♥️نام رمان:
#دژخیم
♥️به قلم:
#نیلوفر_رستمی
#پارت_۷
- سلام جناب تقوی! احوال شریف؟ راستش هیچکدوم... گفتم حالا بعد عمری پاشم برم سر کلاس، شاید میون این همه اینها، یکی هم آنِ من باشد...
تقوی کوتاه خندید و سری تکان داد و بعد از «استغفرالله» آرامی که گفت، دوباره سیاوش را نگاه کرد.
- یه دستی هم به گوشهی کتابها بکشی دیگه؟
- جناب تقوی شما که میدونی من دستم به کتاب جماعت نمیره! اما از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، همین پیش پای شما داشتم به خانمها هم توضیح میدادم، این دست من هرچند به درس و مکاتبه نمیره، اما تا دلتون بخواد میره به کارای خیر. شبهای جمعه من و بابام خیرات میدیم، اونم چه خیراتی! باور کنین تو این مدت هم درگیر همین امور خیریه بودم؛ منتها نگفتم که ریا نشه. اما شما رو قبول دارم، میدونم اگه جلو روم رحمانی، پشت سرم حرفهای شیطون رو دیکته نمیکنی. الانم اومدم که اگه خدا قبول کنه، گره از کار بقیه باز کنم.
سایان و نیایش محکم لبهایشان را به هم فشار میدادند که صدای خندهشان بلند نشود، اما تقوی که متوجه حرفهای سیاوش نشده بود، سری تکان داد و گفت:
- خوشا به سعادتتون. مجلس هم میگیرید؟
- معلومه که میگیریم آقا. اونم نه یکی، که چندتا! اتفاقا شما هم بیاین! گروهی بیشتر خوش میگذره.
دخترها که از خنده کبود شده بودند، با این حرف سیاوش بلند خندیدند، اما خودِ او کاملا جدی با تقوی صحبت میکرد.
- انشاالله. اگر فرصت باشه چرا که نه؟ حتما میام. خوشحال میشم منم تو امور خیریهی شما شرکت داشته باشم.
بعد سر شانهی سیاوش زد و با لبخند کمرنگی گفت:
- پس اگه خدا بخواد داری سر به راه میشی.
- ای بابا جناب تقوی! من که همیشه سر به راه بودم. منتها این شیاطین رجیم میان از راه به دَرَم میکنن.
و با چشم به سایان و نیایش که با فاصله از آنها ایستاده بودند اشاره کرد.
- خب پس انشاالله که همیشه سر به راه باشی و از راه درست منحرف نشی. پسرم من دوسِت دارم و الان هم که میبینم تو امور خیریه هستی و شکر خدا داری عوض میشی، محبتم بهت بیشتر شده و دوست ندارم بین ما مسئلهای پیش بیاد. ولی خواهشا خودت رعایت کن. اینجا محیط تحصیله و خوب نیست انقدر با خانمها گرم میگیری. برای من هم مسئولیت داره.
- بله متوجهم. از این به بعد میشم عین خودِ شما، آروم و سر به زیر!
بعد دو دکمهی اول پیراهن چهارخانهاش را بست و گفت:
- آن آن! خوب شد حاجی؟
تقوی خندید و سر تکان داد. میدانست حریف سیاوش نمیشود، اما چون دانشگاه او را بابت رفتار دانشجویان بازخواست میکرد، مجبور بود تذکر دهد.
همراه سایان و نیایش وارد دانشکده شد. هنوز تا شروع کلاس حدود یک ربع مانده بود و همین که داخل شد، صدای داد و فریاد دانشجوها بلند شد که سیاوش دلیل غیبتش را بگوید.
❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌
@Nilufar_Rostami✍
http://Instagram.com/_nilufar_rostami_♥️