در خلوتِ صندلیِ خالیِ کنارِ ما
صدایِ گامهایِ خاطره هنوز میپیچد
در کوچههایِ دلِ ما
که با دستِ گرمِ مادر
نور میگرفت
ما جمع شدهایم
بیآنکه او را لمس کنیم
ولی با حضورِ نامرئیش
به یادِ لبخندی که هیجانِ امید بود
و آغوشی که
مأمنِ سکوت و شلوغیِ قلب ما بود.
در این
«دورهمیِ بدونِ مادرِ عزیز»
ما شعر میخوانیم
با قلمِ عشق
با چشمهایِ ترِ یاد.
ای کاش بودی
و ما کم نمیداشتیم
این سکوتِ زیبا را که در نبودِ تو
چون آبی سرد و روشن
ما را زنده نگاهداشت
ولی هستی
در هر قطره اشکِ دیده
در هر لبخند که به خاطرِ تو میتابد
و در هر دستِ گرفته
که به تو اشتیاق دارد
تا بگوید: «ممنونم، مادر»
و حالا
به جایِ نوازشِ موهایت
ما دستِ هم را گرفتهایم
و با زبانِ شعر
به تو سلام میدهیم
که هنوز از ما دور نیستی
که هنوز عاشقِ ما هستی
و ما
در این شبِ روشنِ یادِ تو
در کنارِ هم
جان میبخشیم به عشقِ تو
و به آرامشِ حضورِ ذهنمان
+ حجت بقایی ( شب شعر دورهمی بدون مادر عزیز)