
تعابیر زیادی برای مفهوم زندگی و مرگ خواندهایم یا شنیده ایم؛
بعضی میگویند: "زندگی صحنهی بازیگری ماست مخلوطی از کمدی و تراژدی که نهایتا به پوچی می رسد". بعضی دیگر مسیر ممتدی از یک تبدیل انرژی و زیست حیاتی می دانند که تنها تغییر شکل فرمی می دهد.... بعضی آنرا یک رخداد یکباره که هرچه اتفاق می افتد در همین دوره است، تعبیر می کنند، و بعضی معتقدند به تناسخ و توالی زندگی و کارما.
اما شاید مهمترین و نزدیکترین معنایی که می شود برای زندگی در نظر گرفت، در بطن و کنه خود زندگی نهفته است. اینکه اساسا معنا برای هر چیزی ، زمانی کاربرد دارد که از وضوحِ بی معنایی رنج میبرد، و انسان با تعیین حدود و محتوای آن ،معنایی برایش در نظر می گیرد.
اما وقتی معنا در جریان و در ذات آن موضوع و پدیده موجود باشد، دیگر چندان نیاز به تعیین مشخصی ندارد.
درعین حال "زندگی" تنها چیزیست که هر موجود دارد و بیهوده نیست که همچنان بدنبال معناگشایی برای آن باشد.. شاید این مسیر، درکی بهتر و عمیقتر از زندگی را ایجاد می کند. و انسان را در مواجهه با نفسِ جستجویی قرار می دهد که خود زمینه ساز کشف و شهودی عمیق می شود.
انسان و زندگی؛ چنان درهم آمیختهاند که معناهایشان بهم مرتبط ست.. زیستی که بی تعمق و اندیشهی انسانی باشد، در سطحی شناورست که عمق را در نمی یابد.. و حیاتی که توامان در کشف و شهود انسانی غوطهورست، رخداد شکوهمندِ انسان ست. هوشیاری در هر لحظه و اشراف به این که فرصت زندگی و زیستن، موقعیتی یکباره است که باید به آن بها داد و بهره برد.
نیلوفرثانی
