♥️نام رمان:
#دژخیم
♥️به قلم:
#نیلوفر_رستمی
#پارت_۲
سیاوش کلافه نگاهش کرد:
_وایستادن کدومه خانوم محترم؟ چرا قیمه و ماستارو قاطی میکنی عزیز من؟ اینجا ترافیکه و محل توقف! کسی که پاشو رو گاز بزاره و چشم بسته بدوئه وسط اتوبان متخلفه که خب تا ظواهر امر حاکی از اصل قضیهست، من چرا دهنمو خشک کنم، هان؟
دختر حرصی نگاهش کرد و خواست دوباره حرفی بزند که سیاوش عینکش را از روی چشمهایش برداشت و گفت:
_بعدشم، شما زدی دخل گلگیرای منو آوردی، اونوقت دو قورت و نیمت هم باقیه؟
دختر هم عینکش را روی موهایش زد و سیاوش خیره شد به عسلیهای خشمگین او وقتی که با صدای بلندی گفت:
_زدم که زدم! اصلا خوب کردم زدم! آدم پررو رو باید زد تا حساب کار دستش بیاد...
سیاوش یک تای ابرویش را بالا انداخت و هنوز حرفی نزده بود که ماشین پشتسرشان بوق بلندی زد و آنها که نگاهش کردند، سرش را از شیشه بیرون آورد و خطاب به سیاوش گفت:
_لاین خالیه داداش! یا برو یا بزن بغل ما بریم...
_مگه نمیبینی ماشین زدگی پیدا کرده برادر من! کجا برم؟ افسر اگه همون مکان حضور پیدا نکنه که کروکی نمیکشه...
_ماشین تو زدگی داره، ماشین ماها که نداره... دلت میخواد خسارت بگیری، یه کارت بیمه به ضمانت ازش بگیر بعدش برو تا وقتی حسابت صاف بشه... مردم کار و زندگی دارن داداش...
سیاوش نگاهی به دختر انداخت و گفت:
_چیکار کنیم خانم با عروسکت؟ خسارتو نقد میدی یا کارت میکشی؟
دختر با صورتی که رنگ و بوی نگرانی داشت، نگاهش کرد و طرهی موی طلایی که توی صورتش ریخته بود را کنار زد. سیاوش که سکوت او را دید، دوباره گفت:
_واسه چی روزهی سکوت اختیار کردی عزیز من؟ تکلیف رو سرمشق بزن ما هم بنویسیم بره پی کارش دیگه...
نگاه دخترک، از زدگی ماشین تا صورت سیاوش بالا آمد و همانطور که انگشتهایش را در هم میپیچاند گفت:
_من... راستش الان پول نقد همراهم نیست، این ماشین هم امانته... نمیتونم بزارم بمونه تا افسر بیاد...
❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌
@Nilufar_Rostami✍