
ساعت از عدد یازده گذشته بود، اما شب هنوز خودش را جمع نکرده بود.
سارا و آرمان، هر یک به دلیلی متفاوت اما به سرنوشتی یکسان، در دل مترو تهران قدم میزدند(اما نه دقیقا یک تهران)؛ ایستگاهی خاموش، بدون مأمور، بیهیچ آگهی تبلیغاتی. دیوارهای خاکستری چون دندانهای پوسیدهی کلانشهری فرسوده، از سقف تا زمین خمیازه میکشیدند. "کسانی که تضاد درونی شدید دارند وارد شوند"
"ایستگاه صفر – فقط برای کسانی که دروغ میخورند"
قطاری وارد شد که صدای ترمزهایش بیشتر شبیه نفستنگی یک جانور در حال احتضار بود. هر دو سوار شدند. شاید برای فرار. شاید از عادت.
اما وقتی در باز شد، دیگر ولیعصر نبود. ایستگاه جدید، تابلویی داشت که با حروف دفرمهی طلایی روی پسزمینهای سیاه نوشته شده بود:
ایستگاه صفر – جاییکه بدن، نقشهاش را فاش میکند.
سکوت سنگینی آنجا نشسته بود.
نه مثل سکوت یک کتابخانه، بلکه سکوتی شبیه ایستادن نفس یک شهر بعد از انفجار.
در مرکز سکو، آینهای قدی بود. اما نه از آن آینهها که مو را راست نشان دهند یا چانه را چاقتر.
این آینه، چیزی را بازتاب میداد که فراتر از گوشت و پوست بود.
ژن. حافظهی بدن. دستورالعملی پنهان که هیچ آیینهی معمولی شجاعت بازتاباش را نداشت.
سارا اول جلو رفت.
با هر قدم، نور آینه بیشتر میشد.
و ناگهان—تصویر خودش را دید، اما نه آنچه بود، بلکه آنچه باید میبود.
زنی با بدنی چون کوههایی که سالهاست برف ندیدهاند: سفت، باثبات، آرام.
رودی از انرژی در رگهایش جاری بود، انگار ویتامین D نه از قرص، بلکه از خورشید مستقیم وارد جانش شده باشد.
آینه با لحنی شبیه به نجواهای درون رحم گفت:
«تو تقریباً همراستا شدی… فقط هنوز اندکی قند، در تاریکیات مانده.»
سارا سر تکان داد. نگاهی به دستهای خودش انداخت.
نه، شاید به خواب میمانست، اما حقیقتی از جنس بیداری در آن بود.
آرمان اما، با تبسمی تمسخرآمیز جلو رفت.
درست همان لحظه که نوک کفشش لبهی سایهی آینه را لمس کرد، تصویرش با صدایی مثل پارهشدن کاغذی خیس، شکافته شد.
مردی را دید که نبود.
نه قهرمان، نه بازنده.
بلکه ترکیبی بیقاعده از دردهای گوارشی، اختلالات خواب، کیسههایی پر از قهوهی سرد در زیر چشم، و رودهای که پیچخورده بیرون آویزان بود، مثل مارمولکی که از دهانی پوسیده فرار کرده.
آینه با صدایی خفه گفت:
«تو خندیدی، اما خندهات بر پیکر خودت نشست. تو ژنت را با شوخی اشتباه گرفتی.»
آرمان خواست برگردد. اما پاهایش چسبیده بود به زمین، به وزنهی انکار.
"فکر میکردم قویتر از ژنهامم..."
سارا کنارش ایستاد، اما چیزی نگفت.
چون در آن لحظه، کلمه مثل نمک روی زخم بود.
و زخم، بزرگتر از دهان.
قطاری از راه رسید. سفید، بیصدا، بیدر.
"بازگشت به دنیای کسانی که هنوز فرصت دارند."
سارا سوار شد.
آرمان ایستاد.
و وقتی درها بسته شد، آینه تاریک شد.
و تنها صدایی که باقی ماند، نالهی ضعیف آن ایستگاه بود،
که در دل خودش گفت:
«برخی باید در سکوت بمانند، تا صدای درونشان را بشنوند.»