کوتاه؛ازجایی که زندگی میکنم.

اینجایی که من زندگی میکنم خیلی به اسمون نزدیکه.. نزدیک تر از هرجایی که به عمرم دیدم...شایدم من جاهای کمی به عمرم دیده باشم. اونقدر به آسمون نزدیک که یه روز که صاعقه زد همه ی چراغا خاموش روشن شد و آبگرمکن بیخود روشن شد.

بعد از اون دیگه آبگرمکن روشن نشد.

آب شرب اینجا مستقیما از چاه تامین میشه.برای همین شیر آب سرد رو که باز میکنی خیلی سرده.

راستی چند وقته رو آوردم به حموم آب سرد،شوک پوستی ای که ایجاد میکنه کمک میکنه بعدش کمتر حس کنم افسرده ام. اینجا زخم میزنه و بعد مرهم میذاره.افسرده ت میکنه و بعد بهت داروی افسردگی میده :))

جایی که من زندگی میکنم خونه ها خیلی به هم نزدیکه..اونقدر که دعوای مادر و پسر روبرویی رو میشنوم. و بعد پسر میاد بیرون از خونه و با موتور یاماهای باباش هی طول کوچه رو طی میکنه.

یه روز سرمو از پنجره دادم بیرون و داد و بیداد کردم سرش که دست برداره.بااستیصال گفت چشم.و بعد از حرکات بدنش فهمیذم داره میگه"حالا باید از این به بعد وقتی حالم بده چیکار کنم؟"

فرداش که رفتم مدرسه همه پچ پچ میکردن و نگام میکردن. بعد از یکی از بچه ها پرسیدم چیشده..گفت"خانوم ببخشید. ولی میگن شما از دم پنجره داد زدین سر عباس پسر عصمت خانوم وگفتین موتورشو خفه کنه"گفتم اشکالش چیه"گف خب بی حیاییه خانوم"

قبلن هم وقتی اول کارا بود و وارد مدرسه شده بودم حرفای دیگه ای میزدن

"خانوم راسته میگن شما نابغه این؟"

باور نمیکنین ولی مقابل گمانه زنی هایی که راجع بهم میشه سِر شدم.

مهم بود یه وقتایی .. براش شادی میکردم،الان ولی نه.

فقط مهمه که برم بگردم دنیا رو و ببینم از اینجا جایی به آسمون نزدیک تر هست؟