عجایب‌شهر، عجایب‌شهر (شب دوازدهم)

اول از همه بیاین با همه به صاحبِ زیباترین آستینِ مانتو در شهر تهران یه‌نگاهی بندازیم:

رویت‌شده در متروی تهران
رویت‌شده در متروی تهران

هشدار: محتوای این مقاله ممکن است برای همه مناسب نباشد. ممکن است باعث شود به زندگی خود نگاهی بیندازید و متوجه شوید آنجایی که می‌خواستید، نیستید.

بچه‌هایی که نوشته‌های من‌و دنبال می‌کنید که هیچ ولی اگر اولین بارتونه اینجایید پیشنهاد می‌کنم اولین برید نوشته قبلی من رو بخونید و بعد بیاید این نوشته رو بخونید. چرا که به هم ربط دارن.

یه‌دوره بکنیم از شب قبل؟ شب قبل به‌تون گفتم آخرین چیزی که من به رئیس بالقوه‌م گفتم این بود که «من منتظر خبر شما هستم.» و جوابی هم دریافت نکردم. تاریخ این پیام برای ۱۸دسامبر یعنی ۱۲روز قبله. و حدس بزنین چی شد؟ امروز صبح به‌ام مسیج داد و چیزی که ۱۲روز منتظرش بودم رو به‌ام گفت! ریجکتم کرد.

پیامش:

سلام
امیدوارم که منو به خاطر تاخیر در تصمیم گیری نهایی و جواب دادن ببخشید.
در حقیقت داشتن نیروی پر انرژی و علاقه مندی مثل شما برای هر مجموعه میتونه ثمر بخش باشه اما با توجه به جمع بندی صورت گرفته و با در نظر گرفتن شرایط کاری نیروها در جلسه ی تیمی، تصمیم بر این گرفته شد تا از نیروی دیگری برای این پست استفاده بشه.
اتخاد این تصمیم به هیچ وجه به معنای عدم توانایی شما نیست بلکه به معنای همخوان نبودن شرایط و نیازهای ما با شرایط شماست.
بر خودم لازم میدونم از اینکه وقت گذاشتید و در مصاحبه های ما شرکت کردید ازتون تشکر میکنم. امیدوارم که در آینده فرصت همکاری با هم رو داشته باشیم .

اولین واکنش من نسبت به دیدن این مسیج دیالوگ «Too little, too late» بود. ولی از اونجایی که متاسفانه در جهان واقعی زندگی می‌کنم و نه در یکی از آهنگ‌های پاپِ آمریکاییِ دوزاری، مجبورم دیالوگ‌های اولیه‌م رو برای خودم نگه دارم و به فکر دیالوگ‌های ثانویه باشم.

واقعا نمی‌دونم به‌خاطر این که پست ویرگول من رو خوند این جواب رو داد یا نه. اما کاش دیده باشه. کاش بدونه بعضی چیزها از وقت‌شون که می‌گذره، دیگه ارزشی ندارن.

و اما جواب من:

سلام. ممنونم که جواب دادید ولی کاش انقدر تاخیر در پاسخگویی نداشتین. و قبل از این که این پیام ریجکشن رو به من بدید، متوجه شدم که فرد مورد نظرتون نیستم.
خواهش می‌کنم و موفق باشید.

و پرونده بدترین مصاحبه عمرم بدین شکل بسته شد. البته از اونجایی که هنوز مسیج من رو ندیده، نمی‌دونم پرونده واقعا بسته شده یا نه، اما امیدوارم اینجوری باشه. یه‌چیز دیگه هم بگم. می‌دونم که احتمالا این آدم به حرفی که زده، باور نداشته. این که وجود من می‌تونه برای مجموعه‌اش ثمربخش باشه. ولی من با تمام وجودم اطمینان دارم که من چیزی رو از دست ندادم و کسی (یا کسانی) که تو این معامله ضرر کردن، اونا بودن.

هوف. چقدر صحبت کردن راجع‌به مسائل کاری سخته! مخصوصا وقتی بدترین مصاحبه کاری عمرت رو پشت سر گذاشته باشی. ولی کلاً آدما جالبن‌ها...

یکی از دوستای من بعد از ۳سال می‌خواد از شرکتی که توش کار می‌کرده، بیاد بیرون. کار تخصصی تولید محتوا انجام می‌داده و الان با رئیس شرکت به مشکل برخورده. بیاید اسم دوستم رو بذاریم فرزاد. یه‌پیش‌زمینه‌ای به‌تون بدم:

  • بعد از قریب به ۳سال کار کردن اونجا، هنوز بیمه نیست
  • هنوز لپ‌تاپِ خودش رو می‌بره و می‌آره
  • ماه پیش به‌خاطر این که دانشجو بوده و سه‌روز در هفته نمی‌رفته سرکار (ولی همه کارا رو از بیرون انجام می‌داده) ۵۰۰هزارتومن حقوق گرفته
  • تا حالا برای شرکت ۲تا نیروی کار برده که هیچ‌کدوم نموندن، چون از شرایط کار راضی نبودن. و واکنش رئیس به رفتن اون ۲تا نیرو این بوده که به دوست من بگه برای من آدمِ «شکم‌سیر» نیار
  • خیلی وقت‌ها پیش می‌اومده که خارج از زمان کاری زنگ می‌زده به فرزاد و وقتی فرزاد گوشی‌ش رو جواب نمی‌داده، زنگ می‌زده به خونه‌شون (!!!)

فکر کنید فرزاد بعد از دوسال و نیم می‌خواد از شرکت‌شون بیاد بیرون و نه به علت هیچ کدوم از این دلایلی که گفتم. نه! فرزاد می‌خواد از شرکت بیاد بیرون به‌خاطر این که نمی‌تونه حجم بی‌احترامی‌ای که تو این دوروز اخیر به‌اش شده رو تحمل کنه.

داستان از این قراره که چند روز پیش وقتی ساعت ۶بعدازظهر داشته وسایل‌ش رو جمع می‌کرده که بره خونه، رئیس برگشته به‌اش گفته «ئه، وسایلت رو جمع کردی؟ این متن رو ترجمه کن دیگه. ۵دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه.» اونم سرش‌و تکون داده و گفته «۵دقیقه‌ای هم نیستا...» رئیسش هم قاطی کرده، گفته «برای من سر تکون می‌دی؟» و این حرفا. که تو اصن کی هستی بخوای برای من سر تکون بدی و به‌اش کلی بدوبیراه گفته. اون بیچاره هم آخراش می‌گفته ببخشید، فقط بذار من برم. ولی این گوشش بدهکار نبوده. خلاصه آخر سر انقدر به‌اش بدوبیراه می‌گه که فرزاد وسط حرفاش دیگه نمی‌تونه تحمل کنه و از شرکت می‌آد بیرون.

از شرکت که اومده بود بیرون، داغون بود. از شدت بی‌احترامی‌ای که به‌اش شده بود. می‌ره خونه و شب‌اش همکارش به‌اش مسیج می‌ده، می‌گه «چی شده بود؟‌ تو اصن چیزی نگفتی که.» و خلاصه با هم به اتفاق نظر می‌رسن که کار رئیس اشتباه بوده.

فرزاد با این دیدگاه می‌ره شرکت و فرداش که رئیسش رو می‌بینه، می‌گه «آقای ر، وقت دارین با هم حرف بزنیم؟» رئیسش به‌اش می‌گه «تا آخر ماه بیا، دیگه نیا». و فرزاد هم می‌گه باشه. رئیسش می‌ره جلسه و عصر برمی‌گرده و به فرزاد می‌گه‌ «چی شد؟ گفتی می‌خوای حرف بزنیم؟» اونم می‌گه «هیچی دیگه. شما گفتین تا آخر ماه بیام و بعد دیگه نیام. منم دارم دنبال کار می‌گردم.» رئیسش باز عصبانی می‌شه که تو چرا داری دنبال کار می‌گردی. فرزاد هم برای اولین بار به‌اش می‌گه که من برای یه‌جای دیگه دورکاری می‌کنم که حقوقش از حقوق شما بیشتر می‌شه! و این حرفش رئیسش رو بیشتر عصبانی می‌کنه. انگار مالک فرزاده. و خب وقتی تو به‌اش پول نمی‌دی، اون بدبخت مجبور می‌شه بگرده دنبال منابع دیگه‌ای برای درآمد. وگرنه کیه که دوست داشته باشه دوتا شغل داشته باشه؟!

خلاصه که آخرش با هم یه‌دعوای فجیع می‌کنن و فرزاد عاصی و خسته می‌ره خونه. شاید فکر کنین داستان اینجا تموم می‌شه، اما نه! وقتی فرزاد می‌رسه خونه، باز رئیسش به‌اش مسیج می‌ده که فلان کاری که انقدر براش وقت گذاشتی، چرا فلان جاش مشکل داره؟!

آخه آدم انقدر وقیح؟

می‌خوام به‌تون بگم آدما تو محل کار با همه چیز می‌تونن کنار بیان. با حقوق کم، با هیچ مزایایی نداشتن، با اضافه‌کاری اجباری و هزارتا چیز دیگه. ولی با بی‌احترامی نمی‌تونن کنار بیان. باور کنین رضایت شغلی کارمند فقط به پولی نیست که به‌اش می‌دین و به هزارتا چیز دیگه بستگی داره. ولی مهم‌تر از همه اینه که حقوق انسانیش رو به رسمیت بشناسید. خودتون رو مالک کارمند ندونید. به شما ارتباطی نداره کارمند در وقت آزادش چیکار می‌کنه. به شما ارتباطی نداره که منبع درآمدی دیگه‌ای داره یا نه. وقتی یه‌روز نمی‌خواد بمونه یکی از کارهای شما رو انجام بده، از دستش ناراحت نشید. آدمه! پیش می‌آد برای خودش برنامه‌های دیگه‌ای داشته باشه. وقتی مرخصی می‌گیره تا تو یه‌کلاس شرکت کنه، ازش نپرسید چیه. و اگر پرسیدید و گفت نقاشی یا خطاطی یا بازیگری یا هر چیز دیگه‌ای، مسخره‌ش نکنید! به شما ارتباطی نداره برای چه کاری مرخصی می‌گیره. کسایی که از مرخصی‌شون استفاده نمی‌کنن، به خودشون مربوطه ولی یادتون باشه که کارمند حق داره ۲روز و نیم در ماه مرخصی بگیره و هر کاری که دوست داره تو اون ۲روز بکنه.

یه‌اتفاق خیلی خیلی بدی که تو شرکت‌ها افتاده، اینه که workaholic بودن رو با کارمند خوب بودن، اشتباه می‌گیرن. آره!‌ من می‌فهمم که همکار من ۲ماهه مرخصی نگرفته و از همه زودتر می‌آد و دیرتر از همه می‌ره. اما باور کن اون به کارش اعتیاد داره! و من به غیر از کار کردن، برای زندگیم برنامه‌های دیگه‌ای هم دارم.

خلاصه دوستان، اگر سرکاری هستید که رئیسی دارید که توقعات بی‌جایی داره، سعی کنید خودتون رو با این شرایط وفق ندید و جلوش وایسین. فقط هم خودتون رو نبینید. به فکر کسایی باشید که قراره بیان تو شرکت شما کار کنن. چرا باید چنین شرایطی رو تحمل کنن؟ حداقلش اینه که رئیس‌تون می‌فهمه یه‌چیزی اینجا درست نیست.

و یه‌چیز دیگه. اگر سرکاری هستید که دوست ندارید، رهاش کنید. نه به همین راحتی! نه! قطعا خیلی سخت‌تر از این حرفاست. اول بگردید ببینید هدف‌تون توی زندگی چیه و به نظرتون زندگی چه معنایی داره. اگر معنای زندگی رو در پول می‌بینید، بگردید دنبال کارهایی که پول‌شون خوبه. اگر معنای زندگی رو در داشتن یک‌شغل ساده کارمندی و یک زندگی آروم و بی‌اتفاق می‌بینید، بمونید سرکار کارمندی‌تون.

اما اگر مثل من آروم و قرار ندارید و به دنبال معنای زندگی هستید، بگردید دنبال کاری که به‌اش عشق می‌ورزید. کاری که وقتی انجامش می‌دید، به ساعت نگاه نکنید. آره، من یه‌دختر ۲۴ساله‌ام که هنوز به اندازه خیلی از شماها تجربه نداره، اما به اندازه سن خودش تجربه داره و به‌تون می‌گه هیچی مهم‌تر از لذت‌بردن از کاری نیست که انجام می‌دید. حتی اگر یه‌قرون پول ازش درنیاد.

اینم می‌دونم که زندگی شبیه افسانه‌های والت‌دیزنی نیست و نمی‌شه بدون پول زندگی کرد. اما اگر روح‌تون یه‌کم --فقط یه‌کم-- سرکش و بی‌قرار باشه، هر چیزی رو به انجام دادن کاری که دوست نداره، ترجیح می‌ده.

هر چیزی رو.

Full Disclosure:

بخشی از این نوشته الهام‌گرفته از پستیه که امروز تو کانال تلگرام Existentialistt از آقای عباس ناظری خوندم:


✍️ حتماً همه‌ی شما، توی زندگی برای یک‌بار هم‌ که شده به این مسئله فکر کردین که معنای این زندگی چیه و چرا زنده‌اید؟
اروین یالوم می‌گه: «فرانکل همه زندگی حرفه‌ای‌ خودشو وقف مطالعه‌ی رویکردِ اگزیستانسیالیسم به درمان می‌کنه و به وضوح به این نتیجه می‌رسه که فقدان معنا، مهم‌ترین فشار روانیِ اگزیستانسیاله!»
آلبرکامو یه جایی گفته: «من انسان‌های زیادی رو دیدم که مرده بودن؛ چون زندگی برا‌شون ارزشِ زندگی کردن نداشت. از همین‌جا به این نتیجه می‌رسم که پرسش درباره‌ی معنای زندگی، ضروری‌ترین پرسش همه‌ی زمان‌هاست.»
امّا واقعاً معنای زندگی چیه؟
خیلی از آدما هرگز این سوالات مهم رو در نظر نمی‌گیرن و سال‌ها بعد که به گذشته‌ی خودشون نگاه می‌کنن، متعجّب می‌شن از اینکه سال‌های طولانی عمر رو سپری کردن، امّا هنوز هیچ معنایی توی زندگی‌شون ندارن؛ هرچند که ممکنه به اون‌چیزی که می‌خواستن، رسیده باشن...
پیشینه‌ی مسئله‌ی معنای زندگی به قدمت تاریخ پیدایش رنج‌های بشری برمی‌گرده و از اولین فلسفه‌ورزی‌هایِ بشر درباره‌ی هدف زندگی و سعادت انسان‌ها نشات می‌گیره.
یه‌روزی از یه ورزشکاری که توی اوج دوران حرفه‌ای خودش بود، پرسیدن که واقعا چی می‌خوای؟ و اون پاسخ داد: "ای کاش کسی به من می‌گفت حتی زمانی که به بالاترین نقطه برسی هم، به چیزی نخواهی رسید."
حقیقتِ تلخ درباره‌ی خیلی از هدف‌ها همینه که پوچیِ خودشونو بعد از اینکه به نتیجه می‌رسن، نشون میدن.
انیشتین می‌گفت: «دوتاچیز انتها نداره؛ حماقت انسان‌ها و پهنه‌ی کهکشان‌ها، که البته در مورد کهکشان‌ها مطمئن نیستم.» به راستی اون چیزی که اهمیّت داره چیه؟ ‎چی می‌شد اگه هرگز چیزی وجود نداشت؟ آیا همه چیز از همون ابتدا وجود داشته؟ یا ساخته شده؟ یا حاصل بیگ‌بنگ بوده؟
نمی دونم! ‎شاید همه چیز برای همیشه بوده و وجود داشته؛ شاید نقطه‌یِ آغازی نبوده‌؛ شاید نقطه‌ی پایانی هم نباشه. امّا واقعاً ‎چه چیزی بیشترین اهمیت‌ رو داره؟! معنی این دنیا چیه؟!
خیلی دور از سیاره‌ی ما، بیش از صد میلیارد ستاره توی کهکشانِ راهِ شیری وجود دارن و بیش از دویست میلیون ساله که خورشید به دور ما می‌چرخه. کهکشانی در پسِ هر کهکشان، ‎صدها هزار کهکشان توی ابرخوشه‌های کیهانی،‌ میلیاردها کهکشان توی صفحه‌ی کیهانی،‌ ‎جهان‌های چندگانه‌، جهان‌های موازی و هرکدوم با قوانین طبیعی مختلف. این همون چیزیه که من درک می‌کنم. بنابراین بهترین پاسخی که می‌تونم بدم همینه: هیچ چیزی به تنهایی اهمیّت نداره و اهمیّت هرچیزی تنها توی ارتباط با دیگری معنا پیدا می‌کنه.
این همون قطعه‌ی گمشده‌ایه که پازل زندگی مارو ناقص کرده: "ارتباط، ارتباط و ارتباط!"

[نویسنده‌ی این مقاله، تک تکِ کلمات این نوشته را به هنگام گوش دادن به آلبوم "Listen When Sad 2" نوشته است. و این بدین معنی نیست که نویسنده sad بوده است]