ویرگول
ورودثبت نام
نگینِ‌اصل
نگینِ‌اصلاَلْـحَـمْـدُلِـلَّـه
نگینِ‌اصل
نگینِ‌اصل
خواندن ۷ دقیقه·۶ ماه پیش

حاجت های ما آدم ها

عصر بعد از نماز مغرب و عشا که در مسجد می خوانم دلم هوس می کند بروم آن هیئتی که مادر فاطمه گفت بت مدت یک هفته تا ۲۸ صفر برقرار است. متاسفانه وقتی از خانه بیرون امدم نمی دانستم ممکن است هیئت بروم و روسری صورتی تیره پوشیدم. اول با خودم فکر می کنم بروم خانه روسری مشکی بپوشم بعد بروم هیئت، باز پشیمان می شوم و میدانم اگر برم خانه ممکن است کلا قید رفتن را بزنم.

به مادرم زنگ میزنم که ببینم همراهم می آید یا نه و جواب مورد انتظارم را می شنوم: نه. از مسجد بیرون می ایم. در حیاط می ایستم و فکر می کنم چه کسی را می توانم با خودم همراه کنم؟ یاد مبینا می افتم، هیئت سر خیابان انها برگزار می شود برای همین شاید بیاید. تماس میگیرم و بعد از احوال پرسی می پرسم هیئت سرکوچه تان می آیی؟ می گوید تازه از بیرون آمده و خسته است و نمی اید، می پرسم مادرت چطور؟ از مادرش می پرسد و جواب مثبت را میگیرم. خوشحال می شوم چون بالاخره توانستم تنها نروم! البته می دانم انقدر وابستگی بد است ولی خب فعلا چاره ای برایش نیاندیشیده ام. از مسجد بیرون میزنم، می گویم بگذار کمی پیاده روی کنم بعد اسنپ بگیرم. میخواهم از خیابان رد شوم اما دقیقا کنار پل عابر هستم. در دلم می گویم اگر من یک راننده بودم می گفتم چرا وقتی پل عابر هست از خیابان رد می شوید و اینطوری ترافیک می کنید! تازه خطرناک هم هست و اگر ماشین بزند بهم به دلیل نزدیک بودن به پل عابر فکر کنم دیه و خسارت تعقل نمی گیرد! خلاصه از پل عابر رد می شوم و حینی که روی پل هستم مردی از روبه رو می اید. یک لحظه در دل دچار استرس و دلهره می شوم که نکند مورد ازار قرار بگیرم؟ روی این پلی که هیچ کس نیست و تقریبا تاریک هم هست. از نزدیکم که رد می شود نگاهش می کنم و با اینکه دیدم در تاریکی کم شده ولی حس می کنم چشم تو چشم شدیم. خلاصه نفسم را بیرون می دهم و چند قدمی را می دوم تا دور شم. پل عابر پیاده ما پله ای نیست بلکه صاف و شیب دار است. این دلهره برای آن بود که قبل تر ها در نوجوانی وقتی با مبینا روی پل بودیم مورد ازار قرار می گیریم. متاسفانه هیچ وقت فراموش نمی شوند این اتفاقات.

وارد پارک می شوم و تا میدان بعدی پیاده روی می کنم. بعد اسنپ را میگیرم و به هیئت میرسم. با مادر مبینا داخل می شویم و تقریبا در هیئت به این بزرگی فقط چهار پنج نفر نشسته اند. آقایان در حال تست میکروفون هستند و مشخص است که خیلی زود رسیده ایم. ساعت هشت بود. یه پیرزن گوگولی با یک تسبیح بزرگ و بلند کنارم نشسته است. هرکسی که می آید اعم از پیر و جوان مقابل پایش می ایستد و دست می دهد و سلام و علیک. میفهمم از ساکنین همین جاست و اکثرا او را می شناسند. دلم برایش قنج می رود، دوست دارم این یک صندلی که بین مان فاصله هست را هم پر کنم و بگویم می شود با من دوست شوید؟ دوست دارم بنشینم پای حرف هایتان، حتما نصایح زیادی برایم دارید، دوست دارم نقش مادر بزرگ نداشته ام را برایم بازی کند. البته مادر مادری ام خداروشکر زنده است ولی در تهران نیست. مادر پدری ام هم که متاسفانه کلا ندیده ام و قبل ازدواج پدرم فوت شده.

هیئت کم کم شلوغ می شود. دور تا دور را صندلی جیده اند و خانم هایی که داخل می ایند اول سمت ما که نزدیک ترین صندلی ها به در هستیم می ایند و پیرزن ها طوری نگاهت می کنند که یعنی بلند شو ما بنشینیم. درحالی که صندلی های بالاتر خالی است! در کل، به موکت جلوی پایم نگاه می کنم، خیلی نازک و سفت و سخت تر از آن است که دلم بخواهد صندلی ام را رها کنم و روی زمین بنشینم.

اما اخر سر اواسط مراسم خادم همراه یک خانم باردار سمتم می اید. چند بچه کوچک که کنارمان بودند را موفق نشدند بلند کنند تا خانم باردار روی صندلی بنشیند برای همین خادم رو به من می گوید دخترم میشه بلند شی ایشون بشینه. قبول می کنم و کیف و پلاستیک کفشم را برمیدارم و روی زمین جلوی مادر مبینا می نشینم. خادم و خانم بادار کلی دعایم می کنند و می گویند حاجت روا باشی. من هم در دل می گویم خدایا توفیق اجباری بود دیگر، ممنون که ثواب این کار را بهم دادی، خودم با میل خودم از اول بلند نشدم، گفتی این دختر باید جایش را به کسی بدهد و ثواب برایش بنویسم خودت کار خودت را کردی:)

بعد از روضه سینه زنی شروع می شود. هیئت انقدر شلوغ و پر از بچه است که تمرکز روی حرف های مداح برام سخت است. همش نگاهم اینور انور و از این بچه به آن بچه از این دختر کم حجاب به آن خادم کم سن و غیره است...دو دختر خادم بسیار کم سن هستند، دلم می خواهد من هم خادم باشم، در دلم می گویم خدایا چه می شود افتخار خادمی را به من هم بدهی؟ بعد می گویم شاید دلیلی دارد که نشده، احتمالا دچار عجب و غرور شوی و فکر کنی حالا که خادم هیئتی نقش خیلی مهمی در هیئت هم داری حتما! اما همچنان دوست دارم از آن سبزها (!) بندازم روی دوشم وریک عدد از این پری ها هم دستم بگیرم و یک گوشه بایستم.

صدای گریه ها بلند می شود. اشک هایم نمی اید، فکر کنم در یکی از پست های سید خانم خوانده بودم که اشک این شب ها را حضرت فاطمه باید بدهد چون صاحب عزاست. از مامان فاطمه هم اشک می خواهم ولی هیچ هیچ. بعد می گویم چه کار کردم انقد قسی القلبم، نکند چون فیلم های رقص گروه هوپ استایل را دیدم؟ خانم روبه روییم های های می گرید. بعد از چند دقیقه مداح حین روضه می گوید دست ها را بالا بیاورید و حاجت هایتان را بگویبد. در دلم می گویم اخر الان وقت حرف از حاجت است؟ خانم روبه رویی دستانش را بالای بالا می برد و از چهره اش مشخص است عمیقا حاجتی دارد. در دلم می گویم شاید بچه دار نمی شود و بچه می خواهد!

بعد به حاجت های آدم ها فکر می کنم. چند درصد از ما اینطور خالص و عمیق دست بالا می بریم و ظهور را می خواهیم؟ چقدر از این مردم بدون حاجت های مادی خود وارد هیئت شدند؟ به نظرم هرکسی برای حاجتی دنیایی اینجاست، مگر عده ای کم. یا بچه می خواهیم، یا خانه، یا سلامتی، یا صاف کردن قرض و بدهی، یا شفای بیماری، یا ازدواج و همسر، یا... .

پست و حقیر شده ایم. از اینکه به خاطر دنیا انقدر دست و پا می زنیم. چقدر کوچک و خوار بوده ام زمان هایی که حاجاتی مثل همسر خوب یا عوض کردن خانه یا رفع مشکل جسمی ام داشته ام. اینها نشان می دهند که چقدر سرگرم دنیا بوده ام، چقدر از امامان دور بوده ام که کوچک ترین جایی در حاجت ها و دعاهایم نداشتند. به جای دعا برای ظهور، دعا برای اینکه خدا کمک کند در راه بندگی اش خوب پیش بروم، دعا برای اینکه توفیق بیشتر برای کارهای خوب بدهد، دعا برای آینکه آدمم کند، حربه های شیطان را کمک کند بشناسم، دعا برای اینکه کتاب ها و آدم های خوب سر راهم قرار دهد تا مرا به او نزدیک کنند...دعا برای خواسته های دنیایی ام می کردم.

همسر خوب به چه کار آید وقتی خدا در زندگی ام کمرنگ باشد؟ اصلا همسر را می خواهم جه کار؟ مگر نمی گویم باعث رشدم در راه خدا می شود، خب فعلا که نقدا خدا را دارم چرا رهایش کرده ام؟ پس دیدی همه ش شعار بود؟ دیدی همسر را می خواهی برای اینکه تکیه گاهی داشته باشی برای اینکه همراهی داشته باشی برای اینکه مثل زوج هایی که دیدی باهم به جاهای زیارتی و غیره بروید؟ زبانم به خواستن این حاجت ها باز نمی شود دیگر، مقصود ما کجاست؟ مگر خدا نیست؟ مگر به این دنیا نیامدیم تا بنده خوبی برایش باشیم؟ چرا مقصود شده همسر و بچه و و خانه و شغل و پول و غیره؟ کسی که اینهارا مقدم می کند بر اصل کاری ها، پس حق ندارد ادعا کند من به دنبال بندگی و کسب رضایت خدا در زندگی ام هستم. نفاق مگر همین نیست؟ در دلت یه چیز و در ظاهر چیز دیگر.

۲۹ مرداد ٠۴

۱۲:۳۶ بامداد.

حضرت فاطمههیئتخدا
۴۱
۶۰
نگینِ‌اصل
نگینِ‌اصل
اَلْـحَـمْـدُلِـلَّـه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید