نیلوفران، آرام می میرند
(نویسنده: دکتر حجت بقایی)
تالاب
دیگر تالاب نیست
گودالیست بیصدا
که نیلوفران در آن
به آهستگی
میمیرند.
هیچ پرندهای آواز نمیخوانَد
در مردابِ خاموش.
باد
از کنار نیزارها عبور میکند
بیآنکه شاخساری بلرزد.
گیلان
مادرِ سبزِ خسته
با دستانی پوشیده از گل ولای
نگاه میکند
به آخرین قایقِ پوسیده
که در مه
ناپدید میشود.
ماهیها
دیگر راهی به دریا ندارند
دهان باز میکنند
اما
نه برای نفس
بلکه برای فریاد.
فکهای خزری
رفتهاند
بیصدا
مثل اشکِ ماه
که در خزر گم میشود
و دیگر
برنمیگردد.
آسمان
آبی نیست
آینهای شکسته است
که هر تکهاش
انعکاسِ بیرحمی ماست.
مرداب
نه برای زندگی
که برای فراموشیست.
مرغابیهای مهاجر
دیگر راه را نمیشناسند
بادهای شمالی
نقشهها را سوزاندهاند.
و ما
هنوز در شهرهایمان
بوق میزنیم
به جای آنکه بگرییم.
تالاب
مرثیه نمیخواهد
آب میخواهد.
نه اشک
نه وعده
بلکه رودخانهای که دست دراز کند
و نجاتش دهد.
درختانِ حاشیه
یکییکی خشک شدند
بیآنکه کسی نامشان را بداند.
پرندگان
سکوت کردند
و سکوت
به مرگ نزدیکتر است
تا ضجه.
انزلی
ای بندرِ در گِل نشسته
چشم دریا تار شده
و تو هنوز
در حسرتِ یک موجِ تازه
به آفتاب نگاه میکنی.
ایران
سرزمینِ من
اگر تو نیز
حافظهات را از دست بدهی
کدام زبان
از نیلوفرانِ مرده خواهد گفت؟
کدام کودک
نقاشی خواهد کشید
بیآنکه رنگ آبی را بشناسد؟
ای خزرِ پیر
آیا هنوز
میتوانی بخندی
اگر گوشَت
از نالههای تالاب
پُر باشد؟
ما دیر رسیدهایم
یا هرگز نرفتیم؟
هیچکس نمیداند.
اما تالاب
هنوز آنجاست
نیمهجان
در انتظار
آغوشی
یا شاید
فقط
اندکی
آب.