(( به مناسبت روز مادر ۱۴۰۴ ))
ترانهٔ: «ستونِ بیصدا»
شب که میافتاد، تو بیدار میموندی
با دستای خسته، رو رویا پل میبستـی
تو آتیشِ دنیا، پاهات نمیلرزید
میگفتی: «میگذره… فقط راهتو بری.»
زخمهاتُ قایم کردی پشتِ اون لبخند کمرنگ
مثل یه سپرِ بیادعا… همیشه بیدرنگ
ای ستونِ بیصدا!
قد کشیدیم توی سایههات
تو نبودی اما شدیم،
ادامهٔ قدمهات
ای ستارهٔ بینام!
تو دلِ طوفان میمونی محکم
مادر! صدات میپیچه
توی خونِ این آدم…
تو پیچوتابِ راه، هرچی بودو کم کردی
که سهمِ آینده، از این تنهایی سردی
دنیا رو دوشت بود و میرفتی جلوتر
بیهیچ ادعایی… مثل کوهِ شناور
هر زخمی که خوردی، روشن کرد مسیرم
تو آتیش میرفتی، تا من کمتر بسوزم
ای ستونِ بیصدا…
حافظِ رویاهای ما
تو نبودی اما شدیم
سربازِ فرداها…
اگه یه روزی افتادم، تو میشی فریادم
میکوبی روی دیوارِ درد،
میگی: «بلند شو! یادم؟»
تو اون نفسِ آخر،
قدرت رو برمیگردونم
هرچی که هستم امروز
از بغض تو میخونه…
ای ستونِ بیصدا!
قد کشیدیم توی سایههات
تو نبودی اما شدیم
ادامهٔ قدمهات
ای قهرمانِ بینام!
توی تاریکی میدرخشی
مادر…
صدای این قلب، با اسم تو روشن میمونه…
[حجت بقایی؛ گنبد کاووس پاییز ۱۴۰۴]
منبع: مجله ادبی انوشا
#مادر
#انوشا
#ترانه_مادر
#حجت_بقایی
#شعر_فارسی
#ادبیات_فارسی
#شعر_نو