ویرگول
ورودثبت نام
ندا سلیمی فرد
ندا سلیمی فرد
ندا سلیمی فرد
ندا سلیمی فرد
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

#رخدادک #سیب سرخ

چند روزی بود که سرم انقد شلوغ بود و بدو بدو داشتم که نشده بود یه ساعت با آرامش تو خونه بشینم و لم بدم رو مبل و یه چیزی بخورم. همش سرپایی و هل هل. در نهایت دیروز این فرصت پیش اومد و از ظهر خونه بودمو نشستم پای تلویزیونو کنترل به دست کانالارو بالا پایین میکردم. برنامه ی جالب توجهی نداشت و رفتم سراغ گوشی.

یهو یاد چند روز پیش افتادم که مامان از خرید اومده بود و از اون سیبایِ قرمزی که عاشقشم و عطرشون میپیچه خریده بودوداشت تو یخچال جاشون میداد. رفتم سراغ یخچال و اینور اونورو کنترل میکردم تا چیزی که دنبالش بودمو پیدا کنم.

خب تو جا میوه ای که نبود.رفتم سراغ طیقات که پر بود از ظرفهای شیشه‌ای و پلاستیکی‌ای ک ردیف شده بودند کنار هم و هیچکدوم از اونا چیزی که نشون میدادن نبودن. ظرفا با چیزایی که توشون بود با هم مطابقت نداشتن. یکیشون شیره‌ی انگور، یکیشون ترشی، یکیشون پنیر و یکی دیگه شونم ته مونده ی کشکی بادمجون دیروز بود.

ظرف پنیر شیشه ای بود و پنیرای توش دیده می‌شد. از لا­به­‌لای پنیرای بریده شده که تو آبِ پنیر بودن، یهو یه رنگ قرمزی به چشمم خورد. خودشه چیزی که دنبالش بودم! سیب قرمزی که میخواستم اونجا قایم شده بود.

آروم ظرف پنیرو از یخچال بیرون کشیدمو گذاشتمش رو میز. بعدش دقیقا اون وقتی بود که بعد از تلاشو کندوکاو به مراد دلم رسیده بودم.

سیب قشنگمو برداشتم بوش کردمو گذاشتمش رو میز. بعد که  خواستم ظرف پنیرو برگردونم سرجاش،چشمت روز بد نبینه، کم مونده از دستم سر بخوره و بریزه رو زمین که از ترس آیییی گفتم اما نجاتش دادم.

با پیروزیی که کسب کرده بودم سیبو برداشتم و رفتم سمت سینک ظرفشویی که بشورمشو پوست بگیرم و نوش جان کنم. اما ای دل غافل این خوشحالی زیاد دووم نیاوردو پام گیر کرد مثل همیشه به یه ذره ارتفاعی که از سمت یخچال به سینک بود و کم مونده بود که زمین بخورم اما بازم نجات پیدا کردم. درسته فک کردم بازم پیروز شدم و برا حفظ تعادلم که نخورم زمین دستمو انداختم سمت میز کنار سینک که سبد قاشق چنگالا اونجا بودن.

یه چاقوی تیز لابه لاشون بودو خورد به دستم و کف دستمو با نهایت زیبایی و ظرافت برید. خون داشت ازش بیرون میزد که زود دستمو گرفتم زیر شیر آب سینک ظرفشویی. ولی اوضاع خرابتر از این حرفا بودو باید زخمم پانسمان میشد. با حوله‌ی کنار سینگ محکم زخممو فشار دادمو رفتم سراغ جعبه کمک های اولیه. بتادین زدمو بعد با گاز استریل بانداژ کردم.

متوجه شدم یه چند ساعت استراحت و با آرامش چیزی خوردن به ما نیومده . ریخت و پاشارو که جمع کردم، آثار جرمم پاک کردم،آشپزخونه رو جمع و جور کردم. چشمم به ساعت خورد و دیدم بله بیست دیقه بعد کلاس دارم. هل هلکی لباس بپوش و برو.

با کلی خستگی بعد دو ساعتی برگشتم خونه با این امید که اینبار به سیبم میرسم. ولی با یه صحنه‌ای روبه رو شدم که بازم متوجه شدم شانس ندارم . پوست سیب من تو بشقاب رو اپن آشپزخونه بود و خواهرم رو مبل خوابش برده بود.

سارق خودش بود، اما دیگه کاری از من ساخته نبودو سیبم الان تو معده‌ی مبارک همشیره بود. آخرِ ماجرا من موندمو سیب نخورده و دست بریده و البته آشپزخونه‌ای که با همون دست مرتب شده بود.

 

1405.2.28

 #ندا سلیمی فرد

۹
۰
ندا سلیمی فرد
ندا سلیمی فرد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید