از سال اول دانشگاه تدریس را شروع کردم.
البته کاملا شخصی...
به دلیل همین ضرورت کتابخوانی، سیر مطالعاتی شهید مطهری را در تابستان سوم دبیرستان با مربی خوبی گذرانده بودم. هیجان داشتم که این محتوا را به همه برسانم.
وقتی رجوع کردم به قسمت فرهنگی دانشگاه و گفتم به من کلاسی بدهند، میخواهم تبلیغ کنم و تدریس، بهم خندیدند. خلاصه کلام این بود که خیلی بچهای... کسی به تو مجوز نمیدهد.
گفتم میروم در نمازخانه کلاس برگزار میکنم. گفتند: میتوانی ولی حق نداری تبلیغ به در و دیوار بزنی. بگذریم که یک روز دلی با بچههای کلاس در غذاخوری دانشگاه صحبت کردم و مجاب کردم که برای امتحان هم شده یکبار بیایند دور هم جمع شویم و با هم یاد بگیریم. نیم ساعت کتب شهید مطهری. نیم ساعت کتاب چهل حدیث امام.
و چه برکتی کرد آن جمع... حتی بعد دانشگاه هم تا مدتی کلاسمان در منزل بچهها ادامه داشت.
این داستان همزمان با مسجد جامعی شد که اجازه دادند آنجا هم برای جوانان تدریس کنم. و آن هم چه برکتی داشت. هر کدام از آن بچه برای خودشان الان فعالیتی دارند...
و بعد معلم مدرسه شدم... و داستانهای پیچیده از اینجا شروع شد...
فهمیدم هیچ کس اهل مطالعه نیست. آن زمان که گوشی و فضای مجازی نبود که بگوییم وقتشان صرف آن میشد. با این وجود، قسمت غمانگیز داستان این بود که فرهنگ مطالعه بسیار ضعیف بود...
مذهبی مطالعه کافی نداشت که از باورهایش دفاع اصولی کند. غیر مذهبی مطالعه نداشت که یکبار چیزی که به سختی انکار میکند را با تحقیق رد کرده باشد...
مصممتر شدم و تدریس را در مسجد، مدرسه، حوزه، دانشگاه و هرجایی که فرصت میدادند شروع کردم...
آنچه امروز ما را آزار میدهد، ریشه در جهل مرکب دارد. آنکس که نداند و نداند که نداند...
الان یک دانش آموز ۱۶ ساله با تصور عمیق دانایی همه چیز را به چالش میکشد و با اطمینانِ من میدانم، همه چیز را رد میکند. اما فقط چند سوال و جواب، روشن میکند که هیچ نمیداند و حتی چند صفحه هم مطالعه نداشته است...
✍🏻 مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی 🇮🇷 از فرانسه، هلند و ایران
@ninfrance