لگد بزن و منو از دایره ی حماقتم به بیرون پرت کن !

فاطمه و وحید از دوستای خوب دانشگاهیم بودن. خونه شون یه آبگرمکن پکیج متوسط داشت که توی پاسیو، پشت پنجره آشپزخونه نصب شده بود. چند وقتی بود که روی پکیج، یه جفت کبوتر خوشگل لونه ساخته بودن و چون آبگرمکن حسابی گرم و نرم بود و جون میداد واسه یه زندگی عشقولانه و فلان و اینا، همونجا اقدام به افزایش وسعت خانواده کردن و بعد چند روز چند تا تخم کوچولو هم لابه لای پوشالهای لونه دیده شد. اینام کلی خوشحال بودن و منتظربودن تخمها بشکنه و سرو کله ی جوجه های ونگ ونگیشون پیدا بشه.

روزا بابا کبوتره میرفت دنبال دانه آوری برای همسر گرامیش و مامان کبوتره هم از رو تخمها جم نمیخورد که یه وقت سرما به بچه هاش نزنه و خشکشون نکنه.. فاطمه اینا هم که اولین تجربه *کبوتر بچه ای* خودشونو میگذروندن همینطور چند ماهی منتظر بودن و دیدن که خبری از تولد جوجه ها نشد! ولی کبوترا ول کن نبودن و همچنان وظایف پدر مادری خودشونو انجام میدادن. خلاصه یه روز وحید میاد تخم کبوترها رو برمیداره و میشکونه و میبینه که فاسد شدن. نگو که گرمای پکیج از همون اول تخم کبوترا رو خراب کرده بوده. میزنه لونه شونو خراب میکنه تا کبوترا برن یه جا دیگه ساکن شن و از انجام و تکرار بیهوده وظایف تخیلیشون (چون بچه ای درکار نبوده) نجات پیدا کنن.


میگذره و چند وقت دیگه دوباره همون دوتا کبوتره خوش خوشان میان روی سر پکیج شروع میکنن به لونه سازی. (البته بیشتر کبوتر نر مد نظره).

وحید اینام دلشون میسوزه و یه یونولیت ضخیم میزارن زیر لونه که گرما بهش نرسه و اینبار تخم کبوترها سالم بمونن. ولی باز هم همون داستان قبلی تکرار میشه وبه هر حال گرمای پکیج بازم تخمها رو فاسد میکنه.

باورتون نمیشه، چند وقت دیگه دوباره همون دو تا کبوتر خنگول میان که دوباره روی آبگرمکن لونه بسازن واسه تخمگذاری مجدد!

خلاصه اش اینکه ما آدمهای خودباهوش پندار هم حرصمون میگیره و هم به اون کبوترها میخندیم، ولی وقتی خیلی جاهای همین زندگی باشکوه! خودمونو میبینیم، کلاه قاضی شده مون یه طومار میاره جلوی چشمامون که ما هم چند دفعه بر ماندن در شرایط غلط پافشاری کردیم؟ چند بار آزموده ی غلط رو با اصرار بر درست بودنش دوباره آزمودیم؟ چندبار گول لونه ی گرم و نرم رو به قیمت از دست دادن همه دستاوردها و تلاشها و عمر گرانمایه مون خوردیم؟ چقدر طول کشید تا جرات کنیم از دایره ی امنمون، از لونه ی گرممون، همت کنیم و بیرون بیایم تا از چرخه ی تکرار بیهودگی رهایی پیدا کنیم؟ و در نهایت خودمون همت کردیم یا آخرش یکی با لگد هلمون داد بیرون و گفت بسه دیگه این همه حماقت تکراری؟

..... و همین حالا، خود ما، چقدر مطمئنیم که توی دایره ی امن، روی دستاوردهای خیالی بی ثمرمون، در حال به تباهی دادن عمرمون نیستیم؟