ایشون فقط فوسه تمرین کردن؟ مدلای دیگه بلد نیستن؟ ( شب چهارم)

خب خب خب،‌ خودم می‌دونم دیشب ننوشتم. به روم نیارید. ولی واقعا شب دیر رسیدم خونه و دیگر جانی در بدن نبود برای نوشتن. حقیقت اینه که دیروز داستان خاصی هم برای بازگو کردن نداشتم. همین الانم که دارم تایپ می‌کنم خیلی چیز خاصی برای گفتن ندارم اما همین تلق تولوقِ دکمه‌های کیبورد زیر انگشتام حس خوبی می‌دن و من زنده‌ام به همین شادی‌های کوچَک.

جونم براتون بگه که امروز صبح زود حاضر شدم و بدو بدو رفتم کلاس. دیر رسیدم و چشم‌غره‌ای از سمت استاد نصیبم شد. کمی حال‌گیری بود اول صبحی ولی این تازه شروع حال‌گیری‌هایی بود که قرار بود برام اتفاق بیفتن.

سر کلاس دوتا اتود باید می‌زدیم که من در هر دو با ضعیف‌ترین حالت ممکن حاضر شدم و سر یکی‌ش حتی مورد بازخواست قرار گرفتم: «ترمِ ۳ هستین! دیگه خیلی زشته بازیگر تو صحنه خنده‌ش بگیره!» که کاملا حق داشتن استاد. ولی در دفاع از خودم باید بگم که اتفاقی که تو اتود ما افتاد به غایت خنده‌دار بود و من نمی‌دونم چجوری ۲تا همبازی من خودشون رو نگه داشتن. انقدر خنده‌م گرفته بود همین که اتود رو قطع نکردم وسطش، جای شکر داشت به نظر خودم.

خلاصه روز با چشم‌غره استاد شروع شد و با خراب کردن من ادامه یافت. البته همونطور که یک اشاره ریزی کردم، در کلاس یه‌اتفاق ناخوشایند دیگه‌ای هم افتاد که اجازه بدید بازگو نکنم. فقط همین سوال رو مطرح می‌کنم: اول مرغ بوده یا تخم‌مرغ؟

در پایان کلاس هم اومدم یه‌سوال بپرسم که ف نذاشت و باعث شد با هم بحث‌مون بشه. هر چند که بعد پایین راه‌پله‌ها عذرخواهی دراماتیکی ازم کرد و همه چی تموم شد. ولی دیگه زنجیره اتفاقات کار خودشون رو کرده بودن و اشک‌هام بی‌اختیار در حیاط دانشگاه سرازیر بودن. سین و ف نهایت تلاش‌شون رو برای خندوندنم کردن و الحق که یکی از بزرگ‌ترین لذت‌های دنیوی خنده میان گریه‌ست. بعد از همه این کارا هم رفتیم بوفه و بچه‌ها صبونه خوردن. منم چایی خوردم و باز با میم به مشکل برخوردم. میم معتقده دخترا نباید جلوی پسرا دست تو جیب‌شون کنن و هیچوقت دنگ‌های من رو ازم نمی‌گیره. این شد که امروز هم پول چایی رو از من نمی‌گرفت و چندین بار این پول بین ما ردوبدل شد تا بالاخره تسلیم شد و دیگه پول رو برنگردوند. دوست دارم نظر شما رو هم بدونم. اگر دوست داشتید برام کامنت بذارید و بگید وقتی با دوستان و آشنایان بیرون می‌رید، چجوری حساب‌وکتاب می‌کنید؟ بر حسب جنسیت؟ دنگی؟ نوبتی؟ چجوری؟

بعد از صبحانه خوردن هم طی یک سری پیاده‌روی‌های پیچیده ۲بار از میدون انقلاب تا نزدیکای تئاترشهر رفتیم. البته پیاده‌روی‌ِ عبثی نبود. من و میم کتاب خریدیم و ف برگشت و شارژری که جا گذاشته بود رو برداشت. این وسط سین هنوزم سعی داشت من رو بخندونه و یک بند داشت برام داستان تعریف می‌کرد. ولی جالبه، سین وقتی تلاش می‌کنه بامزه باشه کمتر از همیشه بامزه می‌شه. اینم یه‌جوره‌شه.

یه‌جایی این میون به اطلاع‌مون رسید که گروه ۶نفری‌ِ مکبث‌مون قراره بشه ۷ نفر. و من باید یه‌شخصیت دیگه به داستان‌مون اضافه کنم و براش دیالوگ دربیارم که واقعا کار سختیه. امشب فقط حدود ۳ساعت داشتم متنی که قبلا درآوردیم رو تایپ می‌کردم و حالا باید برگردیم و بازم دیالوگ دربیاریم. روز از نو، روزی از نو.

امشب با ذوقِ فردا می‌خوابم. فردا صبحِ خلاق تهران برگزار می‌شه و من هم عاشق صبونه‌ام، هم عاشق تجریش و هم عاشق سخنرانی‌های خفن. اگر همه چیز خوب پیش بره، فردا به جای یه‌عالمه غر، یه‌عالمه داستان‌های جذاب در انتظارتونه!