
در دنیایی که قهرمانها اغلب با عضلههای صیقلی، موهای ژلزده و فیزیکی تراش خورده شناخته میشوند، فرانچسکو آچربی با ریشی بلند، چهرهای خسته، بدنی استخوانی، وارد میدان میشود. از آن قهرمانهایی نیست که در نگاه اول دلت را میبرند. بدنی دارد چروکخورده، مثل لباسی که مدتهاست دیگر اندازهاش نیست. روی پوستش خطوطی از جوهر و خاطره حک شدهاند. خالکوبیهایی که بیشتر شبیه زمزمههایی محو از زندگیاند تا بیانیههایی پر زرق و برق.
در لحظهای پس از گل، از پشت دیده میشود، در حالی که به سمت نیمکت میدود، تنها چند سانتیمتر از زمین جدا، با بازوانی گشوده، و بالهایی بر پشتش که در میان نقشونگارهای تند و بیقاعدهی بدنش غوطهورند. نه، او پرواز نمیکند. شاید هرگز نکرده. شاید هرگز نتواند. اما همان تصویر، با همان ناتوانی و همان تلاش بینتیجه، گویاتر از هزار پروازِ واقعیست.
او مردیست که دیگر نباید اینجا باشد. سالها پیش بدنش از او عبور کرده، ماهیچههایش عقب نشستهاند، اما چیزی درونش هنوز میدود. هنوز میجنگد. هنوز برمیخیزد. آچربی نماد تضاد است. حتی وقتی بازیکنی مثل پدری پس از گل، اول از همه یادش میافتد و بهسویش میدود تا در چشمانش فریاد بزند، میفهمی که آچربی نه فقط حضور دارد، بلکه سنگینی میکند. مزاحم است. تهماندهای از نسلِ مدافعان قدیم که با زبان، با بدن، با روح، بازی میکنند.
در پایان آن شب شگفتانگیز، در میانهی میدان، چیزی از او باقی مانده بود: تکهای عصبی و استخوانی و خسته، فشردهشده به کمینهترین حالت ممکن، ایستاده در آستانهی افتخار. در دنیایی که همه چیز باید براق و سریع و جوان باشد، آچربی مثل یادآوریست از چیزی کهنتر، انسانیتر، شاید حتی واقعیتر.
آچربی نماد تضاد است. او از سرطان بیضه جان بهدر برده، از افسردگی و اعتیاد به الکل عبور کرده، در ۳۲ سالگی تازه اولین بازیاش در لیگ قهرمانان را انجام داده، وقتی به اینتر پیوست، ۳۴ سال داشت،پشت سرش بدترین فصل در لاتزیو، جلویش فقط شک و تردید.کمتر کسی روی موفقیتش شرط میبست. اما سه سال بعد، در ۳۷ سالگی،همین مرد اولین گلش در اروپا را زد، گلی سرنوشت ساز برای صعود به فینال لیگ قهرمانان. مقابل بارسلونا. در آخرین دقیقه. با آخرین توپ.
مدافعی که درون زمین احتمالاً بازیکنان بارسا را آزار داده، مثل تمام مدافعان نسل قدیم ایتالیا، و بعد از اینیگو مارتینز تف خورده و شادی گل پدری را در صورتش دیده. پدریای که پس از آن گل، پیش از هر چیز به فکر آچربی افتاده – انگار حضور او، سنگینیاش، نقش روانیاش از نتیجه مهمتر بوده.
در دقیقه ۹۳، و در حالی که همه منتظر عقب رفتنش بودند،او تصمیم میگیرد جلو بماند، مثل مهاجمی تمامعیار. برگومی در گزارشگر تلویزیون نزدیک است سکته کند، اما آچربی همانجاست. یک تصمیمِ غریزی، یک یادگار از نسل مدافعانی که همیشه میجنگند، اما اینبار نه برای دفاع، که برای پیروزی. با جسارتی که فوتبال امروز میطلبد. فوتبالِ مدافعانی که فقط نمیجنگند، بلکه رویا میسازند.
و آن عکس، بعد از گل: آچربی در حال پرش، فقط چند سانتیمتر از زمین جدا، بازوانی گشوده، بالهایی خالکوبیشده بر پشت، در دل طرحهایی روانگردان از خاطرهها، دردها، امیدها. عکسی که میخواهد بگوید او در حال پرواز است. بدنش دیگر عضله ندارد، زمان پوستش را خشکانده، چین انداخته. اما همین ناهماهنگی، همین ناسازگاری، او را زیبا میکند. مردی در آستانهی پایان، که هنوز رو به بالا نگاه میکند.
در این تصویر آچربی فقط یک بازیکن نیست. او شاهدیست بر اینکه گاهی زندگی، در میان زخم و سکوت و درد، هنوز هم اجازه پرواز میدهد. حتی اگر پروازش فقط یک لحظه باشد، فقط چند سانتیمتر باشد.حتی اگر مقصدش فقط یک فریاد باشد. حتی اگر در پایانش، فقط صدایی بماند: فریاد. اشک و خندهای ناتمام.