حال و هوای این روزهام، حال و هوای عجیبیه. پر از چالشم. خودم با خودم، خودم با بیرون از خودم، خودم با دیگران.
این "خودم" داره تمام تلاشش رو میکنه که خسنگی ذهنیم رو به حد اعلا برسونه.
بیشتر از هر زمان دیگهای گم شدم. به این ۱۰، ۱۲ سال اخیر فکر میکنم؛ سالهایی که درس خوندم و خوب هم درس خوندم، دانشگاه رفتم و دانشگاه خوبی هم رفتم، کار کردم و شغل و درآمد خوبی هم داشتم، اما انگار اینها چیزهایی نبوده که از زندگی میخواستم. نمیخواستم منطقیترین رشته دنیا رو بخونم، نمیخواستم کارمند روزی ۹ ساعته یک شرکت باشم، نمیخواستم "وقتی" برای رویا بافتن و خیال کردن نداشته باشم...
توی ذهنم به این فکر میکنم که مثلا اگر عکاسی میکردم، یا ادبیات میخوندم یا معلم میشدم، الان حس و حالم چی بود؟ کجا ایستاده بودم؟ زندگیم چطور میشد؟ آیا الان راضی بودم از وضعیتم؟ به نگینِ 5، 6 ساله فکر میکنم و سعی میکنم یادم بیاد که به چه چیزها و کارهایی توی دوران کودکیش علاقه داشته...

الان روی یکی از پلههای ترقی ایستادم، از همون پلههایی که مامان باباها با ذوق و افتخار ازش حرف میزنن، از همونایی که خیلیها دلشون میخواست اونها اینجا ایستاده بودن، خیلیها بهم آفرین میگن ولی اگر بهشون از حال و هوام بگم، سرزنشم میکنن. اما من دلم میخواد که از همینجا، از روی همین پله، بلند بپرم روی یکی از پلههای مسیر کناری و راهم رو از این به بعد از اون نقطه ادامه بدم. بابت این تصمیمِ گرفتهنشده سرشار از اشتیاقم و به همون اندازه هم از نتیجهش میترسم... :)
به وقتِ نوشتنِ بدون فکر و کاملا دلی
سهشنبه 29 اردیبهشت 1405