آن قدیم‌ها /نوروز

آن قدیم ها حال وهوای آخر سال و نوروز جور دیگری بود.. شور و حال ایام دم عید، آنقدر زیاد بود که شادی اش موج می زد میان مردم ..می رسید به همه امان... دلخوشی مان به بهار انگار، از جنس دیگری بود.. آخر، سال نو بود و خریدهایش، پولهای نویِ عیدی... لباس و شلوار و کفش جدیدش.. شیرینی و شکلات و آجیلِ معروف و دید و بازدید وعیددیدنی هایش ...

انگار هرچه غم و مشکل بود، این دم دما جایش را می داد به امیدواری و نوید تغییراتی که باورمان بود به " حول حالنا الی احسن الحال " ختم می شود و بهار می آمد و مژده ی مسیحا نفسش .. و مستی و نوشدن برای دوباره زیباشدن ..

آن قدیم ها ، جشن نوروز ، از ته دل شادمان می کرد.. دیدارها و خنده ها ... مهربانی ها و دوست داشتن ها..باهم بودن ها و دورهمی ها...

حالا اما هرطرف را می بینی ، غصه است .. غصه ی گرانی هایی که نمی شود کوچکترین چیزهارا نو کرد.. نه دیگر می شود سمت آجیل چندصد هزارتومانی رفت .. نه دیگر کسی رویش می شود به اسم عیددیدنی، اسباب زحمت دیگران شود.. نه سفری با طیب خاطر می شود رفت، نه ماندنی که به فراغ بال و اختیار باشد...نه میلی به لباس نویی که غمِ نان ، امان بسیاری از مردم را بریده ... نه شادی که حریف غم نمی شود..

اینروزها، سال نو می شود کابوس ... چه اوضاعی که باید شب عید تحمل کرد چه گرانی هایی که موجش با سال نو می آید..

کشوری که اقتصادش بیمار و لنگ باشد،و تورمش بی وفقه بتازد، مردمش را هرکار کنید، غمگینند .. بهاری که دیگر فرقی ندارد با دیگر فصل ها.. و رسمی که دارد کم کم به حداقل ها ،آب می رود..

آن قدیم ها، بوی عید که می پیچید هزار قشنگی با خود می آورد .. حالا فقط باید وانمود کنیم که روزهای خوبی در راهست ..

نیلوفرثانی
24 اسفند97