خودم را به دیاری تبعید کردهام،
که قربت غریب وجودم با نور ایذاء صحنه آرایی میکند.
گویا که شرحه شرحه کردن بهتان حقیقت زیر تیغ نگاهم،
مسلک زندگانی را در منجلابی به مصداق سعادت حل میکند...
در اینجا؛
شراب شرنگ آگین هم بار مستانگیام را مضحکانه به دوش تردید میکارد
و خفقان خفگی با هر نفس،
بیشتر مرا به تبعیدگاهم میدوزد.
در این واپسین دقایق،
گذرگاهی گلوگاه افکارم را میخراشد؛
چراکه تلاطم هراس را با خاک سربریدهام!
_NiHan