جانب او پول پرداخت کرده است). اگر این طور است پس چرا استاد فکر میکند جز این هم وظیفه بیشتری دارد؟ به نظر میرسد برخی استادان با تمام وجود باور دارند که به نحوی پدرسالارانه موظف به تصمیمگیری برای دانشجویانی هستند که صلاح و خیر خود را نمیدانند. آنها عمیقا به اهمیت بلامنازع درس خود ایمان دارند و به حال دانشجویانشان تاسف میخورند که چرا این درس مهم را دست کم میگیرند.

آموزش اخلاقی باید به این واقعیت احترام بگذارد که بک درس اگرچه ذاتا مهم است اما ممکن است یک دانشجوی خاص، آن را برای آیندهی خود مهم نداند. اگر میخواهید بگویید "دانشجو که صلاح خودش را نمیداند، او نمیداند چه چیزی برای او مهم است و چه چیزی مهم نیست و من بعنوان استاد تشخیص میدهم که برای شغل آیندهی او این مبحث مهم است"، این یک ادعای خودخواهانه است. شاید بتوان این را برای یک دانش آموز کلاس اولی بازیگوش که الفبا را به خوبی یاد نمیگیرد گفت اما آن نظام اخلاقی که دانشجوی حداقل 18 ساله را در این زمینه نادان میداند و پدرسالارانه میکوشد به او بگوید چه چیزی مهم است از یک نظام اخلاقی اقتدارگرای غیر لیبرال سرچشمه میگیرد.
علاوه بر این، حق افراد برای خودمختاری و انتخاب حضور یا عدم حضور در کلاس و میزان توجهی که مصروف محتوا میکنند باید محفوظ داشته شود. یک دانشجو ممکن است انتخاب کند در کلاس حضور داشته باشد، در حالی که ترجیح دهد حداقل انرژی خود را برای گوش دادن و یادگیری صرف کند. مادامی که دانشجو ضمن حضور خود در کلاس توهینی به استاد نمیکند یا اصول مشخص اخلاق عمومی را نقض نمیکند، توجه حداقلی او به محتوای تدریس شده به خودی خود مصداق بی اخلاقی یا بی احترامی نست. البته استاد این حق را دارد که از محتوای درس در پایان دوره امتحان بگیرد. با این وجود، همواره ممکن است دانشجویی که کمترین توجه را در کلاس حضوری دارد بیشترین نمره را کسب کند.
چرا استاد یا معلم شدن میتواند جلوی رشد شما را بگیرد؟: وظایف اخلاقی در برابر خود
این یک واقعیت است که استاد و مدرس شدن میتواند پس از مدتی توانایی گوش دادن را از شما بگیرد. قرار گرفتن مداوم در موقعیتی که شما باید تنها صحبت کنید و بقیه با دقت به شما گوش کنند و با دقت برای امتحان پایان ترم یادداشت بردارند، تجربهای تا آن اندازه لذتبخش است که حتی باتقوا ترین ذهنها را هم به این وسوسه میاندازد که که تصور کنند گفتن راحتتر و لذتبخشتر از شنیدن است. اساتید دانشمند و حتی اخلاق مدار زیادی را میشناسم که به طرز ترحم برانگیزی توانایی شنیدن حرفهای دانشجویانشان را به کلی از دست دادهاند. بعضی از این افراد در زمینههای غیر تخصصیشان ایدههایی خام دستانه دارند که هیچگاه نمیتوانند با گوش سپردن به ایدههای دیگران این ایدهها را تعدیل یا اصلاح کنند.
شنیدن دیدگاه دیگران حتی اگر در آن دیدگاهها حقیقتی جدید هم نهفته نباشد یک ضرورت اخلاقی در مواجهه با آنها است. هیچ کس دوست ندارد وقتی چیزی میگوید دیگری بدون آنکه آن حرف را بشنود به سرعت به سراغ دنبالهی ایدههای خودش برود. اما ضرورت پاسداری از توانایی شنیدن تنها یک وظیفه اخلاقی در برابر دیگران نیست، بلکه همچنین وظیفهی اخلاقی مدرس یا استاد در برابر خودش است. از دست دادن توانایی شنیدن با حوصله و صبورانه میتواند جلوی رشد فردی آنها را بگیرد و امکان جرح و تعدیل ایدههای از پیش موجود چه در حیطهی تخصصی و چه در انبوه حیطههای غیر تخصصی را از آنها سلب کند.

در این جستار چند جنبه از مسائل اخلاقی روابط استاد و دانشجو را نشان دادم. من بدون آنکه تلاش کنم چارچوبی نهایی پیشنهاد دهم که در آن تمام مسائل اخلاق آموزش قابل حل باشند، کوشیدم نشان دهم به شرط آنکه به نوعی اخلاق لیبرال که مبتنی بر احترام به خودمختاری و حق انتخاب و حریم خصوصی افراد است برای آنکه در نظام اخلاقی خود دچار عدم انسجام نباشیم باید آن را به اخلاق آموزش نیز تعمیم دهیم. وقتی اخلاق لیبرال را میپذیریم نمیتوانیم در کلاس لیبرال نباشیم. البته، تاکید من بر وظایف استادان و وظایف اخلاقی آنها به معنای سلب مسئولیت اخلاقی از دانشجویان نیست. با این وجود، در مورد مسئولیت اخلاقی دانشجویان به اندازه کافی قانون و دستورالعمل انصباطی و موعظه اخلاقی موجود است که نیازی به تکرار ملال آور آنها نیست!