من خیلی آدم رسانه گریزی هستم.
یک بار به یکی از دوستان گفتم در اینستاگرام شاید هفته ای فقط سه تا استوری نگاه کنم. از روزی که اینستاگرام دارم پنج دفعه از روی هوس در اکسپلور چیزی را باز نکرده ام.
همسرم هم بدتر از خودم نه اینستاگرام دارد و نه میخواهد که داشته باشد. اگر من هم حسابم را (برای آخرین بار بعد از دفعات قبلی) پاک کنم، خیلی خوشحال تر میشود. آخرین چشمه رسانه گریزی مان این که دو ماه (شاید هم سه ماه!) است از خرابی آنتن تلویزیون میگذرد و هر دو با بی تفاوتی داریم بدون تلویزیون سر میکنیم.
بچه ها هم انگار لذت کارتون دیدن را فراموش کرده اند و بهانه تلویزیون را نمیگیرند. دخترم چند بار بهانه گرفت ولی اصرار نکرد. یک ماه پیش رفتم یک آنتن رومیزی گرفتم که با موقعیت عجیب قفسی که ما توش زندگی میکنیم اصلا جواب نمیداد. بعد از قطع شدن اینترنت باز رفتم دنبال خریدن آنتن و از دو تا الکتریکی نزدیک محله دست خالی برگشتم و باز هم موضوع را پشت گوش انداختیم. احساس کم بودن چیزی را نداریم.
با این مقدمه عجیب و شاید جالب است که من باید در شبهای سخت رسانه ملی میهمان ویژه برنامه ای باشم که احتمالا به خاطر قطعی اینترنت بیشتر از انتظار سازندگانش دیده شده. البته که قرار نیست مخترع مخلوط کن هر روز شیرموز بخورد و مخترع چرخ و فلک هم احتمالا بیشتر وقتش را به اختراع های دیگر گذرانده تا رفتن به پارک. خب این طوری نگاه کنیم من جای درستی بودم. برنامه کلا تهیه شده بود برای عملیات رجزخوانی در برابر دشمن، که نیاز آن شبها بود و هنوز هم هست. بیشتر وقت برنامه به شعر خواندن شاعران در رثای وطن میگذشت.
به هر حال ادبیات اگر در چنین شبهایی به کمک جامعه نیاید پس دیگر به چه درد میخورد؟ فقط من و یک بنده خدای دیگر حرفهایی غیر از شعر داشتیم. شب اول دوستان فقط از من خواستند چیزی از مطالعاتم در زمینه "ادبیات ضدآمریکایی" بگویم. میشد همین طوری حرف بزنم اما فکر کردم یک چیزی از رو بخوانم بهتر باشد. کم پیش آمده صرفا با تکیه بر حافظه و کاملا با منطق شفاهی حرف بزنم و بعد از خودم ناراضی نباشم.
شب اول فقط دو بریده از کتاب "رویای آمریکایی" هاوارد زین درباره پامال شدن حقوق زنان در آمریکا خواندم و کمی حرف زدم. شب دوم هم که کمی آماده تر به استودیو رفتم این گونه برگزار شد. باز هم به نظرم چندان جالب نشد. اما شاید من نمیرفتم این ماجرای ادبیات ضدآمریکایی مغفول میماند.
جلوی ورودی سازمان از در مسجد بلال پر از نیروی امنیتی بود. داخل سازمان صدای شعار میآمد که اول فکر کردم ولیعصر شلوغ شده، بعد فهمیدم عزیزان از پنجره خانه های میلیون دلاری دارند زحمت مبارزه میکشند.
به قول سایه: در آن شبهای بی پایان که عالم غرق خون میشد/ نهانی شب چراغ عشق را در سینه پروردم
