♥️نام رمان:
#دژخیم
♥️به قلم:
#نیلوفر_رستمی
#پارت_۸
با چشم دنبال فرهاد گشت، اما نیامده بود. در حالی که با دانشجوها و علیالخصوص دخترها شوخی میکرد و سر به سرشان میگذاشت، به انتهای کلاس رفت و روی آخرین صندلی نشست و به عادت همیشه، پایش را روی صندلی جلو قرار داد. همراهش را از جیب شلوار بیرون کشید و صفحهی تلگرامش را باز کرد. پیامهای غزاله، دختری که تازه با او وارد رابطه شده بود، روی صفحه افتاد و سیاوش با نیشخند روی لبش در حال جواب دادن بود.
حدود بیست دقیقه از شروع کلاس گذشته بود که تقهای به در خورد.
سیاوش همانطور که بیهدف خودکار را گوشهی لبش قرار داده بود، نگاه از صفحه چَتِ باز شدهی تلفنش که لابهلای کتابش گذاشته بود، گرفت و سرش را بلند کرد.
دکتر مهرافروز، روی پاشنه چرخید و دماغ عملی و گونههای بوتاکس شده و ژل خوردهاش، لحظهای باعث خندهی دانشجوها شد وقتی که با صدای ریز و تو دماغی گفت:
- بفرمایید!
در که باز شد، قامت بلند فرهاد در میانهی آن ظاهر شد و نگاه دخترها برای لحظهای هم که شده، سوی قد و بالای کشیدهی او رفت و برای همه سوال شده بود که چطور شده دانشجوی همیشه منظبط و معدل الف، سر کلاس فیزیوپاتولوژی که از قضا استادش هم بسیار بدعنق است، با تاخیر آمده است؟
چهرهاش او را خسته نشان میداد و انگار از چیزی دلگیر بود، وقتی که دستهی کیف قهوهای سوختهاش را در دست فشرد و گفت:
- سلام دکتر. میتونم بیام داخل؟
مهرافروز از بالای عینک ظریفش نگاهی به او انداخت و گفت:
- بیست دقیقه تاخیر داشتی آقای کامرانی!
- معذرت میخوام. کار پیش اومده بود.
مهرافروز دوباره نگاهی به او انداخت. فرهاد، چه از لحاظ درس و چه در زمینهی چهره و اخلاق، الحق که تاپترین فرد دانشگاه بود و چه چیزی سختتر از نه گفتن به این دانشجوی درجه یک، برای استاد جوان وجود داشت؟
-طبق قوانین دانشگاه و اصول چندین و چند سالهی تدریس، تاخیر از یک دقیقه تا چند ساعتش متفاوت نیست و بهرحال دانشجو حق حضور در کلاس نداره. اما فکر میکنم سابقهی درخشان و حضورهای دائم و فعال قبلیِ شما، اونقدری ارزنده باشه که بتونم این یه دفعه رو ندید بگیرم. اما تاکید میکنم، فقط همین یه دفعه!
فرهاد با تشکری زیرلب، موقر و سر به زیر سمت صندلی آخر کلاس راه افتاد و بی هیچ حرفی کنار سیاوش نشست.
❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌
@Nilufar_Rostami✍
http://Instagram.com/_nilufar_rostami_♥️