وقتی روشنفکران را حذف می‌کنیم!

وقتی یک خواب را دوبار دو شب پشت سر هم ببینی، اسمش می‌شود کابوس! کابوس ما تکرار تلاش‌های شکست‌خورده شده است.

توسعه‌ی آموزش زنان در ایران یک نمونه‌ی تکرارشونده برای مسیر توسعه در این کشور است. توسعه‌ای که همواره سه گام را تجربه می‌کنند؛ همانطور که شکل‌گیری مدارس دخترانه نیز در ایران همین سه گام را تجربه کرد؛ و همانطور که بسیاری از توسعه‌ها (مانند رشد بیمارستان‌ها و بهداشت عموم) و فناوری‌ها (مانند ماهواره و ویدئو) نیز چنین سرگذشتی داشتند.


گام اول: تلاش نافرجام روشنفکران

اولین تلاش برای شکل‌گیری مدارس دخترانه توسط روشنفکران انجام شد. (همانطور که در یاداشت گذشته نیز شرح دادم) مشروطه‌خواهان و روشنفکران، خصوصا زنانشان، نخستین تلاش‌ها را انجام دادند. افرادی مانند بی‌بی‌فاطمه استرآبادی یا صدیقه دولت‌آبادی از این جمله‌ی آنان بودند.
اما تمامی این تلاش‌ها با واکنش سخت روبه‌رو شد. گروه‌های فشار به پشتیبانی حاکمیت در مقابل این تلاش ایستادند. وقتی در سال ۱۲۸۷، مدرسه‌ی دوشیزگان تهران که استرآبادی آن را تاسیس کرده بود، مورد حمله‌ی گروه‌های فشاری قرار گرفت که معتقد بودند «مدرسه‌ی دختران مرکز فساد است و غربزدگی، و دختر را چه به درس خواندن»، حاکمیت با سکوتش بزرگترین پشتیبانی را از آن گروه‌ها انجام داد.

گام دوم: ورود بازیگران خارجی

وقتی روشنفکران از زمین بازی حذف می‌شوند، حالا بازیگران فراملی که پشتیبانی دولت‌های خود را دارند، میدان‌دار اصلی می‌شوند. به همین دلیل مدارسی مانند سن ژوزف و مدرسه‌ی خواهران سن ونسان دوپل نمونه‌هایی از این مدارس بودند. این مدارس اگرچه در ابتدا برای آموزش فرزندان خارجی‌ها تاسیس شده بودند، اما پاسخ‌گوی مطالبات ایرانیانی شده بودند، که هیچ راهی جز خارجی‌ها نداشتند. طبق آمار موجود، در سال ۱۳۰۵، ۴۵مدرسه‌ی خارجی در ایران وجود داشته و ۲۶۱۹ محصل دختر در آن تحصیل می‌کرده‌اند.
در همان زمان «عبدالحسین میرزا فرمانفرما» سیاسمتدار پرنفوذ ایرانی که «علی حاتمی» در سریال هزار دستان، شخصیت هزاردستان را از روی همین سیاستمدار پرنفوذ آن عهد ساخته است، نمی‌تواند در دولت مسیر شکل‌گیری مدارس دخترانه را پیش ببرد، فرزندان دخترش یعنی مریم، مهری و مسی را به مدرسه‌ی فرانسوی الیزه و ستاره را به مدرسه‌ی آمریکایی جوردن می‌فرستند. یعنی تکنوکرات‌هایی که ناامید از توسعه شده‌اند، و هم‌دستی حاکمیت با گروه‌های فشار را مشاهده می‌کنند، خود نیز چاره‌ای جز بهره‌گیری از بازیگران خارجی نمی‌بینند.

بازیگر خارجی یعنی همان مهاجرت نخبگان و خبرگان؛ یعنی جایی دیگر میزبان روشنفکر شود؛ یعنی شبکه‌های ماهواره‌ای بیشتر از شبکه‌های ملی بیننده داشته باشد. میدان‌داری بازیگر خارجی یعنی دانشگاهی روی مسائل خارجی کار کند و مقاله ISI بدهد، راحت‌تر باشد تا با این همه خطر به چالش‌های ملی بپردازد!

گام سوم: حاکمیت پشیمان و دیرآمده

باید زمان بگذرد و خارجی میدان‌دار شود و حاکمیت بفهمد که در حال باختن همه چیز است؛ که تازه بخواهد وارد میدان شود. تازه در سال ۱۳۲۱ است که هیات وزیران آموزش پایه‌های اول تا هشتم را برای تمامی کودکان اجباری و رایگان اعلام می‌کند. لایحه‌ای که در مرداد ۱۳۲۲ در مجلس تصویب شد تا آموزش دختران که پیش از این همراه با مخالفت برخی از خانواده‌ها و اقشار بود، رایگان و اجباری می‌شود.

از خواب بیدار شویم از این کابوس آزاردهنده

اما حاکمیت دیرآمده‌ای که کابوس را تکرار می‌کند، تنها زمان را از دست نداده است، بلکه پیامدهای و عقوبت‌هایی نیز گریبان‌گیرش است. دولت دیرآمده یعنی:

  • از دست رفتن فرصت توسعه و تمدید عقب‌افتادن‌های پی‌درپی
  • روشنفکران و دانشگاهی و هنرمندت در چرخه تولید خارجی
  • از بین رفتن سرمایه‌ی اجتماعی حاکمیت و کاهش اعتماد به رفتار حاکمیت
  • دولت دیرآمده یعنی زمانی قانون آموزش عمومی به تصویب می‌رسد که دیگر روشنفکرانی که می‌توانستد منشاء تحول باشند، تبعیدی، مرده یا ناامید تمامی توان بازیگری خود را از دست داده‌اند.

داستان توسعه در ایران چرخه‌ی سه‌گانه‌ی فوق بوده است. سرکوب روشنفکران، زمینه‌سازی برای بازیگران فراملی و نهایتا حاکمیت شرمسار و دیرآمده‌ای که فرصت برای همه‌چیز را از دست داده است.

در نهضت مشروطه نیز زمانی مجلس ملی فرصت تشکیل یافت که روشنفکرانش یا در درگیری‌ها و اعدام‌ها و زندان‌ها مرده بودند، یا در فاصله‌ی میان مرگ و زندگی با همدیگر دشمن یا چنان به هم بدبین شده بودند، که مجلس دیگر جایی برای رهبران جامعه نبود!

اصلن فکر کنیم روشنفکر مگس سمجی است؛ «و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون»

باز ما دلخوشیم به دروغِ «ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است!»