ویرگول
ورودثبت نام
نگار عبادپور
نگار عبادپورنگارنده‌ای که علوم دنیای آزمایشگاه را می‌خواند
نگار عبادپور
نگار عبادپور
خواندن ۳ دقیقه·۶ سال پیش

تخت شماره ۲

دست‌هایم کمی می‌لرزید. طبیعی بود. اولین بار بود که پایم را به جایی این چنین می‌گذاشتم. چه کسی فکرش را می‌کرد روزی برسد و من با چند لایه ماسک و دستکش و روپوش سفیدی که رد دو قطره خون شسته شده و پاک نشده رویش خودنمایی می‌کند، از این در شیشه‌ای رد شوم و وارد آی‌سی‌یو بشوم. که فکرش را می‌کرد؟! جای عجیبی بود. خیلی عجیب. چند دقیقه‌ای طول کشید تا خودم را جمع و جور کنم و بتوانم آثار تمام احساسات عجیب و غریبی که دویده بودند و خودشان را به برق توی چشمانم رسانده بودند را پاک کنم. احساساتی که درست مانند طنابی کنفی در هم پیچیده بودند و به دور پاهایم چنگ انداخته بودند و نمی‌گذاشتند بیشتر از آن جلو بروم. به دیوار پشت سرم تکیه دادم و لول‌های آزمایش را ردیف کردم. تخت شماره ۱ دو لوله، شماره ۲ یکی و ... . هر از چندگاهی سرم را بالا می‌آوردم و به تابلوهای بالای سر هر بیمار چشم می‌دوختم. ساعت‌های تغییر وضعیت، نام پرستار و گه‌گداری هم برچسبی بزرگ که رویش نوشته بود 《 از این بیمار خون گرفته نشود!》.
راستش از همان اول که ناخودآگاه نگاهم به چشم‌هایش خیره شده بود و تلاش کرده بودم تا به توصیه فاطمه، سریع نگاهم را از او بدزدم تا تعجب مرا نبیند، فکرم درگیرش شده بود. خانم تقریبا میانسال با پوستی سفید و گونه‌های رنگ پریده‌ای که انگار رویش گرد صورتی رنگی پاشیده بودند. به نظرم در جوانی‌ خیلی زیبا بوده است. کارشناسی که همراه من آمده بود را تقریبا دیگر نمی‌دیدم. خیلی وقت بود که به سراغ تخت‌های آن طرف رفته بود و در تمام این مدت من در همان نقطه روبه روی تخت شماره۲ ایستاده بودم و در ذهنم جوانی‌های یک زن زیبا را به تصویر می‌کشیدم. نمی‌دانم چقدر به صورتش خیره مانده بودم و نمی‌دانم چقدر طول کشیده بود که آن همه تار افکار توی سرم را پاره کنم و اشاره انگشتش که مرا به سوی خود فرامی‌خواند را ببینم. تقریبا جا خورده بودم. سرم را به چپ و راست چرخاندم و خدا خدا می‌کردم که کسی دیگر آن‌جا باشد و سر آن انگشت، شخص دیگری را نشانه رفته باشد. اما هیچ کسی جز من در تیر رس آن اشاره نبود. فقط من بودم و من! با این حال باز هم از سر تعجب، انگشتم را به سمت گردنم گرفتم و از پشت ماسکی که دهانم را پوشانده بود، به حالت لب‌خوانی زمزمه کردم《من؟!》. سرعت حرکت انگشتش را به نشانه تائید بیشتر کرد. دست و پایم را گم‌کرده بودم. برای امتحان، پای راستم را تکانی دادم. تقریبا دیگر نمی‌لرزید. با کمی مکث چند قدمی جلو رفتم و خودم را به کنار تختش رساندم. نمی‌توانست با صدایش حرف بزند و لوله‌ی درون دهانش هم نمی‌گذاشت کلمه‌هایش را حتی حدس بزنم. بی‌اختیار با صدای تقریبا بلندی گفتم《 من پزشک نیستم!》. تائید پلک‌هایش به من فهماند که خودش می‌داند. پرستارش می‌گفت کسی حرف‌هایش را نمی‌تواند بفهمد و نمی‌داند که او چه می‌خواهد. لرزش دست‌هایم را فراموش کرده بودم و تقریبا تمام فکرم را این پر کرده بود که برایش چه کاری می‌توانم انجام دهم؟! دست‌هایش بی‌جان بود و طاقت فشار مداد و خودکار را نداشت که بتواند حرفش را بنویسد. چه می‌توانستم انجام دهم؟! از سر عادت دستم را روانه جیب روپوشم کردم. همیشه آخرین حربه‌ام برای فکر کردن بود. و خب این بار هم جواب داد. لمس گوشی موبایل توی جیبم این بار ناجی داستان شده بود. خنده‌‌ی از روی خوشحالی‌ام را نمی‌دید اما می‌دانم که برق توی چشم‌هایم را خواند. درست مانند همان برقی که وقتی بالای سرش به پرستار بخش گفتم گوشی را بدهید دستش تا با همان انگشت اشاره حرفش را تایپ کند، در نگاهش درخشید. ذوقش وصف شدنی نبود. کاش آن لوله‌های نامرد می‌گذاشتند خنده‌اش را هم ببینم. پرستار موبایلش را درآورد و زیر دست او گذاشت. دنبال اولین حرف کلمه‌ی توی سرش می‌گشت و من به دستش چشم دوخته بودم که با صدایی که از پشت سر نزدیک می‌شد، سرم را ناخوداگاه برگرداندم. کارشناس همراهم بود که با حالتی متعجب می‌پرسید 《 کجا ماندی تو دخترجان؟!》. نایستاد تا برایش داستان تخت شماره ۲ را بگویم و آن خانم زیبا و گوشی پرستار را. دستم را کشید و با سرعت به سمت در خروجی به راه افتاد. نفهمیدم چه شد. تنها توانستم در آخرین لحظه برای آخرین بار به تخت شماره ۲ نگاهی بیاندازم و رد انگشت اشاره او را روی صفحه گوشی دنبال کنم و در دلم خدا خدا کنم که بنویسد《حالم خیلی بهتر است!》.

روایتگرباش
۵
۲
نگار عبادپور
نگار عبادپور
نگارنده‌ای که علوم دنیای آزمایشگاه را می‌خواند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید