نامه‌ای به رئیس عزیزم (شب دهم)

نمی‌تونم بهونه بیارم. این که انقدر بین شب سیزدهم و چهاردهم فاصله افتاده، هیچ دلیلی نداره جز تنبلی. البته نه. فقط تنبلی هم نیست. گاهی حالت خوب نیست و هر چیزی که می‌نویسی از غم‌انگیزترین داستان‌ها غم‌انگیز‌تر می‌شن. بنابراین ترجیح می‌دی ننویسی.

اول برای اونایی که نوشته‌هامو دنبال می‌کردن بگم که مکبث بالاخره دیروز اجرا شد. بعله! بچه‌مون بالاخره به دنیا اومد. یه‌عکس از دقایقی قبل از اجرا می‌ذارم براتون.

مکبث و ترس؟!
مکبث و ترس؟!

یه‌شفاف‌سازی بکنم اینجا. اونی که لباسش شبیه شمره، تو گروه ما نیست. (حالا هر کی ندونه فکر می‌کنه لباسای خودمون چقدر قشنگ بود)

بله خلاصه. مکبث اجرا شد و می‌ریم که پروژه ترم ۴ رو داشته باشیم. اگر نمایشنامه‌ای می‌شناسید که کَستِش ۴مرد و ۳زنه (یا بیشتر) هست، به‌ام بگین. برای اجرا هم دعوت‌تون می‌کنم :)

اما این که امشب بعد از این همه مدت اومدم بنویسم، دلیل داره. مدتی بود که دنبال کار می‌گشتم و به همین دلیل، چند وقت اخیر مصاحبه کاری زیاد رفتم. توی همه این مصاحبه، دوتا مصاحبه بود که تا آخر عمرم یادم نمی‌ره. می‌خوام برای شما هم بگم و ازتون دعوت کنم اگر تجربه‌های مشابه دارین، تو نظرات برام بگین. چه مصاحبه‌های عجیب و غریب و چه رئیس‌های... اِهِم، عجیب و غریب.

خب خب خب. بریم سراغ اولی. برای ساده‌تر شدن، اسم این شرکت رو می‌ذاریم «شرکت فلان». بله، داستان از اینجا شروع شد که صبح یک روز بارونی و سرد از شرکت فلان به من زنگ زدن و گفتن «می‌تونی امروز عصر بیای برای مصاحبه؟» خب از همین اول می‌تونید بفهمید که این داستان به کجا می‌ره. دلم می‌خواست بگم ببین عزیزم، درسته که من دنبال کار می‌گردم. اما همچنان یک آدمم! و آدما برای زندگی‌شون برنامه دارن! نمی‌تونی ۱۱صبح زنگ بزنی و انتظار داشته باشی من ۳بعد از ظهر اونجا باشم. اما از اونجایی که من دنبال کار بودم و نه اونا دنبال من، گفتم باشه و رفتم.

شرکت فلان در یک منطقه نسبتا خوب تهران بود و این مسئله کمی انتظارات منو برد بالا. نه خیلی‌ها! ولی حالا کم‌کم می‌فهمید چقدر. زنگ شرکت رو زدم و با آسانسور رفتم طبقه سوم. خانوم منشی خوش‌اخلاقی در رو به روم باز کرد و منو به سمت لابی راهنمایی کرد. به‌ام گفت روی مبل منتظر بشینم و راحت باشم. خودش هم نشست پشت میزش که روبروی من بود و یه‌کم بعد فرم مصاحبه برام آورد تا پر کنم.

ببینید، من نسبت به فرم مصاحبه گارد ندارم. البته که خوشم نمی‌آد هر جا که می‌رم مجبور می‌شم شجره‌نامه‌م رو براشون بنویسم تا باهام مصاحبه کنن اما چون از سازوکارش سر در نمی‌آرم، ترجیح می‌دم راجع‌به‌اش نظر ندم. و هی با گفتن جمله «لابد این اطلاعات رو لازم دارن» به خودم دلداری می‌دم. اما اینجا! اینجا یه‌فرم مصاحبه‌ی جدید داشت! توضیح این فرم مصاحبه یه‌پاراگراف جدید می‌خواد. بریم پاراگراف بعد.

این فرم مصاحبه، سه‌صفحه بود. صفحه اول و دوم اسم و تحصیلات و سابقه کاری و حقوق مدنظر و این حرفا بود و صفحه سوم... صفحه سوم پر بود از سوالایی که HR حضوری ازت می‌پرسه و جوابش ده‌دقیقه طول می‌کشه! سوالایی مثل «پنج سال آینده خودت رو کجا می‌بینی؟» یا «بزرگترین دستاورد حرفه‌ای شما تا به حال چه بوده است؟». و این شرکت از من انتظار داشت جواب این سوالا رو بنویسم! کام آن! حتی برای منی که نوشتن دوست دارم و دفتر پشت دفتر پر می‌کنم و می‌ذارم تو کتابخونه‌م، انتظار بی‌جایی بود. دوتا رو نوشتم و بیخیال شدم. گفتم دوحالت پیش می‌آد: یا تو مصاحبه تصمیم می‌گیرم جای خوبیه و از مصاحبه‌گر خواهش می‌کنم اجازه بده جواب این سوالا رو شفاهی بدم یا تصمیم می‌گیرم نمی‌خوام اینجا باشم و از پاسخ ندادن به سوالات احمقانه‌شون احساس رضایت خواهم کرد.

وقتی دست از نوشتن برداشتم، منشی ازم پرسید کارم تموم شده یا نه. وقتی گفتم نه، پرسید چرا جواب سوالا رو نمی‌نویسم. و وقتی گفتم خسته‌ام خیلی زیاده، خندید و گفت حق با توئه. به هر حال خانوم منشی می‌دونست چی در انتظارمه. همین موقع‌ها بود که سروکله‌ی یه‌آقای قدبلند پیدا شد. از جلوی ما رد شد و رفت دستشویی. به من سلام کرد و منم جوابش رو دادم ولی به خوابم هم نمی‌دیدم که ایشون رئیس شرکت باشن و کم‌کم می‌فهمین چرا.

آقای قدبلند از دستشویی برگشت و رفت تو دفترش که درش بغل میز منشی بود. یه‌ذره بعد منشی رو صدا کرد تو دفترش و وقتی خانوم منشی اومد بیرون به من گفت که برم تو.

رفتم تو دفتر آقای رئیس و ازش پرسیدم در رو پشت سرم ببندم یا نه. که گفت نه و من نشستم. تا من نشستم خانوم منشی رو صدا کرد و وقتی منشی اومد تو چهارچوب در وایساد به‌اش گفت که در رو ببنده. :| اینجا بود که چند نخ رو در ذهنم به هم وصل کردم: سوالای غیر قابل پاسخ مصاحبه... اذیت کردن منشی... هوم. شاید رئیس سادیسم داره. ولی نه! صبر کن نیوشا. زود قضاوت نکن.

بله خلاصه نشستیم به حرف زدن و آقای رئیس، حالا سادیسم که نمی‌دونم ولی بالاخره یه‌بیماری‌ای داشت. آهان! آقا جذاب‌ترین نکته قضیه رو یادم رفت بگم. آقای رئیس صندل پاش بود! همین بود من نفهمیدم رئیسه دیگه. فکر کنین تو یکی از محله‌های خوب تهران می‌رین مصاحبه، تو یه‌ساختمون خوب و یه‌دفتر خوب. یهو رئیس همینجوری که داره پیرهنش رو می‌کنه تو شلوارش، با صندل از جلوتون رد می‌شه می‌ره دستشویی. معلومه که نمی‌فهمین رئیسه.

داشتم می‌گفتم. رئیس یه‌چیزیش بود. یه‌نگاهِ از بالا به پایینی به من داشت که قابل توجیه نبود. یعنی باشه، من می‌پذیرم که تو به عنوان رئیس از من بالاتری اما نه در چیز دیگه‌ای. من نگاه از بالا به پایین تو رو نمی‌پذیرم و می‌ذارم به حساب عقده‌های درونیت. ولی هنوز گل ماجرا رو نگفتم براتون. همینجوری که رئیس داشت از شرایط خوب برده‌داری -اِهِم، کار- کار در اون شرکت می‌گفت، رسید به یک اصل جالبی که داشت ساده از کنارش می‌گذشت. رئیس گفت: «یه‌سری قوانین و مسائل انضباطی هم هست که خانوم منشی به‌تون می‌گن.»

فکر کردم مثلا مقنعه سر کردن و این حرفا رو می‌گه. «مسائل انضباطی؟ یعنی مثلا چی؟»

خودشم می‌دونست بیراه می‌گه. حین زدن این حرفا سرش رو می‌نداخت پایین.‌ «مثلا اینترنت و سوشال مدیا به طور کلی تو شرکت ممنوعه.»

اگر هنوز مطمئن نشده بودم که آقای رئیس سادیسم داره، اینجا شدم. اینجا مطمئن شدم که آقای رئیس سادیسم و چه بسا بیماری‌های دیگه‌ای داره. بیماری‌هایی که من علاقه‌ای به سروکله زدن باهاشون نداشتم.

خداحافظی کردم و از دفترش اومدم بیرون. دلم می‌خواست منشی رو بغل کنم و به‌اش دلداری بدم. دلم می‌خواست ازش بپرسم چرا اینجا مونده. دلم می‌خواست به‌اش بگم هیچ چیزی ارزش سلب شدن آزادیش رو نداره. دلم می‌خواست بغلش کنم و ازش بخوام یه‌دل سیر تو بغلم گریه کنه.

از شرکت اومدم بیرون و یه‌نفس عمیق کشیدم. زنگ زدم به عین و هیولایی که دیده بودم رو براش موبه‌مو توصیف کردم. عین دلداریم داد و کمی حالم بهتر شد ولی همونجور که گفتم، هیچوقت یادم نمی‌ره اون روز تو اون شرکت چه بر من گذشت. حالا شاید خیلی‌هاتون بگین چیزی نشده که بابا، خیلی دراماتیک می‌کنی قضیه. آره. دراماتیکش که می‌کنم. این از ویژگی‌های منه. اما ببینید، فکر کنید یه‌همچین آدمی رئیس یه‌شرکته! حداقل ۵نفر آدم روزی ۸ساعت زیر نظر این آدم کار می‌کنن و از این آدم پول می‌گیرن. اجازه مرخصی‌شون دست این آدمه. اجازه آب خوردن‌شون دست این آدمه. الان به عمق فاجعه پی بردین؟ زندگی چندتا آدم به واسطه یه‌آدم جهنم شده. خب این... این منو ناراحت می‌کنه.

می‌خواستم از یه‌مصاحبهٔ بد دیگه هم بگم، نه؟ باشه برای فردا شب؟ دلم می‌خواد داستان دوم رو هم با حوصله و با جزئیات کامل براتون بگم. دلم می‌خواد اسم‌شون رو هم فاش کنم. نمی‌دونم. تا فرداشب تصمیم می‌گیرم اسم‌شون رو فاش کنم یا نه... فعلا می‌رم و سعی می‌کنم خودم رو آروم کنم.