مرز: اعتقادی به مرز ندارم. مرز یعنی تبعیض یعنی قفس یعنی جداکردن. جدا کردن چه از چه؟ آدمها از هم؟ مگر میشود؟ اصلا معنی ندارد. آدمها ذاتشان، نفسشان از یک مبدا است. مگر میشود آنها را از هم جدا کرد. حالآنکه قدرتی بخواهد گروهی را تحت کنترلش داشته باشد و قدرتی دیگر گروهی دیگر را. اینگونه مرزها ساخته شدند.
بنفش: ترکیب عشق و هیجان با مهربانی و آرامش. شاید این بهترین خلاصه برای این وصف رنگ بنفش باشد. ترکیب قرمزی که عشق و هیجان دارد با آبیای که آرامش و مهربانی دارد، میشوند بنفش.
طلاق: نقطهی پرش و رهایی و تولدی دیگر بود که ندای جدیدی به این جهان پا بگذارد. اهداف و مسیر جدید، نوع زندگی جدید ندای تازه متولد شده را برایم گوشنوازتر ودوستداشتنیتر کرد.
موسیقی: چینش نتها کنار هم است. زندگی بدون موسیقی یعنی هیچ. هرچیزی در این دنیا آهنگ و آوایی دارد. حتی اجسام بیجان هم نوعی صدا دارند. موسیقی روح را زنده میکند و به افکار و رفتارت جهت میدهد. موسیقی از ازل بوده و تا ابد هست حتی زمانی که سور اسرافیل دمیده خواهد شد.
تبریز: تب ریز، جایی که تب ریزان است آنقدر میتواند سرد شود که تب آدم در آنجا سرد میشود. اما کجاست تبریزی که اینطور بود و هوایش لباس را روی لباس میپوشاند.
ندا سلیمی فرد
