چند روز پیش من چهل ساله شدم.
اولین درددل چهل سالگیم را با فردی کردم که شناخت خیلی کمی ازش دارم.
امروز برگشتم و ای میلی که زده بودم را مرور کردم و دیدم نوشته ام از بابت چیزهایی که "دارم" خوشحال و راضی ام اما از بابت چیزی که "هستم" عموما رضایت ندارم.
بعد کمی که فکر کردم دیدم ای بابا از من بعید است که چنین حرفی بزنم! ظاهرا یک حرف عمیق است اما در عمل چیپ ترین حرفی است که میشود زد. "عدم رضایت از خود" بیماری مسری و همه گیر عصر ماست. مخصوصا در شهرهای بزرگ و میان تحصیلکرده ها.
از من که کتاب #جامعه_مصرفی ژان بودریار را مثل کتاب مقدس میبلعیدم خیلی شرم آور است که این حرف را بزنم. آنجا بودریار توضیح میدهد که #نظام_سرمایه_داری با ایجاد نارضایتی از خود چطور آدم ها را در بند کشیده.
یک بخش بسیار درخشان کتاب مربوط به مسئله زیبایی زنانه است که به نظر من هیچ تفاوتی با کفایت مردانه ندارد. مثلا زن معاصر هزار کار باید بکند تا تبدیل به الگوی عجیق بریقی (به قول پسر چهار ساله م:) مثل مدل های تبلیغاتی بشود و من مرد چهل ساله که امنیت شغلی ندارم و حقوقم کفاف قسط ها را نمیدهد و زنم همیشه گلایه دارد که چرا دیر میرسی خانه هم همان دغدغه های ذهنی آن زن را دارم. او میخواهد از خودش #کیم_کارداشیان بسازد و من میخواهم از خودم یک پدر نمونه بسازم. هر دو الگو از بیرون دیکته شده.
به نظرم ما اصلا فرقی با هم نداریم. فقط چون مقطعی که من در آن قرار گرفتم (یعنی دقیقا روز چهل سالگی) خیلی حساس است و ناخوادآگاه آدم را به درون نگری و بازنگری مسیر پشت سر دعوت میکند من بیخودی درگیر این وسوسه شدم که آیا از خودم راشی هستم یا نه.
برای انسان سنتی (که من خیلی برایش احترام قائلم) سن و سالگرد تولد و چهل سالگی و اینها مطلقا بی معنا بود. ولی زندگی اش بی معنا نبود. این مفاهیم برساخته جامعه جدید بی معنا بود. یک بار از پدربزرگ همسرم پرسیدم شما متولد چه سالی هستی؟ خندید و گفت "نمیدونم، از وقتی یادم میاد هستم!" :)
به این میگویند انسان. به این میگویند زندگی.
