
او: آیا این سئوال توست یا مردم.
او: آیا تو خودت جبری هستی یا اختیاری؟
او: این را بدان که در میان تأمّلات و تفکّرات بشر هیچ موضوعی بهتر از جبر و اختیار نبوده است. و هر چه در بشر پدید آمده اعمّ از خیر و شرّ، محصول تأمّل و تلاش در همین امر است. آری امر واحدند زیرا هر دو در دین من قرار دارند و دو روش از راهی است که به من میرسد: راه دوزخی و راه بهشتی: راه سخت و راه آسان.
او: آری و نه. اینک این دو را یکی کن و یگانگیاش را بنما.
او: آری این چنین است. پس عدالت من برقرار است و نیز عدالت بین جبر و اختیار. پس این هر دو امر در هر انسانی حضور دارد پس آدمها دو دسته نیستند. و این یعنی جبر ِ اختیار و اختیار ِ جبر. هر که تلاش کند مختار باشد مجبور میشود و هر که تلاش کند مجبور باشد مختار میگردد. یعنی از ایدۀ جبر، اختیار پدید میآید و از ایدۀ اختیار هم جبر. این هر دو دارای حق است.
او: خیر!
او: آری! آنکه به مقام محبّت رسیده باشد و محبّت هم ایده نیست یک مقام قلبی و تماماً وجودی است که انسان را از تضادّ بین جبر و اختیار که کارخانۀ همه تضادّهاست میرهاند و این بهشت من است. آنان که اسیر جبر یا اختیارند اسیر خشم من هستند زیرا مرا در خود نمیخوانند و نمیخواهند و این همانا جنگ با من است که به صورت تضادّ بین جبر و اختیار بروز میکند و جهنّم درونی و اجتماعی پدید میآورد.
من: یعنی همه اشراقیان و مشاعیون برزخیانند؟
او: آری. و همه فرقههای حاصل از این دو. زیرا انسان نه در جبر و نه در اختیار قراری ندارد و خواه ناخواه در خلاء بین جبر و اختیار سرگردان میماند. یعنی در واقع اشراقیون همان مشاعیون وارونهاند و بالعکس. وهیچ کدام از این دو دسته آنچه که مدّعی هستند نیستند. زیرا جبر و اختیار دو ایده هستند و هر ایدهای یک برزخ است و همه ایدههای بشری حاصل این دو ایده میباشند و برزخی هستند.
او: براستی چنین است.
او: هر که مرا که عین عدم هستم دوست بدارد و در واقع فنا را دوست بدارد از برزخ رهیده است.
من: پروردگارا آیا "فنا" هم یک ایده نیست؟
او: آری. ولی ایدۀ ضدّ هر ایدهای است و به سرعت انسان را از برزخ میرهاند و بر وادی وجود که منم وارد میکند. از میان همه ایدههای بشر فقط ایده فنا را دوست میدارم پس پیرو این ایده به سوی دوستی با من میآید.
من: پروردگارا به سئوال نخستین خود باز میگردم. پس آیا تو انسان را مسئول چه چیزی کرده ای؟
او: مسئول وجودش. اینکه خودش باشد و هیچ غیری را از بیرون به خود راه ندهد. و خود را کفایت کند و "من" شود یعنی همچون من، خلیفۀ من و خود من. خدا شود. و بدینگونه مسئول کلّ عالم هستی شود و کلّ مردمان. و این یعنی خطاها و نهایتاً سرنوشت کلّ بشریّت را بر گردن خود گیرد و برایشان راهی بجوید. یعنی صاحب اختیار عالم وجود شود. این است حقّ اختیاری که من به انسان بخشیده ام ولی کیست که این اختیار را بپذیرد.
من:پروردگارا آنانکه این اختیار تو را نپذیرند چه میشوند؟
او: از آدمیّت خلع میگردند.
من: پس پروردگارا چه اندکند آنان که آدم باقی میمانند.
او: براستی چنین است. وچنین کسانی که اختیار مرا بر عهده نگیرند مجبور میشوند از آدمیّت استعفاء دهند و حیوان شوند و حتّی عدّهای نباتی و یا حتّی جمادی شوند.
من: پس تو آدم را در آدم بودنش مختار نموده ای.
او: آری. و آنان که نمیخواهند آدم بمانند مجبور میشوند به حیوان شدن. و آنانکه حقوق حیوانات را نیز نخواهند رعایت کنند مجبور میشوند به زندگانی گیاهی. و آنانکه حقوق حیات نباتی را هم رعایت نکنند مجبور میشوند به زندگانی جمادی.
او: هر گاه که هر چه که در محیط خود میبینی آدم نمیبینی این واقعیّت را درک میکنی: حیوانات، گیاهان، صخرهها و خاکی که بر روی آن راه میروی. و اینان حیات پس از مرگِ آدمهائی هستند که در حیات دنیا اختیار مرا نپذیرفتند و نخواستند آدم باشند. وامّا در میان زندگانی که نخواستند آدم باشند نظر کن تا در نگاه و صورت و ادا و اطوار و احساسات و نوع زیستن آنها خلق و خوی حیوانی و نباتی و جمادی را بیابی. واگر به حق نظر کنی عین صورت باطنی آنان را نیز میبینی. روابط حیوانی و نباتی و جمادی را نمیبینی؟ حتّی روابط بتونی و فولادین و الکتریکی و شیمیائی را. اینان حتّی مادون جمادی هستند یعنی از اهالی درک اسفل السافلین. اینان حتّی حقوق جمادی را که خموشی و سکون بود رعایت نکردند.
او: بدان که بسیار مهربانتر از آنم که در تصوّرت گنجد. همین که قطعه سنگی در صورت بشری زندگی میکند و بشری که در کالبد سنگی زندگی میکند از کمال رحمت من است. من در همه حال همه مخلوقاتم را راضی میکنم و همه کسانی که گلایه میکنند دروغ میگویند و من اینان را عذاب میکنم نه آنان را که نخواستند آدم باشند و از آدمیّت استعفاء دادهاند. زیرا من این اختیار را نیز به آنان داده ام تا اگر نخواهند آدم نباشند و این انتخاب را من عذاب نمیکنم. فقط کسانی را عذاب میکنم که انتخاب نمیکنند و بین دو امر بازی میکنند و اینان ریاکارانند و من غیورتر از آنم که اجازه دهم کسی با من بازی کند الاّ به کودکان که من نیز با آنان بازی میکنم منتهی برای تشخیص بخشیدن به آنان.
او: پس حق جبر و اختیار را به نیکی فهمیده ای.