من در سکوتِ پاییزی خود، رقص برگهای خاموشم را میبینم و میشنوم؛ رقصی که نه با صدای باد بلکه با نفسهای شاعرانی زاده شده در نزاعِ واژهها و دردهای پنهان در دل زمانه، پدید آمده است؛ همان موج نویی که از عمق سایهها بیرون آمد و با زبان تلخ و گزندهاش، قصههای ناگفته را در میان سکوتها نجوا کرد.
من، برگِ حقیر این رقصم، فراموششده در جریانی که هم عاشقانه بود و هم تلخ، و شعرهایمان پابهپای خشم و حسرت قدم برداشتهاند. در این رقص بیصدا، با هر تکان، شعرهایم نفس میکشند و میخواهند، حتی در خاموشی، خود را فریاد کنند.
میدانم که زمین چگونه زیر دستهای من به نجوا در میآید و هربار فرورفتنم، روایت آدمهاییست که هنوز حرفهایشان ناگفته مانده و هنوز در پسِ این برگهای رقصان، امید و درد به یک اندازه میوزد. من نه فقط برگم، بلکه زبان زمزمههای موج نویی هستم که میخواست دنیا را بشکند، و به جای گلولههای جهان، کلمات را به پرواز درآورد.
در این رقص بغضآلود، من شعر هستم؛ لختهای از عاطفه و غضب، آرام و توفنده؛ جایی میان تلخی زمانه و زیبایی فروریختن!
من، برگِ همین رقص خاموش، هنوز پابهپای لحظهها میلغزم و برای حکایت عشق و شکستن میرقصم!
اینجا، در خلوت من، هر سُرخوردنِ برگ، شکوهیست از زندگی که نه با تکرار؛ که با نوآوری و شور، هر لحظه سروده میشود؛ هر سکوتی مثل زخمی که به خون نشسته اما جاندار است؛ و هر واژه، مانند نفسهایی که در تاریکی فریاد میکشند و امید را روشن نگه میدارند...!
کرامت یزدانی(اشک)
پاییز ۱۴۰۴