این متن رو با چشمانی خسته در حالی که تو مسافرت وروی تخت دراز کشیده ام مینویسم....
مینویسم برای کسی که شاید نداند چقدر دلتنگ او هستم
آه که اگر بدانین چقدر درحال حاضر دلم هوای اورا کرده است...
دلم میخواهد موقعی که اورا دیدم بقدری در آغوش بگیرم که دلش هوای فرار کند....
دیوانه شدم....چقدر دوری....چقدر انتظار....
دوبار بهش زنگ زدم جواب نداد...
تنها کسی که دلتنگی ام از او را میتوانم باهاش کمی رفع کنم ویرگول بود....
تازه گیا دلم میخواد هروقت احساسی پیدا کردم با ویرگول اون رو به پایان برسونم.
نمیدونین چقد دلتنگشم...دارم دیوونه میشم...
بقدری بهش نیاز دارم ینی یجور حس میکنم اگه بقلش کنم خیالم راحت میشه....
یکی از ترسام میدونین چیه...به خودش نتونستم بگم
ترسم اینه اگه بقلش کنم بعد از اون دیگه نتونم زندگی کنم یجور وابستگی....
دوس دارم رها بشم و بهش وابسته شم....
میترسم...دلتنگم....
دلم نمیخواد حس بدی کنه....ولی واقعا دوسش دارم...
کاش الان یکی هم مث من این حالو داشت...
دلم میخواد گریه کنم...ولی اشکام نمیان
خداااایا کمکک
