من بین میلیاردها میلیارد صفر و یک پنهان شده ام.
به این مخفیگاه برای نوشتن نیاز دارم. البته که کاش میتوانستم با آرامش و برنامه ریزی بیشتری بنویسم ولی فعلا فقط میخواهم خاطرات سالهای دورم را مرور کنم تا کمی معنای زندگی ام را کشف کنم.
سال 90 در حالی آغاز شد که من سرباز بودم و در بهداری ف پش ق نزسا باید تعطیلات عید را تقسیم بندی میکردیم برای شیفت دادن. از اول تا 13 فروردین را بین من و آن پسره مزخرف کوهینی تفرشی تقسیم کردند و نیمه دوم افتاد به من. بنابراین من نیمه اول را با خانواده رفتم مسافرت و اتفاقا از همان تفرش هم رد شدیم.
مسافرت قطعا ایده مادرم بود که هنوز اوضاع روحی و روانی اش خیلی خیلی بهتر از الآن بود. سه شب کلا توی سه شهر مختلف استان مرکزی در مدرسه هایی که برای میزبانی از کارمندان آموزش پرورش تدارک دیده بودند ماندیم و برگشتیم تهران. از خاله مریم خدابیامرز کارت رسمی اش را گرفته بودیم و نمیدانم مادرم را با او اشتباه میگرفتند که بهمان جا میدادند یا این که خیلی سختگیری در کار نبود.
دقیق یادم نیست چه شهرهایی ماندیم. شاید اراک و گلپایگان و خمین. از خوانسار هم در یه حال و هوای فوق العاده بهشتی چند تا شیشه عسل خریدیم. (الان دخترم بیدار شده اومده توی بغلم نشسته و یکی از معدود جملاتی که میتونه بگه رو مدام تکرار میکنه و من هی قربونش میرم و بوسش نیکنم. میگه: بابا منه.) یه بارون نرمی میزد و سر صبح جلوی یه عسل فروشی خلوت بابام زد کنار. فروشنده دو تا دختر لاغر با دماغای بزرگ بودند ولی مهربانی و علاقه به کار از پشت چشم هاشون تتق میزد. عجیب ترین عسل عمرم رو اونجا خریدیم.
یه شیشه رو پر از مغز پسته و مغز بادام و مغز گردو کرده بودند و روش عسل درجه یک ریخته بودند. وقتی قاشق رو میزدی توی شیشه که عسل برداری خود به خود این مغزهای خوشمزه هم تکه تکه میشدند و می آمدند توی قاشقت. دیگر چنین چیزی ندیدم. حالا وقتی برگشتیم تهران من گفتم این شیشه را میبرم پادگان به عنوان سوغاتی برای همخدمتی ها. بچه های خوب هم داشتیم ولی متاسفانه بیشترشان بی مرام و بی تربیت بودند. هیچ کس در واقع جبران نکرد و البته گور پدر جبران. منظورم این است که هیچ مرامی از هیچ کدامشان ندیدم تا آخر خدمت. سرباز صفرها که واقعا تربیت ناشده و حتی خطرناک بودند، افسرها هم حواسشان بود به اینها حالی ندهند.
خلاصه وقتی برگشتم فهمیدم آن پسره عوضی با مسئول اورژانس طوری ساخت و پاخت کرده که من یک روز بیشتر توی پادگان بمانم. یادم نیست چطوری حساب کرده بودند. مثلا فردای روز سیزدهم اولین شیفت را باز برای من گذاشته بودند یا چنین چیزی. در ایامی که پادگان بودم آرامش داشتم چون پادگان مطلقا خلوت بود و با خیال راحت میرسیدم مطالعه کنم و حتی سریال پایتخت 1 را آنجا نگاه میکردیم با بچه ها. (الان هم دختر بزرگم بیدار شد آمد زیر گوشم گفت پخ و خندید و حسابی بغلش کردم.)
شاید مهم ترین عکسی که از آن روزها مانده همین ناهار خوردن روی چمن های جلوی بهداری در روز 13 به در است. من نمیدانستم میشود چنین جسارتی کرد ولی عادل که بچه جنوب بود گفت حتی بچه های دژبان هم بهمان کاری ندارند و خودش بساط را پهن کرد و در کمال حیرت گوشی های دوربین دار مخفی را درآوردیم و کلی عکس هم گرفتیم. بهداری خیلی به دژبانی نزدیک بود.
عادل همین سفیدپوش وسطی است که راننده آمبولانس بود و اولین کسی بود که من ازش شنیدم با هیجان درباره خوردن قرص کلونازپام 1 یا 2 حرف میزد. حالا کلونازپام نصف نصف آن سالها روی من تاثیر میگذارد. (پسر وسطی هم بیدار شد و آمد مواخذه ام کرد که چرا سر لپ تاپی و هر کار کردم بوس نداد و به زور سرش را ماچ کردم.)
همین عادل من را فرستاد دنبال یک کار اداری به پادگاننظام وظیفه کنار میدان سپاه و وقتی برگشتم و گفتم شرمنده هر کار کردم کارت انجام نشد حتی یک تشکر هم نکرد. کاش این چیزها در ذهن آدم نماند.
بهترین رفیقم در میان سربازهای بهداری مجید شیبانی بچه شهر خور و بیابانک بود که این عکس را گرفت.
