تابستون سال 78 بود و بابا باید به قول خودش عمل میکرد:
همه ما "قبول خرداد" شده بودیم (حتی اون داداش تنبلم هم مرام گذاشته بود و ریاضی رو با تک ماده قبول شد) و باید ما رو میبرد سفر! سفری که از یه شهر کوچولو تو خوزستان شروع میشد و مقصد نهاییش(فکرت نره سمت فیلمهای مقصد نهایی ولی این ماجرا هم دست کمی از اون نداره) مشهد بود.
فقط یه مشکل بزرگ این وسط وجود داشت: ما ماشین نداشتیم!
اما از اونجایی که کار نشد نداریم و بابا هم باید به قول خودش عمل میکرد، سریع زنگ زد به دوستش که یه پیکان قدیمی داشت و آش رو با جاش، آفیش کرد! یعنی چی؟ یعنی بهش گفت: داداش رضا؛ میتونی من و بچههام رو ببری مشهد؟ 15 هزار تومن هم بهت میدم!
پونزده تومن چیزی نبود که بشه ازش به سادگی گذشت. دوست بابا که ما بهش میگفتیم دایی رضا، قبول کرد!
البته یه مشکل دیگه هم وجود داشت: ما 9 نفر بودیم! (بگو ماشالا). یعنی یه گونی بچه که طبیعتاً جا میخوان و تو یه مسافت هزار کیلومتری قطعاً خسته میشن!
واسه همین چندبار تست ران(Test run) رفتیم تا جاها مشخص بشه. ترتیب اعضاء به این شکل بود:
دایی رضا: راننده!
بابا و مامانم!
آبجی بزرگه و داداش بزرگه!
یه آبجی دیگه!
یه جفت داداش دوقلو!
منِ بخت برگشته!
و داداش کوچولوم که اون روزا نزدیک سه سالش بود!
دایی که پشت فرمون بود. یکی از دوقلوها از سمت راننده سوار میشد و دایی هم دستشو مینداخت دور شونهش تا سُر نخوره! البته گاهی وقتها وظیفه خطیر چرخوندن فرمون هم بهش محول میشد.
بابام، داداش بزرگه و یکی دیگه از دوقلوها روی صندلی جلو مینشستن. داداش بزرگه عملاً روی دنده مینشست. پس از سالها، هنوز که هنوزه؛ از اون سفر به عنوان یکی از تاریکترین و شومترین روزهای زندگیش یاد میکنه!
روی صندلیهای عقب هم وضعیت وخیمی حاکم بود. مادرم به تنهایی یک صندلی و نصفی جا میگرفت(اون روزا هنوز دیابتش عود نکرده بود و حسابی وزن داشت). دو تا آبجیها چسبیده به در، سعی میکردن گاه و بیگاه، یه نفسی بکشن!
وضعیت من و داداش کوچیکه از همه بغرنجتر بود. انگار هرچی سنت کمتر باشه، جایگاهت تو ماشین پایینتر میاد!
من عملاً زیر پاهای مادرم و کف ماشین مینشستم. گاهی سرمو بالا میآوردم و از پشت شیشه ماشین، عبور تند تند درختها رو میدیدم. اگه آبجی وسطی دلش میخواست و حالشو داشت، یه چیزهایی از مناظر بیرون واسم توصیف میکرد:
- الان یه گاو بزرگ دیدم که داشت علف میخورد.
- وای...چه شهربازی شلوغی.
- یه باغ گل محمدی سمت راستمونه!
از یه جایی به بعد توصیفاتش با عقل جور درنمیاومد اما بچه بودیم و همه چی باورپذیر بود:
- الان یه درخت پول دیدم...ازش صدتومنی و پنجاه تومنی آویزونه.
- اون کوه رو ببین. شبیه به میکی موس شده
با این وجود، من از وضع خودم راضی بودم. میپرسید چرا؟ چون داشتم وضعیت برادر کوچیکه رو میدیدم!
همین الان به شکل افقی روی کاناپه دراز بکشید و سعی کنید به جز سقف، جای دیگهای رو ببینید! پنج دقیقه به همین حالت بمونید! دیدید چقدر سخته؟ این فقط پنج دقیقه از زندگی داداش کوچیکه در طول اون سفر کذایی بود.
زبون بسته رو گذاشته بودن روی قسمت داخلی صندوق. تمام سفر دراز کشیده بود و جایی رو نمیدید. تمام دنیاش شده بود سقف ماشین و یه بخشهایی از پَسِ کلّه مادرم!
هرجوری بود راه افتادیم و زدیم به دل جاده! همه چی قابل تحمل بود اما سر پیچ، تقریبا صدای نعره همه بلند میشد:
- آی دنده رفت تو ماتحتم!
- دایی دستتو بلند کن تو رو خدا...له شدم
- هوووووی...پاتو از رو کمرم بردار...من این پایین نشستم ها!
وسط اون شلوغی، یهو داداش کوچیکه هم آواز خوندنش میگرفت:
- دریا موجه...کاکا دریا موجه!
خلاصه داخل این پیکان جادویی، یه بساطی راه میافتاد که حموم زنونه پیشش معبد یوگا بود.
کم شرایطمون سخت بود؛ دایی رضا هم ماجرا رو سختتر میکرد! اول از همه، اصلا دستگیره شیشه رو نمیداد بهمون که یکم این لامصب رو بدیم پایین و یه بادی بخوریم. خود من دو بار تا مرز تشنج در اثر گرمازدگی رفتم.
دوم اینکه اعتقاد داشت پیکان، ماشینِ 10 نفر نیست و مدام غر میزد که باید پنج تومن بذاری رو پول. بابام هم در جواب میگفت: تو این بچهها رو نفر حساب میکنی؟ بابا؛ این و این و این، روی هم میشن نصف یه نفر!
دایی رضا یه جاهایی دیگه شورش رو درمیآورد و میگفت: تو سربالایی، خودتون رو از روی زمین و صندلیها بلند کنین تا فشار کمتری به کمک فنرها بیاد.
هرچی هم واسش از قوانین فیزیک، جاذبه و علم میگفتیم، به خرجش نمیرفت و میگفت: من بیست ساله رانندهم. یه چیزی میگم گوش بدین دیگه...
رک و راست بهتون بگم: سفر آخرت قطعاً از این سفری که ما رفتیم سادهتره!
تازه میدونین آخرش چی شد؟
وقتی که از دو رشته کوه، پنج تا رودخونه و یه دریا عبور کردیم و به مشهد رسیدیم؛ بابام دستاشو به سمت حرم دراز کرد و گفت:
- قربونت برم امام رضا! تو خودت میدونی که نذاشتم تو این سفر آب تو دل این بچهها تکون بخوره! خودت سر به راهشون کن!
بعدم رو به ما کرد و گفت:
- خیلی اذیتم کردید و اصلا خوش سفر نیستید. این سری آخر بود که جایی میارمتون!
#دنده_عقب_با_اتو_ابزار