♥️نام رمان:
#دژخیم
♥️به قلم:
#نیلوفر_رستمی
#پارت_۱۰
با اتمام کلاس، فرهاد وسایلش را جمع کرد و سیاوش جزوهای که حتی یک خطش را نخوانده بود، زیر بغلش زد و باهم از آنجا خارج شدند.
- ماشینتو نیاوردی؟
- به تو چه؟ دنبال مال مفت می گردی که ازش سواری بگیری؟
فرهاد کلافه نگاهش کرد.
- انقدر ادا اصول نیا. یه امروزه رو، رو مود نیستم.
- این سر کیف نبودنتو که خودم هم از سگرمههات فهمیدم؛ حالا بگو چرا؟ باز کی زده تو پَرِت که اعصابت اینجوری اپیلاسیون شده؟
فرهاد بیتوجه به لحن شوخ او، نفس عمیقی کشید و سنگ جلوی پایش را شوت کرد.
- نازنین...
- نازنین؟ تو هنوز دست نکشیدی از این دخترهی دوزاریِ مغزمعیوب؟
فرهاد حرفی نزد و سیاوش دوباره گفت:
- باز کات کردین؟ فدای سرت، اون از تو سادهتر پیدا نمی کنه که رِ به رِ کلاه گشاد سرش بذاره، برمیگرده دوباره...
- دیشب رفتیم خواستگاری.
سیاوش با چشمهایی درشت شده سمتش برگشت و فرهاد همانطور خیره به مقابلش، ادامه داد:
- اولش همهچی خوب بود. ولی یهو پدرش برگشت گفت، من دختر به کسی که پدرش عملی و معتاد باشه و با 25 سال سن، هنوز نتونه یه چهاردیواری از خودش داشته باشه، نمیدم!
- حق داره دیگه!
فرهاد برگشت نگاهش کرد و او بیخیال شانه بالا انداخت:
- این روزا همه گیرِ یه مشت خاک و چندتا آهنپارهاند. تا نداری، کسی دور و برت آفتابی نمیشه. وقتی هم داری، حی و حاضر میشینن رو ثروتت و همه رو میکشن بالا، یه قلوپ آب هم روش!
فرهاد نفس عمیقی کشید و سیاوش دوباره گفت:
- بابات چی گفت؟ افتخار نکرد به تباه کردن زندگیِ تو و فرناز؟
- از اونجا که برگشتیم، تا دلت بخواد زدیم به تیپ و تاپ هم. زیر بار نمیره، میگه این روزا همه میکِشن، منم روش! شیره و تریاک که عار نیست، درمونه! وگرنه که تو این سن و سال چهار ستون بدنم سالم نبود.
سیاوش حرفی نزد و فرهاد ادامه داد:
- نتیجهاش هم شد اینکه از خونه بزنم بیرون و دیشب تا حالا رو تو خیابون سر کنم.
❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌
@Nilufar_Rostami✍
http://Instagram.com/_nilufar_rostami_♥️