روزهای دلتنگی

گاهی اوقات دلتنگ روزهایی هستی که دیگه مجالی برای برگشتش نیست، دلتنگ خونه مادربزرگ میشی
وقتی که در یک روز تابستان تو حوض حیاط بازی می‌کنی، وقتی خسته و گشنه میای بالا و روی چراغ سه فتیله‌ای مادربزرگ، تو خورش داخل گمج، پلو رو واویج بدی، بعد مثل گرسنگان آفریقا حمله ور بشی و تو همون گمج غذا بخوری... گاهی هم دلتنگ دعوای خواهر و برادری می‌شی، دلتنگ اینکه به موهای هم چنگ بندازی و اگه زورت بهش نمی‌رسه یه لنگه کفش پرت کنی و باداباد به هرکجا بخوره... گاهی هم دلتنگ کتک‌های مادر خصوصا گازهایی که به شکل ساعت دیواری بخاطر بی‌ادبی و یا گرفتن نمره ۱۹ دیکته روی بازوت نقش ببنده☺️☺️... وبعدش دوباره از طرف مادر نوازش بشی و خودتو لوس بکنی و دوباره گریه کنی ... وچه بسیار دلتنگی های دیگه ...😔😔
خصوصا دلتنگ روزهایی میشی که در خانه پدری همیشه باز بود حتی برای غریبه‌هایی که خودشون رو با ما صمیمی فرض می‌کردن ....🌹🌹 دلتنگ روزهایی می‌شوم که با بچه‌های قدم و نیم قد همسایه و بچه‌های کوچکتر اهل خانه همبازی بودیم و من برایشان مادری می‌کردم و... دلتنگی‌ها زیاد است دلتنگی‌هایی که به خاطره دست نیافتنی تبدیل می‌شود... وقتی عروسی یکی از افراد فامیل بود برای مادرم ناز می‌کردم تا برایم چند مدل لباس بدوزد تا بهترین باشم، خلاصه وقتی عروسی فامیل می‌شد بیچاره مادرم تا دم‌دمای صبح عروسی برای همه فامیل خیاطی می‌کرد تا وقتی در جشن شرکت می‌کنیم، همه از دست‌هنرهایش بپوشند و وسط برقصند و هنرنمایی کنند و بیچاره مادر توی عروسی خوابش ببرد و چیزی از عروسی نفهمد...
خلاصه دلتنگی آن‌روزی که دیگر مادر نباشد و همه چیز یادت بیاد.....
اینا فقط نمونه ای از دلتنگی هاست .....
باشد که دیگر دلتنگی نباشد ❤️❤️ راستی جالب تر ازهمه اینه که گاهی اوقات دلتنگ کسی می‌شوم که زمانی ازش متنفر بودم... و آرزوی دیدارش رو دارم ..🙈🙈🙈