عنوان این پست رو اول گذاشتم "تناقض افسردگی و شکرگزاری"؛ بعد دیدم اینکه شکرگزاری بتونه در کنار افسردگی و حال روحی بد ظاهر بشه، پس شاید اصلا نشه به اون حال گفت افسردگی، و واقعا هم نیست...
قبل از اینکه جنگ بشه و اینترنت نداشته باشیم، دقیقا آخرین چهارشنبه، قسمت پنجم سریال shrinking رو دیدم و منتظر بودم برای چهارشنبه هفته بعد و قسمت بعدی که خب اونطور شد. دیروز خیلی اتفاقی از همون سایتی که دانلود میکردم، دیدم که تا قسمت 11ش هم اومده و همه رو یکجا دانلود کردم و شروع کردم به دیدن؛ طبق معمول برای فرار از حال خیلی خیلی خیلی بد :) شب قبلش به این فکر میکردم که چطور یک اتفاق خیلی کوچیک، انقدر منو بهم ریخته، بعد خودم جواب سوالم رو دادم: "وقتی هر اتفاق کوچیک و بزرگی که ناراحتت کرده بوده و حل نشده توی گلوت دفنش کردی، نهایتا به جایی میرسی که برای یک چیز خیلی کوچیکتر 3 روز و 3 شب حال بد مداوم رو تجربه کنی، اتفاق خیلی کوچیکی که اگر برای هرکسی تعریف کنی، به تو حق نخواهد داد..."
به هرحال، در حال تماشای قسمت 7 بودم که معجزه شد! زیرنویس تمام حالات کارکترها مثل اینکه چه صدایی هم از خودشون تولید میکنند رو گذاشته بود، ناگهان این جمله ظاهر شد:
جیمی: "و من بهت خیلی افتخار میکنم [نفس لرزان میکشد]"
و سپس من صدای نفسِ لرزانِ جیمی رو شنیدم.
و فقط به یک چیز فکر کردم...
خداروشکر که "میشنوم"....
همین کافی بود تا حالم بهتر بشه. اینکه انسان با وجود اون باتلاقی که حس میکنه توش گیر کرده، چنگ بزنه و یک حسی از "اکنون" رو مثل طنابی بگیره و خودش رو بکشه بالا و نجات بده....
پ.ن: در باب "در اینجا و اکنون بودن"، کتاب "سیلی واقعیت" رو چند سال پیش خوندم. توصیه میکنم بخونید کتاب خوبیه :)